Saturday, January 5, 2013

خلوت من و خواهرزنم - 1




سلام دوست عزیز من محمد هستم سی وپنج ساله از اهواز
این خاطره ای که می خوام براتون بنویسم عبرت انگیزه هم برای آینده خودم هم برای شما که برمی گرده به ده ، یازده سال پیش، اتفاقی که تا الآن آثارش وتبعاتش توی زندگیمه ازتون می خوام همینجور که با داستان من حال می کنید من روهم راهنمایی کنید که چکار کنم که از این وضع خلاص شم .


من توی یه خانواده مذهبی بزرگ شدم که تو کتابخونه ما بجز کتابهای مذهبی چیزی پیدا نمی کنی ما هم که دست راست و چپ مونو بلد نبودیم مینشستیم اراجیف این کتابارو می خوندیم از طرفی ما که در مناطق گمسیر زندگی می کنیم زوتر به بلوغ جنسی میرسیم ما هم که بچه آخری(دوازدهمین بچه) بودیم ولو تو کوچه بزرگ شدیم به اصطلاح خودمون بچه همون شط کارون بودیم ، از همون بچگی توی این مسائل تخس بودیم تا اینکه به سن بیست سالگی رسیدم. از بزرگترین داداشم که مرد مذهبی هم هست خواستم برام زن پیدا کنه که ما هم سنت رسول را انجام داده باشیمو دست از گناه بر داریم دیگه نمیگم تو این سن بین سیزده تا بیست سال که پسر بودم وشهوتی چه کارهایی که نکردم که به این خاطره ربطی نداره ولی اشاره کنم (گایدن تمام بچه های محله ، دختر بچه های فامیل،بعد از همه این کارا روزی یک بار جلق) خلاصه از عذاب وجدان از کارام خسته شده بودم از اینکه این حسو داشتم که چرا من شهوتیم از خودم بیزار می شدم گاهی حس گناه گاهی به خودم حق میدادم می گفتم هر آنکه دندان دهد نان دهد پس خودمو با این حرفا قانع می کردمو هر کسی رو که کمی تمایل به این حس داشتو دستمالی می کردم خلاصه به خاطر این مساءل زن گرفتم و فکر می کردم اگر زن بگیرم تمام مساءل جنسیم حله و دیگر هیچ مشکلی نخوهم داشت وبه دیگر مسائل خوهم رسید ولی اینطور نیست دوست عزیزتوی این دنیا یه چیزیرو بهت می دن ویه چیزیرو ازت می گیرن. یه دختر شانزده ساله از غریبه زن نگو ماست بگو من از که آمپر روی صدو بیست این دختره شاید ده هم نبود .من که این حرفا حالیم نبود گاهی روزا جان خودم مشمردم تا روزی شش بار ارضا می شدم می گم ارضا یه چی مشنفی داداش من که ارضا نمی شدم فقط آبم می امد بعد یه بار دیگه و یه بار دیگه چون اصلا" انگار تو این وادها نبود.


حالا میگی این حرفا چه ربطی به خواهرزن داره؟ آره عزیز خواهرزن من آنوقتا کمترازدوازده سال داشت. با قیافهای آفتاب سوخته که از زنم تو این مساءل اسکل تربود(حلا کوجاشو دیدی همین دختره که من می گم ببین چه بابای از من در میاره) دو سه سال گذشت . همین دختر نچندان خوش چهره شد یه تنیجر پسر کوش کون انداخت اییییین هوا امممم. صدا ، صدا نگو یک با نازو عدا حرف می زد که همنجا آبت می آمد . یعنی این دختره با خواهرش که زنم باشه از زمین تا آسمون فرق داره . درسته که کارخونشون یکیه اما تر بیتشون یکی نبوده زن من چادری اون مانتویی حالا چی نه مانتوی معمولی از اون مانتوهای تنگو چسبون کوتاه، خانوم من آرایش می کنه ولی اون وقتی آرایش می کنه از در که پاشو بیرون بذاره امکان نداره ده تا شماره بهش ندن خلاصه من و بگو که توبه کرده بودم . یه روزخوهرزنم با مادرشون آمده بودن خونمون از پله های خونه خودم بالا می رفتم به آخر پله ها که رسیدم چند بار بلند یا الله گفتم همیجور که یا الله می گفتم بالاهم مامدم در باز بود خواهر زنه دم در کنار آینه ایستاده بود یه شلوار تنگ که کون تاقچیشو برون انداخته بود داشت با موهاش ور می رفت من که وظیفه شرعی خودم رو انجام داده بودم آمدم داخل اونهم با بیخیالی اون قنبلشو به من کردو رفت تو اتاق ، ازاینجور صحنه ها زیاد داشتیم (با شلوارک تنگ قهوه ای، با شلوار راحتی توخونه) نمیدونم چرا کونش با کون زنم فرق داشت (خواهش می کنم بگین چرا؟ )بعضی ها میگن خواهرزن مثل نون کباب میمونه که وقتی کبابو با نون میذارن جلوت اول دوست داری نونشو بخوری، وقتی کونشو میدیدم اینگار می خوام جان به جهان آفرین تسلیم کنم.


یه روزبا مادرشو خالشو خانومم رفته بودیم پارک با اینکه من کنارشون نشسته بودم به خالش داشت جوک سکسی تعریف می کرد، یه روزظهر من تو اتاق خواب بودم فاطی(خواهرزنم) داشت با تلفن صحبت می کرد با صدای خنده اون من از خواب بیدار شدم ولی از جام بلند نشدم اون داش با یه پسره حرف می زد . از اینجا بود که فهمیدم فاطی سرو گوشش می جنبه پس به خانمم جریان رو گفتم اگر مادرت اینها قبول می کنه به یکی از همکاره ایم بگم بیاد خوستگاری فاطی ولی گفتم که با دید باز برن و اگرکه انشالله شد ترکشاش به ما نخوره.اسم پسره نادره لیسانسه عمران با حقوق مکفی خلاصه بعد از اینکه هر دو طرف برای تحقیق همدیگر رفتن عروسی سر گرفت رفتن خونه بخت. فاطی که خونشون خرمشهر بود آمدن اهواز حالا بیشتر خانه ما می آمد از طرفی این دختره از دوشیزه گی درآمده بود و بغیر از پرده بکارتش حیاشم از بین رفته بود بگین چطور جلوی من راه میرود چطور جلوی من دمر می خوابه . یکبار دیگه هم خرمشهر که رفته بودیم من اون تو خونه تنها مندیم اون بچه من و که رو پاش خوابونده بود یمرتبه بودن هیچ مقدمه ای گفت آقا محمد من می خوام برم حموم من که حسابی تو کفش بودم می دیدم که چطور داره شرت و کرستشو آماده می کنه بره حمام ، رف تو حمام و در رو بست تصور اینکه الآن داره لباسشو در میاره بعد صدای دوش آب آمد الآن داره دوش می گیره داشت دیونم می کرد



بالاخره از جام بلند شدم تاحلا به شیشه بالای حموم توجه نکرده بودم اون یه شیشه ساده داشت که می شد آنطرف توی حمامو دید یه صندلی از تو آشپزخونه برداشتم گذاشتم زیر پام یواش شروع کردم به دید زدن اون یه شرت پوشیده بود و زیر دوش داشت خودشو می شست کاری ندارم که بعد اون کونمو پاره کردو به خامم گفت منو دیده بود،شما این حقو به من بدید که اگر تاحالا کاری نکردم بخاطر خانومم بوده که نکونه چیزی که بین ما بوده رو بفهمه وقیامت به پا کنه(که شد) اینارو که گفتم همش مقدمه این شبی که می خوام بگم،اون شب منو باجناقم شب کار بودیم از طرفی خانومم هم که اصرار داشت بره خرمشهر من که اون شب آمپر چسبونده بودم از خانومم خواستم که نره یک کمی اصرارش کردم ولی اون می خواست بره من هم جلوشو نگرفتم رفت من هم یه فکری به ذهنم رسید که الان که خانمم گوش به حرف من نداد تلافیشو رو خواهرش در میارم چه فر قی می کنه کس کسه.تو ذهن آدم کردن هیچکس محال نیست ولی پای عمل که میاد خودت این اجازرو به خودت نمیدی چون آدم عاقل کسی که یک لحظه خوشی روبخاطر بعضی تعهدات و وجدانیات زیر پا نمی گذاره حالا من همه اینارو میدونم ولی با این حال وقتی شهوت بالابزنه اون موقست که هچی حالیت نسیت وفقط به فکر ارضای شهوتتی خوب نقشم این بود که برم کارت بزنم بیام سروقت فاطی ظاهرا" نقشه خوبی بی نقسه تا صبح وقت دارم با فاطی یه حالی کرده باشم .(حالا بقیشو بخون ببین کی تو کون کی مذاره که بعد از یازده سال جاش هنوز درد میکنه)



من کارت زدمو برگشتم تو راه همش به این فکر میکردم چطور فاطی راضی کنم(انگار که ما اروپایی هستیم)رسیدم خونه درو باز کردمو رفتم تو فاطی طبق معمول پیش آینه بود ناگهان پسرمو دیدم که از گوش درد خیلی بیتابی می کنه من آنوقت یه موتور داشتم ،تصمیم گرفتیم ببریمش دکتورفاطی هم با ما بیاد بخاطر اینکه فاطی خجالت نکشه و سواربشه اول پسرمو پشتم سوار کردم بعد فاطی نشست. رفتیم دکتوروبرگشتنه به فاطی پیشنهاد دادم بریم یه بستنی بخوریم (نقشم این بود تو آب هویجش پودر قرص والیانت پنج بریزم این نقشه رو بارها بارها که بهش قرص خواب بدم رو با خودم از قبل مرور می کردم )اون پذیرفت و رفتیم من هم تو آبهویجش پودر قرص خواب رو ریخم(من اینکارو با یکی دیگه انجام دادم وتو خواب باش حال کردم ولی این سوژه...) بعد ازخوردن آب هویج رفتیم خونه پسرم با دواهایی که دکتور داد خوابید خوب حالا نوبت فاطی بود که بخوابه تصمیم گرفتم دوتای دیگه بهش بدم دوتای دیگه با ته لیوان پودر کردم این بار ریختم براش تو شیرو بردم دادم لیوان شیرویک جرءه سر کشید.گفتم یکم باش صحبت کنم بلکه راضی بشه درباره اون پسره که باش رابطه داشت صحبت کردم اون می دونست که من چی ازش می خوام ولی راستش من اینکاره نبودم و بلد نبودم.کمکم انگار داشت اون قرصا اثر می کردو دوست داشت بخوابه من هم بخاطر اینکه راحت بتونه بخوابه رفتم تو اتاق دیگه حالا بگم اون چی پوشیده بود اون یه دامن کوتاه که تا بالای زانوش رفته بود پوشیده بود (از آدمای دورویی که تکلیفشون با خودشون روشن نیست یه روز نماز می خونن یه روز لباس فشن می پوشنوبا پسرا مریرن احمد آباد به گشتن و قلیون، بدم میاد)خلاصه دمر خوابیده بود ساعت دو شب بود نمی دونم عملیات و زود شروع کردم که اونطوری شرفم رفت ،من که فاطی رو با اون دامن کوتاه می دیدم دیگه هیچی حالیم نبود



...چی بگم تو این دنیا هی چی مطلق نیست یه چیزی انگاری مثل همیشه جلومو می گرفت اونهم فهمیدن خانومم از این قضیس خودمو دلداری می دادم وچهار دست پایی رفتم سورقتش الآن که دارم این مطالب رو می نویسم یادم میاد آنقدر قلبم محکم می تپید که صداشو توی آنوقت شب می شنیدم، قسم میخورم.آنقدر ترسیده بودم که از ترس و استرس کیرم راست نمی کرد . به خودم می گفتم قبل از اینکه یه آبروریزی بشه برو یدست جق بزن خودتو خلاص کن ولی از طرفی وقتی لای رونهای سفیدشو که بهم چسبیده بودن میدیدم نمی تونستم بگذرم.دامنش از اون دامنایی بود که خیلی لخت بود به باستنش چسبیده بود که چاک کونشو میشود دید. نفسم دیگه بالا نمی ومد یواش دامنشو بالا زدم تو کونش رو نگاه کردم تا حالا انگار از این زاویه ندیده بودم . شرتشو دیدم که تو کسش رفت بود وموها ی کسش کمی در آمده بود. این یواشکی دیدن از هزار بار کردن برام شیرینتر بود . با خودم گفتم الآن که بیدار شه پس دامنشو یواش گذاشتم روش و همینجوری چهار چنگولی برگشتم که یه جا پناه بگیرم (احساس می کردم سگی ذلیلی شدم که به یه تیکه استخوان احتیاج داره)ولی حس بینهایتی بود حس غریبی حس شیطانی حس خیانت به همسرم و دوستم هم لذت داشتم هم عذاب وجدان یکی می گفت بذن مادرشو بگا یکی تو دلمو خالی می کرد. جانتو من اون شب هیچ گوهی نخوردم که تا قام قیامت خودمو نفرین می کنم که چرا طعم خوش کیرو به کسش ندادم که اگر می دادم الان آبرومو نبرده بود دوست عزیز یا کاری نکن یا اگر کاری کردی به بهترین وجه اونو تمام کن تواین مسائل زن و مرد با هم مساوی هستند.اون اگر نصف شهوت مرو پیدا می کرد که کرده بود الان به دادن به من راضی بود من دوست نداشتم حالت تجاوز داشته باشه دوست داشتم اون هم راضی باشه ولی وقتی اون برای من مثل ماست بود چه کار باید می کردم.




همنجور که چهار چنگولی بر میگشتم که از معرکه فرار کنم گفتم بذار رومو برگردونم ببینم خوابه که ، دیدم داره منو نگاه میکنه که سریع روشو برگردوند. من که از ترس خشکم زده بود داشتم سنگ کوب می کردم یه دلم میگفت بابا این خواب نیست فرار کن یه دلم می گفت حالا که همچی رو فهمید زور گاش کن بین برزخ گیر کرده بودم خلاصه من که انجا کیر نداشتم انگاری من کس بودم اون داره من و میگاد رفتم توآشپزخونه یکم روغن به دستم زدمو به کیرم زدم یه تیر به افتخارش بربمو بلکه راحتشم ولی کیر نبود انگار چول بچه بود که داشتم باش ور میرفتم هرچی می کشیدمش مزدم توسرش انگار که محمد کوچیکه به جای فاطی چار تا قرص والیانت پنج خورده
برگشتم دیدم اون از ترسش با چادر خوابیده به خودم می گفتم برم چادرو جر بدمو خوهر مادرشو یکی کنم.آخه کوسو خانم نه به اون دامنت که جلوی من می پوشی رژه میری ونه به این چادر با ور کن اگر می کردمش الان هیچ وجدان دردی نداشتم چون اون با نشون دادن کس و کونش به من داشت تجاوز می کرد.
خلاصه من حتی جق هم نزدم و رفتم سر کار که کارته خروجمو بزنم.



دایی خانمم از آبادان زنگ زدو من و خانوممو دعوت کرد برای عروسی پسرش ما هم رفتیم شب عروسی همه مردو زن قاتی بود من هنوز هم توی این مسائل خیلی خجالتی هستم پس توی حیاط نشستم . آخر شب که شد فقط خودمونیها مانده بودن من آن موقع سیگار می کشیدم پس برای سیگار کشیدن به بیرون رفتم ،برگشتنه دیدم در بسته شده از اینکه توی اون جمع میون اون همه غریبه خانومم به من کم محلی کرده و سراغی از من نمی گرفت خیلی عصبانی شده بودم.زنگ زدم یه بچه درو باز کرد بهش گفتم برو خانوممو صدا بزن ، اون با مانتویی با دگمه هایی باز آمد در حالی که لبخندی از سردی روی لباش بود خیلی معمولی انگار نه انگار که من یک ساعته که تو کوچمو حتی تعارفی نکرد بیام تو وبا این حالتی که با مانتوی دگمه باز ازش دیدم معلوم بود من انگاری غریبو دیگران محرم ، عصبانی بودم وعصباتیتم دو برابر شد فقط بهش گفتم بریم اونهم که نصبت به فامیل مادرش(یعنی داییهاش و خاله هاش ) حساس بود گفت باشه مادر زنم هم یه اسکلیه که فکر می کنه اگر دختراش ولنگواز باشن اوج روشنفکریه و های کلاسیه و ما اینجا مثل شوهر کس مغزش که نمیدونم الان کدم گوریه برگ چقندریم . بهر حال من زن گرفتم که زنم مال من باشه نه وسیله ای برای دیگران مثل مادر زنم که اندامی تخمی داره و میخواد با دخترای خوش اندامش پوز بده و برای خودش کلاس بذاره ...



من براشون ماشین گفتمو فاطی (خواهر زنم)و خانمم سوارشدن ، مادر زنم آخرین نفر که آمد سوار بشه چنان اخمی تو صورتش کردم که حالیش شه یه من ماست چقدر کره داره ، کاری نداریم من هم مطمئن نبودم که تو مجلس عروسی که بقول خودشون فقط خوداشون بودن چی گذشته من هم که چیزی دستم نبود پس هیچی نگفتم ولی آنقدر دوست داشتم بدونم این جماعت جانماز آبکش چه کار می کردن که یه روز تو خونشون به حلقه فیلم پیدا کردم( فقط حلقه های فیلم بود )پس اونو گذاشتم تو کیف دستیم بردم خونه . یه فیلم قدیمی داشتم حلقه هارو توش گذاشتمش تو دستگاه(زمان وی اچ اس کاست بزرگ اگه یادتون باشه) وه دیدم خودشه همو فیلم عروسی همون شبه همشو دیدم همنجا که من تو عروسی از حیا تو نرفتم خانومم داشت با دادش داماد دست تو دست هم میرقصیدن انهم با چه وضعی خانومم یه شلوار مشکی تنگ پوشیده تمام اندام زیباشو در معرضه خلق الله گذاشته برادر داماد در حالی که هر دو دست زنمو تو دستش داشت با عرق سگی مست کرده بودو باتمام وجود از این موقعیت داشت استفاده می کرد . فاطی هم با یه تیپ مهمانی زنونه با موهای بازو لخت گاه گداری برای مهمانها رقص و غرکمری میداد.
من هم کم تجربه بودم نمیدونستم که چطور باید از یه برگ برنده استفاده کنم وفقط زود از کوره در میرمو دادو بیداد میکنم فقط خودمو جر میدم.
خواهر خانومه که الان خونشون اهوازه با شوهری که من بهشون معرفی کرده بودم اختلاف پیدا کرده بود بحث طلاق جدی بود . خانومم رفته بود پیشش من هم به خونشون زنگ زدمو بهش گفتم هیچی پشت ابر نمی مونه اون گفت چی پشت ابر نمی مونه من هم بهش جریان فیلمو گفتم وگوشی رو گذاشتم .اون که الان خونه خواهرشه ، فاطی هم نگذاشت و نه برداشت هرچی راجع به من می دونست رو به خانومم گفت...



زنم آمد خونه با یه حالتی دمق که انگاری یکی از بستگانش مرده باشه هی بهش گفتم چته اون فقط به یکجا خیره شده بود و اشک می ریخت من و بوگو دنیا روسرم خراب شد آخه اگر می کردمش و بهش حال می دادم وبعد هم دوسه بار اینکارو باش می کردم که الان نمی گفت .آش نخوده و دهن سوخته. کونم سخته بود . انگار ده تا فلفل هندی تو کونم گذاشته بودن. سوار موتور شدمو رفتم سراغ فاطی .یه خونه چهار واحده اجاره کرده بودن خوشبختانه درب حیاط باز بود من رفتم تو درب واحدشون آهنی بود که یکی از شیشه هاش شکسته بود من می تونستم از بیرون دست کنم داخل درو باز کنم و برم تو چون می دونستم اون الان تنهاست و شوهرش شیف مخالف منه . جریان اون شب هم که لو رفته بود دیگه چیزی برای مخفی کردن هم نبودمی تونستم برم داخل و زور گاش بکنم ببینم بازهم می رفت بگه ولی برعکس تمام شهوتم به خشم تبدل شده بود در عین حال دوتا حس رو داشتم هم خشم و هم شهوت می چسبید برم تو همینجور که دارم خفش می کنم آبمو بریزم تو حلقش و بهش حالی کنم کی قدرتش بیشتره من که قدرت بازو دارم و شهوت یا اون که خاله زنکه وعشوه داره . بهر حال بخاطر اینکه کار از اینی که هست بدتر نشه بهترین گزینه این بود که درب بزنم برم تو و با اون صحبت کنم بلکه کمی آروم بگیرم . درو زدم اون گفت: گیه بهش علکی گفتم مانتو خانومم خونه شماست (انگار که هیچی نشده ) اون هم درو باز کرد و رفت که به اصطلاح دونبال مانتو بگرده . من هم رفتم تو و درو بستم باز از اینکه با اون تنها بودم حس عجیبی داشتم ولی وقتی یاد اشکای خانومم می افتادم دوست داشتم حالیش کنم که کارش خیلی نامردی بود.درضمن اینو اضافه کنم من یواشکی با خیلی از دخترای فامیل این کارو کردم ، هیچکی منو لو نداد ولی این نامرد ، نمی دونم چون بخاطر اختلافش با شوهرش که من بهش معرفی کرده بودم ( که احتمالش زیاده).صداش کردمو بهش گفتم که این چه حرفی که به خانمم گفته اون که با زبونش آدمو می خوره دوقرتونیمش هم باقیه گفت تقصیر خودته من می خواستم حالیت کنم که از این کارت بدم میاد .



 بهش گفتم خوب اگر بدت میومد یه جوری به خودم می گفتی(اگر اون از کارم بدش می آمد چرا با دامن لامبادایی جلوم راه میرفت) اگرکرده بودمش الان بام رفیق می شود و اینجوری آبرومو نمی برد.بهش گفتم ببین من اگر بخوام بات کاری بکنم موقعیت برام زیاد پیش می اد مثل الان می تونم باهات هر کاری بکنم.از ترس دستش میلرزید و صداش به وضوح می لرزید. فکر کنم تا همینجا کافی بود ولی اون با پنبه سرمو بریده بود که تا حالا دارم ازش درد می کشم چون گاه گداری که با خانومم جرو بحثم که می شه اشاره به اون شب می کنه و با پتک می کوبتش تو سرم حلا بدتر از اون اینه که با هم که صحبت می کنن فاطی به خانومم می گه من اگر شوهرم همچین کاری با من می کرد حتما" طلاقش میدادم.

در ادامه بهتون می گم که من از فاطی چه آتوی گرفتم و اون با این آتویی که از من گرفته بود چطور منو جلو خانوادش سنگ روی یخ کرد.

نوشته: محمد

جدال با سرنوشت - 1





با شنیدن صدای نازش سرمو بالا میگیرم میبینم زل زده تو چشمام . همون عشوه همیشگیش رو داره ,با عضب بانمکش بهم میگه:
_بابا جون الان ده باره که صدات زدم .چرا بهم نگاه نمیکنی؟
لپ تاپ رو میبندم و میزارمش کنار . بلندش میکنم و رو پاهام آروم جا میگیره . موهای طلایی رنگشو نوازش میکنم و با تموم وجود میبوسمش و بهش میگم
_ببخشید . بابا این روزا یه کم کار داره واسه همین حواسم نبود .
تو دستاش یه چیزی قایم کرده بود . از رو پاهام اومد پایین و دستشو باز کرد گفت اینو واسه تو درست کردم.
یه مچ بند که با حروف لاتین درستش کرده بود . حرف BوA که به صورت یک مکعب که وسطش سوراخ بود و کش سرش رو ازون سوراخ ها رد کرده بود . قشنگترین هدیه ای که تا الان گرفته بودم . چیزی که با خلاقیت تنها دخترم ساخته شده بود .
دستم رو گرفت و خودش انداخت تو دستم . یه نگاه بهش انداختم .نوشته بود BABA . دخترم رو بغل کردم و واسه اینکه صدای خندشو بشنوم پهلوش رو قلقلک دادم و مشغول بازی با هم شدیم . وقتی خندش رو میدیدم حس میکردم خدا دنیا رو فقط واسه من آفریده . در واقع دنیا حاصل عشق من و آرزو بود و دنیای منو آرزو دنیا بود . شیرینی زندگیمون دنیا بود . به عشق دنیا وقتی کارم تموم میشد زود خودم رو میرسوندم خونه. دنیای پنج ساله ما زیباترین مخلوق خدا بود .
مثل هر شب مشغول بازی با دخترم بودم و آرزو هم تو آشپزخونه نگامون میکرد و شاد بود از این خوشبختی . بالاخره زنگ شام به صدا درومد و دنیا دیگه بیخیال من شد و از کولم اومد پایین . آرزو به دنیا گفت : بدو کمک مامان سفره رو پهن کن.
دنیا با صدای نازش که قند تو دلم آب میکنه میگه مامان تو رو خدا رو میز غذا بخوریم .آرزو با نگاه به من منتظره که ببینه میام سر میز غذا بخورم یا نه که نگام به دنیا می افته و با دیدن صورت معصومش بلند میشم و رو میز مشغول خوردن شام میشم .


نمیدونم چرا هیچوقت از مبل و میز غذاخوری خوشم نیومد . آرزو با شنیدن این حرف خندش گرفت و گفت آخه از بس دوست داری لم بدی رو زمین . دنیا بهم میگه بابایی لم یعنی چی ؟ با شنیدن این حرف با آرزو میزنیم زیر خنده و آرزو میگه لم دادن یعنی دراز کشیدن . دنیا هم چیزی نمیگه و غذاشو میخوره.
با تموم شدن شام دنیا سریع میره جلو تلویزیون و مثل هرشب مشغول دیدن تام و جری میشه . طبق معمول بعد از گذشت ده دقیقه خوابش میبره و منم بلندش میکنم میبرمش تو تختش . یه کم نگاش میکنم و بر میگردم تو آشپزخونه پیش آرزو.
در حالی که به ظرف شستن مشغوله ,دستام رو دور کمرش حلقه میکنم و گردنش رو میبوسم . متوجه کند شدن ظرف شستنش میشم. ازم میخواد که پنج دقیقه صبر کنم. منم که عاشق این لحظه ام شیطنت رو بیشتر میکنم و گرمای نفسم رو به گردنش میدمم . با گذشت هر لحظه حس شهوت هر دو مون شعله میکشه . تازه امروز سیکل قاعدگیش تموم شده بود و هر دومون تشنه یه سکس داغ بودیم . آرزو دیگه طاقت نمیاره و بر میگرده , با تامل تو چشمام نگاه میکنه , میتونم شوق درخواست سکس رو تو چشماش ببینم . صورتش رو بهم نزدیک میکنه و گرمای لبش رو لبام باعث میشه چشم هام بسته بشه . بغلش میکنم و از زمین جداش میکنم احساس ناراحتیش باعث میشه بزارمش رو زمین . خودشو ازم جدا میکنه و با یه لحن زیبا میگه تو رو خدا بزار ظرفامو بشورم . در همین لحظه با شنیدن صدای زنگ در خونه به خواستش میرسه و مشغول آب کشیدن ظرف ها میشه.
با تعجب به سمت در ورودی میرم و با سوال یعنی کی میتونه باشه این موقع شب به چشمی در نگاه میکنم . با ندیدن کسی تعجبم دو برابر میشه و در رو باز میکنم تا متوجه موضوع بشم . به محض باز شدن در ,فرصت پیدا نمیکنم عکس العمل نشون بدم و با ضربه چوب تو سرم نقش زمین میشم . دو نفر سریع میان تو و در حالی که منو رو شکم خوابوندند دستام رو از پشت با چسب میبندند و یه یه چسب هم به دهنم میزنند. آرزو که هنوز متوجه نشده بود با دیدن این صحنه جیغ میزه و به سمت اون دو نفر حمله ور میشه که که با اولین سیلی نقش زمین میشه و مثل من دست و دهنشو میبندند.


نمیتونستم فریاد بزنم و از کسی کمک بخوام. فقط دوست داشتم سریع هرچی دوست دارن از خونه بدزدند و برن. النگو ها و زنجیر طلای آرزو رو به زور دراوردند . نفر اول که مشخص بود همه کارست به سمت من اومد . چاقوش رو از جیبش در آورد روبروم نشست و مستقم تو چشمام نگاه کرد چاقو رو تو پهلوم فرو کرد و بهم گفت سرنوشت اینو خواسته.
سوزش دردناکی حس میکردم . با چشمام بهش التماس میکردم که کاری به همسرم نداشته باشه . تو چهره اش اثری از رحم نمیدیدم . آرزو که بی صدا فریاد میزد شاهد این صحنه بود. مرد دوم که رفته بود به اتاق خواب من و آرزو , با برداشتن کمی پول و سرویس طلای آرزو اومد پیش ما و به رفیقش گفت تمومه زود بریم . اما دوستش گفت یه کم کار دارم و خنده شیطانی سر داد . کمربندش رو باز کرد و مشغول بازی کردن با پاهای آرزو شد. با دیدن این صحنه وجودم خرد شد . نمیتونستم کاری بکنم . فقط سرم رو میکوبیدم رو زمین. طاقت دیدن اینکه عشقم داره پر پر میشه رو نداشتم . مرد نشسته بود رو پاهای آرزو و پشت آرزو بهش بود. با چاقوش شلوار آرزو رو پاره کرد . آرزو که هر طور بود نمیخواست اجازه بده این اتفاق بی افته و ممانعت میکرد.


مرد با بی رحمی تمام با چاقویی که تو دست داشت یه ضربه به پهلو آرزو وارد کرد . آرزو بعد از خوردن ضربه مثل آهو تو چنگال شیر آروم گرفت . مرد که آلتش راست شده بود با فشار اونو به مقعد آرزو وارد کرد . خون رو میدیدم که داره راه میگیره . هم از من و هم از آرزو. نمیتونستم صحنه تجاوز اون مرد به آرزو رو ببینم . با وجود اینکه بسته بودم زور زیادی زدم که خودم رو باز کنم ولی فقط درد و خونریزی بیشتر نصیبم میشد. تصور اینکه آرزو داره چه دردی رو متحمل میشه دیوونم میکرد.
مرد دوم که ازین کار رفیقش خوشش نیومده بود فقط اصرار داشت زود که زود تمومش کنه و اونجا رو ترک کنند.
آرزو تو فاصله دو متری من داشت جون میداد و من فقط شاهد ماجرا بودم . عشقی که برای به دست آوردنش حاضر بودم زندگیم رو بدم داشت جلو چشمم زندگیشرو از دست میداد . من فقط در اون لحظه میتونستم نگاه کنم . از خدا میخواستم که آرزو زنده بمونه . در همین موقع دنیا رو دیدم که مات و مبهوت با عروسکش تو چهار چوب در اتاقش وایساده و داره صحنه رو نگاه میکنه . مرد که دنیا رو دید از رو آرزو بلند شد و رو به من گفت بچه ها منو خیلی دوست دارن . راستی ناقلا تا حالا خوب چیزی میکردی ها و خنده وحشتناکش رو سر داد به رفیقش با غضب گفت چرا در مورد این بچه چبزی نگفتی؟ اونم گفت فکر کنم تو تختش خواب بوده و من ندیدمش.


مرد به سمت دنیا رفت ,آرزو با اینکه نیمه جان بود چشماش رو باز کرد و به من نگاه کرد . با چشماش داشت التماس میکرد که دنیا رو نجات بدم . تموم اون التماس و خواهش به صورت یک قطره اشک از چشمش سرازیر شد و افتاد رو زمین و آرزو هم چشماش بسته شد . منم فقط بی صدا فریاد میزدم. مرد دنیا رو بغل کرد ,رفت تو اتاق و در رو بست. تو اون لحظه کم که دنیا رو دیدم متوجه شدم از شدت ترس نمیتونه گریه کنه . نمیدونستم آرزو زنده ست یا نه . با افکار اینکه ای کاش زمان به عقب بر میگشت , ای کاش درو باز نمیکردم , و کلی آرزوی محال چشمام سنگین شد و بی هوش شدم .
دوباره که چشمام باز شد نور مهتابی اذیتم کرد و یه کم به اطرافم نگاه کردم متوجه شدم که تو بیمارستانم . سعی کردم به یاد بیارم که چرا اینجام و یاد اتفاقی که تو خونم رخ داده بود افتادم . از رو تخت اومدم پایین و با سرگیجه راه افتادم کا دیدم لوله سرمی که بهم وصله باسوزنش همراه با درد و خون ریزی ازم جدا شد و منم افتادم رو زمین . پرستار ها با دیدن این صحنه به سمتم دویدند و با عصبانیت میگفتند این چه کاریه کردم. من که توان حرف زدن نداشتم فقط آرزو و دنیا رو صدا میزدم. و از پرستار ها میخواستم یه خبر خوب در مورد زن و بچم بهم بدن.
با تزریق یک آرام بخش به خواب رفتم . بعد از چند ساعت که به هوش اومدم دکترم بالا سرم بود . و با برگه ای که تو دستش بود بهم گفت خب آقای آرش حالتون چطوره ؟ میتونید صحبت کنید ؟ و من فقط گفتم خونوادم کجان . که دکتر رو به پرستار گفت خانوم نعیمی ایشون رو به بخش منتقل کنید. منو به یه اتاق بردند و اونجا رو ترک کردند . هر چی التماس میکردم کسی نمیگفت که سر خونوادم چی اومده. بعد از چند لحظه در باز شد و یه نفر که خودش رو سرگرد احمدی معرفی کرد کنارم نشست. دوست داشتم خبر خوش ازش بشنوم


بهم گفت واقعا متاسف هستم بابت این اتفاق که رخ داده . من و همکار هام تموم تلاشمون رو میکنیم که قاتلین رو بگیریم. ولی به کمک شما خیلی احتیاج داریم
من با شنیدن کلمه قاتل گفتم چی به سر خونوادم اومده ؟ تو رو خدا بگید که زنده هستند. سرگرد ساکت بود و انگار نمیتونست چیزی بگه اما خودش رو جمو جور کرد و بهم گفت متاسفم وقتی آمبولانس به خونه شما اومد همسر و دختر شما مرده بودند.
بعد از یه سکوت کوتاه نتونستم با موضوع کنار بیام و فریاد سر دادم . اون لحظه به خدا هم دشنام میدادم که با تزریق آرام بخش به خواب رفتم. بیدار که شدم مادرم رو دیدم که با چشمای گریون داره دستهامو نوازش میکنه. با دیدنش اشک هام سرازیر میشه و به مادرم میگم من دیگه نمیتونم به زندگی ادامه بدم .اونم با من گریه میکنه و میگه تو رو به ارواح خاک بابات اینو نگو .
پرستار میاد تو اتاق و از مادرم میخواد که اونجا رو ترک کنه . بعد از مدتی دکتر میاد و بهم میگه شانس آوردی , اگه فقط دو میلیمتر چاقو بالا تر بود قلبت رو میشکافت . فردا مرخصی و میتونی اینجا رو ترک کنی.
دوباره سرگرد احمدی پیشم اومد و ازم خواست کمک کنم تا قاتلین رو پیدا کنه.
هر چی که میتونستم در اختیار پلیس قرار دادم و فردا هنگامی که مرخص شدم وسایلم رو تحویل دادند . ساعتم و یک دستبند که دخترم با عشق درست کرده بود. خیره به دستبند اشکام بند نمیومد . دسبند رو انداختم به دستم برادرم با دلداری کمکم کرد تا راه برم .بعد ترک بیمارستان به اداره آگاهی رفتم تا شاید بتونم پیدا شون کنم . اما تو عکسای مجرمین سابقه دار اثری ازشون نبود و چهره نگاری هم دردی رو دوا نکرد .


دو روز تو بیمارستان بیهوش بودم و وقتی به خونه برگشتم فهمیدم که جنازه ها دفن شدند . برادرم میگفت یکی از همسایه ها دیده که دو نفر از واحد شما سراسیمه فرار کردند و رفتند . و اونم بعد از اینکه شما در رو باز نکردید به پلیس زنگ زده و اونا هم که رسیدند دیگه دیر شده بود . نمیدونستم چه جوابی به پدر و مادر آرزو بدم . طاقت نیووردم و شبونه به سمت بهشت زهرا راهی شدم . از برادرم آدرس قبر رو پرسیدم و تا صبح رو قبر دو تا شون دراز کشیدم و گریه کردم. هوا که رو به روشنی میرفت یک مشت خاک برداشتم همین طور که از خشم خاک رو میفشردم رو به قبر گفتم عزیزانم میام پیشتون ولی یه کار واجب دارم . سرنوشت نمیتونه اینقدر بیرحم باشه .

ادامه دارد.....

..
نوشته: آرش. sex and love

آینه - 1






بعد از رفتن نگار مامان یک هفته توی خونه موند...افسرده شده بود..با هیچکس حرف نمیزد..بیرون نمیرفت...گاهی یه خانومی میومد دنبالشو میگفت برگرد سرکارت...دارم بیچاره میشم...اما مامان فقط به یه نقطه خیره شده بود و چیزی نمیگفت...مامان توی یه خونه به همراه چند تا فاحشه کار میکرد...البته شاید قشنگ نباشه بگم کار میکرد...هر چیزی میشه بهش گفت غیر از کار..اینو وقتی فهمیدم که اون خانوم مسن اومد سراغش...واسه همین پولش زیاد بود..انگار مامان سوگلی اونجا بود..چون خانومه بهش التماس میکرد برگرده...اما مامان نرفت..نه اون وقت..نه هیچ وقت دیگه...بازم توبه کرد...مسخره است..ولی بازم توبه کرد..نمیدونم چرا توبه کردن مامان مصادف میشد با شروع بدبختی و بی پولی ما...من و هدیه با مامان حرف نمیزدیم..ازش متنفر بودم..پیشنهاد احمقانه اون بود که به نگار اجازه داد بیشتر به اون پسره نزدیک شه...اما دیگه فایده نداشت...از هیچ طریقی نمیتونستیم دنبال نگار بگردیم...توی تهران به اون بزرگی معلوم نبود کجا باید دنبالش بگردیم...اصلا چه جوری؟؟..بگیم چی؟؟..رومون نمیشد سراغی ازش بگیریم...فقط یه جور ماتم افتاده بود تو جونمون...هدیه سه شب تب کرده بود...همش هذیون میگفت...مامان گوشه خونه مثل یه مجسمه افتاده بودو به یه نقطه خیره میشد...منم مثل همیشه دلم خون بود اما به کی میگفتم؟؟..با کی حرف میزدم؟؟..واسه کی اشک میریختم؟؟..کیو صدا میزدم؟؟..مثل همیشه...خدا رو ...اما هیچ وقت جوابمو نداد...انگار خدا هم از ما بیزار بود...یکی دو ماهی گذشته بود که دیگه پس اندازمون داشت ته میکشید...هدیه اون موقع 14 سالش بود...به قشنگی نگار نبود اما بازم چهره خیلی معصومی داشت...مثل فرشته ها بود صورتش....


مامان یه زن سفید و تقریبا بور بود...هنوزم جذاب و قشنگ بود...هنوزم خاطرخواه زیاد اشت..اما خاطر خواهایی که فقط تنشو میخواستن...شاید اگه ما نبودیم مامان شوهرمیکرد دوباره...اما با وجود ما بچه ها کسی نمیخواست مامانو بگیره...نمیدونم شایدم به خاطر گذشته اش...یواش یواش جو خونه عادی شد...مامان به خودش اومد...دوباره به این و اون و درو همسایه سپرد کار میخواد...بعضی وقتها رخت و لباس میشست...گاهی یه جا مراسم بود و کارگر میخواستن مامان میرفت...درسته ازش بدم میومد اما غرورم اجازه نمیداد ببینم مامانم واسه این و اون کار میکنه...بعضی وقتها دلم واسش میسوخت...قشنگیهاش اونقدر تو چشم بود که حیف بود اینجوری جلوی همه خم و راست بشه...اما مامان از روزیکه نگار رفت 10 سال پیرتر شده بود...تک و توک بین موهای خرمایی رنگش تارهای سفید دیده میشد...تو چشمهای قهوه ایش یه جور غم بود...غم شوهرش...غم خودش...غم دخترش...غم من و هدیه...با همه بدیهاش مادرم بود..تنها تکیه گاهم...درسته هیچ وقت مادری نکرد در حقمون و مایه آبروریزیمون بود اما مادرم بود....با هر سختی بود زندگیمون میگذشت...منم دنبال کار میگشتم...مامان اجازه نمیداد اما من تصمیم خودمو گرفته بودم...دیگه 21 سالم بود...وقتش بود که منم دست به کار شم...چند تا کار تزیینی و ساخت عروسک بلد بودم اونها رو با هدیه انجام میدادیم...هر جوری بود دلمون خوش بود یه سقف بالا سرمون هست...با هر زنگ تلفن من فریاد میزدم نگاره....چشمای هدیه برق میزد و می خندید...اما اون طرف خط هر کسی بود غیر از هدیه...درد بی خبری از نگار مامانو بیشتر از همه زجر میداد...می فهمیدم غصه میخوره اما هیچ وقت حرفشو نزد...هیچ وقت...روزگارمون به کندی میگذشت و روزها میرفتن...


یه شب یکی از همسایه ها اومد خونمون...با کلی مقدمه چینی و چرت و پرت سر هم کردن گفت اومده هدیه رو واسه دوست شوهرش خواستگاری کنه....بعد از سالها برق شادی تو چشمای مامان اومد...راستش منم خوشحال شدم...می خواستم هدیه زودتر شوهر کنه تا مثل نگارو مامان نشه..حتی مثل منم نشه...میخواستم خوشبخت بشه...اما وقتی خانوم همسایه گفت اون خواستگار 58 سالشه سکوتمون پیچید تو خونه...مامان دودل شد..اما من به شدت مخالفت کردم...بهش گفتم هدیه همش 15 سالشه...فکر کردین چون وضعمون اینجوریه خواهرمونو حراج میکنیم؟؟...چطوری جرات کردی واسه یه پیرمرد 60 ساله یه دختر 15 ساله رو خواستگاری کنی؟؟...اونم بهم گفت دختر جون..اولا که 60 سالش نیست و 58 سالشه..دوما خواهرتو خوشبخت میکنه...اون یارو پول پارو میکنه..تاجره...تا آخر عمرش پول داره..به نفعتونه...ناراحت نشید اما یه نگاه به وضع خودتون بکنید...اون وقت می فهمید شانس بهتون رو کرده....با جمله آخرش من و مامان بهم نگاه کردیم...راست میگفت...با این وضع ما بعید بود خواستگار دیگه ای بیاد...آخه کی دخترهای یه فاحشه رو میخواد....اما بازم وقتی به صورت معصوم هدیه نگاه کردم دلم نیومد...به اون خانوم گفتم نه...هدیه هنوز بچه است....خانومه بلند شد بره که مامان بهش گفت فکرهامونو میکنیم و چند روز دیگه خبر میدیم...من با خشم به مامان به مامان نگاه کردم...اون خانومه با خوشحالی رفت...وقتی رفت دوباره با مامان دعوا کردم...میگفت هدیه زنه اون بشه بهتره تا تو این خونه بپوسه...یا مثل نگار بشه...با اسم نگار هممون بغض میکردیم...هدیه گوشه آشپزخونه گریه میکرد...رفتم کنارشو بغلش کردم ...سرشو بوسیدمو گفتم اگه تو نخوای هیچی نمیشه...هیچ اجباری نیست عروسکم...فقط بگو نمیخوای...بین گریه با همون صورت اشکی و معصومش گفت من حرفی ندارم...اون خانومه راست میگه...کی دیگه میاد سراغ ما؟؟..اینجوری تو و مامانم مجبور نیستین هی کار کنید واسه این و اون...خودتون دو نفر هستین....محکم بغلش کردمو در حالیکه سعی میکردم بغض تو گلومو قورت بدم گفتم نه..این حرفها رو نزن...تو که نباید آیندتو واسه این چیزا خراب کنی...


پرید تو حرفمو گفت اون مرده پولداره...زن و بچه هم که نداره...فقط سنش زیاده...اصلا شاید چند ماه دیگه مرد...اونوقت پولهاش ماله من میشه...اینو گفت و خندید...اشکهاشو پاک کردم...نتونستم چیزی بگم...هدیه هم نظر مامانو و اون همسایه رو داشت....این یه واقعیت بود..یا باید می پوسیدیم یا به اینجور خواستگارها جواب میدادیم...
علیرغم هم مخالفتهای من و صحبتهام با هدیه کار انجام شد...هدیه با اون پیرمرد ازدواج کرد...یه عقد محضری کردن..یارو گفت هیچی نمیخواد...همه چی داره...اصلا احتیاجی به جهیزیه نداره..حتی اگرم داشت ما نمی تونستیم چیزی بهش بدیم...من و مامانو چند تا از همسایه ها تو محضر بودیم...مامان همش هدیه رو بغل میکرد و می بوسید...تا خونه جدیدش باهاش رفتیم...یه خونه بزرگ و شیک...اونقدر شیک که فقط عکسشو دیده بودم...مامان تو گوشم گفت دیدی خواهرت خوشبخت میشه...زرق و برق خونه زبونمو بند آورده بود...برای بار آخر هدیه رو بغل کردمو بوسیدم...مامان به داماد پیرش کلی سفارش کرد و گفت مواظب هدیه باشه...آدم کم حرفی بود...قیافه معمولی داشت ولی تیپش شیک و تمیز بود...به نظر بد نمیومد..از خونشون اومدیم بیرون و راه افتادیم طرف خونه...خیلی از خونه ما دور بود...
تا چند هفته هدیه خوشحال و سرحال بود...میگفت یاسر مرد خیلی خوبیه...کم حرف و آرومه..خیلی بهش میرسه...دوستش داره...همه کاری واسش میکنه...سر و وضع هدیه خیلی عوض شده بود...شیک و زیبا...من و مامان ذوق میکردیم از اینکه هدیه خوشبخت شد...اما یکماه بعد هدیه اومد و گفت دارن از کشور میرن دبی...شوهرش اونجا شرکت زده...گفت زود برمیگردن...نهایتش 2 هفته میمونن..با همه ناراحتی و دلتنگی و سفارشاتمون ازشون خدافظی کردیم به امید اینکه چند وقت دیگه میان...


اونها رفتن وهیچ خبری ازشون نشد...ما هراسون و نگران رفتیم سراغ تنها کسی که به اونها ربط داشت...همون همسایه...اما اونم گفت ازشون خبر نداره...گفت زن و شوهرن دیگه به ما ربطی نداره کجان و چیکار میکنن...هزار بار باهاشون حرف زدیم...التماس کردیم...دعوا کردیم...تهدید کردیم...خواهش کردیم..اما فایده نداشت...اونها هم خبر نداشتن...
دیگه هیچ کاری ازمون برنمیامد....یک سال...دوسال...سه سال....هیچ خبری نبود...من و مامان تو خونه مثل دو تا مجسمه شده بودیم..دو تا مجسمه که باید کنار هم زندگی کنن...مجبورن...مامان دوباره افسرده شده بود..گوشه خونه میشست وعکسهای هدیه و نگار و بغل میکرد و زار میزد...دلم براش نمیسوخت...هیچ احساسی بهم دست نمیداد وقتی اشک میریخت...حتی وقتی از شدت گریه غش میکرد...اونقدر تو اون حالت میموند که دوباره خودش به هوش میومد...من فقط به دو تا خواهرام فکر میکردم..به بابام...به تنها مردی که می شناختم...به خاطرات بچگیمون...به اون روزهای قشنگ که مامان بهترین زن دنیا بود...بابا بهترین مرد دنیا بود...همه احساس من یه شب نسبت به مامان تغییر کرد...یه اتفاق باعث شد نگاه من به مامان عوض شه...ازش ناراضی بودم اما دلم دیگه کینه ای ازش نداشت...


چند روزی بود توی یه کارگاه خیاطی کار پیدا کرده بودم..من که هیچی از خیاطی بلد نبودم فقط اونجا رو تمیز میکردم به صاحب اونجا چایی میدادم...غذاشو آماده میکردم...پارچه هایی که می خواستن رو میخریدم...کارم همین بود...اگه از این بدترم بود انجام میدادم...فقط می خواستم صبح از خونه برم بیرون شب موقع خواب بیام خونه...میخواستم درو دیوار خونه رو نبینم..میخواستم مامانو نبینم...نامه نگارو هنوز داشتم....بعضی وقتها بوسش میکردمو می خوندمش...بوش میکردم...بوی نگارو میداد..گریه میکردمو صداش میزدم...کار دستیهای هدیه رو میدیم...همونهایی که با هم انجام میدادیم...اون موقع ها که فرشته معصومم تو خونه بود...خواهر کوچولوم...با اونها حرف میزدم...از کارم واسشون تعریف میکردم...فکر میکردم می فهمن...تنها دوست من آینه بود...کسی که شبیه خودم بود..از جنس و طبقه خودم بود...نه اونقدر ازم سر بود که مسخره ام کنه...نه اونقدر پایین بود که نفهمه چی میگم...بعضی وقتها هم با عکس توی آینه درد دل میکردم...دوست خوبی بود...



یه روز ظهر توی خیاطی دعوا شد...یکی از خانومها کار یه مشتری رو خراب کرده بود...پارچه گرون قیمت اون خانوم زده دار شده بود...اونم پولشو میخواست...صاحب خیاطی قبول نمیکرد...میگفت خود خیاط که خراب کرده باید بده...اما اون خانومم که اون همه پول نداشت...دعوا بالا گرفت...صاحب خیاطی یه سیلی تو گوش خیاطش زد و انداختش بیرون...بعدم خسارت پارچه رو خودش داد...تازه همه چی داشت آروم میشد که شوهر اون خانومه خیاط اومد...واسه سیلی که به زنش زده بودن صاحب خیاطی رو گرفت زیر کتک....همه چی بهم ریخت...زنها جیغ میزدن...مردم ریختن تو خیاطی و جداشون کردن...منم یه گوشه مثل بید میلرزیدم...کار اون روز تعطیل شد و صاحب خیاطی رو بردن بیمارستان....
برگشتم خونه...حدودای ظهر بود...کلید انداختمو وارد خونه شدم...صدای ناله از توی خونه میومد...نمیدونم چرا یه لحظه فکر کردم هدیه و نگارن...دویدم طرف خونه...دقت کردم...صدای ناله و گریه مامان بود...پکر شدم...باز مامان یاد خطاهاش افتاده و داره زار میزنه...کار همیشه اش بود...کیفمو انداختم روی پله ها و نشستم همونجا تا کفشامو دربیارم...صدای مامان توجهمو جلب کرد...
خدا تو که دیدی من همه کار کردم...خب نمیشد...من تقاص همه چی پس دادم...مگه ندیدی توبه کردم اما بازم تو پشتمو نگرفتی...بازم تنهام گذاشتی...عروسکهام پدر نداشتن...درد بی پدری بسشون بود دیگه نمی خواستم بدبختیم بچشن...خب نگارم لباس میخواست...پول میخواست...هر جا رفتم کار کنم گفتن باید همه کار بکنم واسشون...خدا کاش من به جای هادی میمردم...کاش من خودمو میکشتم..اون که گناهی نداشت..من گناهکار بودم...من همه چیو خراب کردم...هدیه ام الان کجاست خدا...پیش کیه...کی مواظبشه...کی موهای قشنگشو شونه میزنه و میبافه...نگارم کجاست..چی میخوره...چی میپوشه...دستم به جایی بند نیست خدا...کجاشو پیداشون کنم؟؟..سراغشونو از کی بگیرم؟؟..


نمیگم دلم واسه مامان سوخت اما از اینکه اعتراف میکرد مقصره خوشم اومده بود...کفشامو آهسته درآوردمو رفتم تو...گوشه اتاق رو سجاده نمازش افتاده بود...نماز؟؟...مامان نماز میخونه؟؟...خندیدم...بلند و پرصدا خندیدم...مامان نماز میخونه...مامان فاحشه من چادر نماز سرش کرده و جلوی خدا سجده زده...خدا به حرف منم که یه دختر معمولی بودم گوش نمیداد...چه برسه به یه فاحشه...بلند می خندیدمو گفتم مامان بلند شو...بیشتر از این خدا رو خجالت نده که چه بنده ای خلق کرده...مامان بهت زده به من نگاه میکرد...چشماش سرخ و پف کرده بود...من فقط می خندیدم...مامانو تو چادر سفیدی که سرش بود نگاه میکردم و میخندیدم...از جاش بلند شدو اومد جلوی من ایستاد...تو چشمام زل زد و گفت به چی میخندی؟؟...مگه خودت همیشه با همین خدا حرف نمیزنی؟؟..چرا میخندی؟؟..بین خنده گفتم چرا...منم باهاش حرف میزنم...جالبه به حرف منم گوش نمیده...مامان خدا ما رو آدم حساب نمیکنه...خدا چندشش میشه یکی مثل تو جلوش سجده بزنه...مثل من...منم عقم میگیره میبینم کسی که گذشته و آیندمونو خراب کرد حالا داره واسه خدا از دل شکسته اش میگه...مامان تو هم دل داری؟؟...تو هم خدا رو میشناسی؟؟...تو عمرت اسم خدا به گوشت خورده؟؟؟..خنده ام قطع شده بود....داشتم با حرص داد میزدم...داد میزدمو میگفتم اون موقع که تو بغل هر کس و ناکسی بودی فکر این روزها رو نمیکردی...فکر اینکه از کثافت کاریهات خدا با ما هم قهر کنه...ما رو بدبخت کردی...اون موقع که بابا باهات دعوا میکرد چی؟؟..اون موقع ها هم خدا رو میشناختی...دلت واسه نگارو هدیه می تپید...روزیکه بابا خودشو کشت چی؟؟..بابا از دست هرزه گری تو خودشو کشت...تو بابا رو کشتی.


..نگارو بدبخت کردی...هدیه رو نابود کردی...میدونی هدیه ات کجاست؟؟..اونم یه فاحشه شده مثل تو..تو یه کشور غریب...بین هزار تا آدم عوضی و ناپاک...تو سپردیش به یه دلال...تو هممونو بدبخت کردی...حالا از خدا میخوای کمکت کنه...چادرشو از سرش کشیدمو پرت کرده گوشه اتاق...از شدت حرص میلرزیدم...مامان فقط با سکوت نگاهم میکرد...برو مامان...برو نمیخواد نماز بخونه...اون زمان که تو کوچه و خیابون بهم میگفتن به مامان خوشگلت سلام برسون تو کجا بودی...اون شبها که دیر میومدی و من هدیه و نگارو میخوابوندم کجا بودی...تو واست حیفه که اسمت مادر باشه...مادر یعنی صداقت...پاکی...عشق...زندگی....تو یه هرزه ای....ازت بدم میاد...ازت حالم بهم میخوره...منم میخوام بمیرم...بدم میاد از اینکه هر جا میرم کار کنم منو مثل تو نگاه میکنن...از این شهرو آدمهاش بدم میاد..از این خونه که صاحبش تا زنده بود خودشو میمالید بهم بدم میاد...از درو دیوارش که بهم پوزخند میزنن بدم میاد...از همه چی بدم میاد...از اون خدایی هم که اون بالا داره بهم میخنده دلم گرفته...هق هق گریه ام پیچید تو خونه...نفسم بنده اومده بود....فقط گریه میکردمو گریه...اونقدر گریه کردم که دیگه چشمام خشک شده بود...صدام درنمیومد...جون نداشتم از جام تکون بخورم...ولو شده بودم رو زمین...مامان سر جاش ایستاده بود و منو نگاه میکرد...تمام مدت منو نگاه میکرد وهیچی نمیگفت...وقتی دید ساکت شدم شروع کرد به حرف زدن...

ادامه دارد ....

نوشته:‌ فاحشه

دُرسا - 1






ای کاش می شد با این همه سوالی که تو ذهنم معلق موندن یه کاری بکنم؛ مثلاً با یک پاک کن پاکشون کنم یا با یک خودکار خط خطیشون کنم، یا ... نمی خوام قصه ام رو با سوالات و پریشان احوالی خودم شروع کنم ولی چی کار کنم که وسط هر کاری از درس خوندن گرفته تا حتی رقصیدن، یه سوالی داره با سلولهای مغزم بازی می کنه و منو یه دقیقه هم راحت نمی ذاره.
از وقتی که یادم می یاد اصلی ترین نقش رو توی بازی زندگیم مامانم داشته، البته ایشون فقط توی زندگی من نبوده که ستاره وار ایفای نقش کرده، بلکه با هنرمندی تمام زندگی پدر و یگانه خواهرم رو هم به فیلم های قابل تأملی تبدیل کرده. از هسته اولیه هم که دور شیم، از اقوام پدری و مادری و دوستان و همسایه ها و مغازه داران و مسافران تاکسی هم بوده اند کسانی که از تراوشات مغزی مادر مهربانم بهره مند شده اند.
دلم نمی خواد حق مادر و فرزندی رو به جا نیارم، دلم نمی خواد این اسطوره قرن ها رو خرابش کنم، دلم نمی خواد بی چشم و رو باشم و زحمات و شب بیداری هاش رو به یه پول سیاه بفروشم؛ اما نمی تونم جلوی خودم رو بگیرم و رَوش تربیتی مامان سهیلا جون رو نقد نکنم.


سهیلا جون برای من مثل یک نوار کاست بوده که از بچگی پهلوم می نشست، حرف می زد و باید و نبایدهای زندگی رو بارها و بارها متذکر می شد. این نوار کاست مهربان با نسخه ای که بنیانش یکی بود و تنها کمی ظاهر متفاوتی داشت، بابا مسعود و خواهرم دُرنا رو هم درمان می کرد. انقدر حرفه ای روی ذهن کار می کرد که فکر مخالفت با حرفهاش هم از سرمون نمی گذشت. خلاصه کلام، دُرسا و دُرنا و مسعود اسممون بود، ولی در باطن همه سهیلا بودیم. توی جامعه، همه رو از زاویه دید سهیلا جون می دیدیم، بد و خوب رو با نگاه انتقادی اون تعیین می کردیم، غذایی که اون تایید کرده بود می خوردیم، لباسی که اون می گفت می پوشیدیم و ...
رسیدن به چنین شخصیت کاریزماتیک و تاثیرگذاری حتما واسه مامانم خیلی چالش برانگیز بوده، ولی در عوض هر سختی که کشیده بوده، الان خیلی ها مریدش هستند و رو حرفش حرف نمی زنند. حتی دوستامون هم بچه های دوستای مامان بودن که توی دوره های دو هفته یکبارشون می دیدیم. تفریحاتمون هم اون پیک نیک یا پاساژی بود که ایزو سهیلا داشت.
لابد تا اینجای داستان می گید که چه اشکالی داره، خیرتون رو می خواسته. بد هم که بهتون نمی گذشته، پیشرفت هم که می کردین و علی الظاهر وجهه خوبی هم توی در و همسایه داشتین. پس چه مرگته؟؟؟ آره راست می گید، بابت خیلی چیزا ممنونشم، ولی اِشکال کار سهیلا جون اینه که آپ دیت نمی شه و نسخه هاش دیگه از رده خارجند. از اون بدتر اینه که تحت نظارت سهیلا جون هیچ کس خودش نیست، همه سهیلان. آره، مامان من به ما ماهی گیری یاد نداده، فقط لقمه لقمه بهمون ماهی خورونده.


شاید باید مثال های ملموس تری براتون بگم. یک نمونه اش اینه که با شیوه های غیر مستقیم یا حتی مستقیم، با بهره گیری از فیلم، دعوت از دوستان مرتبط، ضبط برنامه های مفید و پخش آنها در مواقع کلیدی، تونست کاری کنه که بابا مسعود خودش رو بازخرید کنه و وارد بازار پوشاک شه. بله، این که یک نقشه عالی و پر سوده!! اما.... آدمش هم مهمه. پدر بنده برای کارمندی ساخته شده و قدرت ریسک نداره و تحولات بازار از خوردن جام زهر براش بدتره. ولی خوب، مسعود خودش نمی دونه که مسعود کیه؛ اون فقط سهیلا رو می شناسه. این می شه که وقتی اولین سکته قلبیش رو کرد یا موهاش بر خلاف ژنتیک خانوادگیش خیلی زود یک دست سفید شد، حتی بلد نبود بشینه و فکر کنه که هر کسی را بهر کاری ساخته اند. جالبیش اینجاست که لباسی هم که از چین یا ترکیه می آورد، یا هر سرمایه گذاری دیگه هم که می کرد، نظر خودش نبود، نظر سهیلا بود. بلد هم نبود چشماش رو باز کنه و به خودش زحمت بده و سلیقه بازار رو بفهمه. اون وقت می نشست خودش رو دق می داد که چرا برای لباس هایی که فقط به درد دوستای سهیلا می خوره مشتری نداره.
در مورد من هم همین طور بوده؛ چنان سهیلایی بودم توی مدرسه که بارها معلم یا همکلاسی ها می گفتن، درسا جون این نوع حرف زدن و طرز فکر به سنت نمی خوره. شستشوی مغزی من به قدری با ظرافت انجام شده بود که حتی یه ذره هم به مغزم خطور نمی کرد که چرا بچگی نمی کنم؛ چرا عروسک هام با ورود به کلاس دوم باید به انباری منتقل بشن. چرا به راحتی خودم رو از "آلیسا آلیسا جینگیلی آلیسا" خوندن دسته جمعی محروم می کنم. چرا نوجوونی نمی کنم و مثل بقیه از کش رفتن رژ لب مامانم غرق لذت نمی شم. برنامه ریزی بلندمدت سهیلا جون به نحوی بوده که در هر سن و شرایطی می بایست خانم و سنگین باشیم و مثل یک نیروی بالقوه دل شهلا جون یا ایران خانوم رو ببریم تا شاید یه روزی کاکل زری هاشون، آقا پرهام یا آقا محمدرضا به ما افتخار کلفتی شون رو بدن.


بامزه اینجاست که خودم هم از این تفاوت لذت می بردم. از اینکه با ورود به سال دوم راهنمایی، شش مدل غذای اصیل ایرانی بلد بودم درست کنم و از اینکه برای حضور در مهمانی ها کت و دامن قهوه ای سنگ دوزی می پوشیدم، به خودم هزارآفرین می دادم. البته دوستان مامان هم کم و بیش توی فضای مشابهی به سر می بردن، خوب اگه نبودن که دوست سهیلا جون نمی شدن. اما، غلظت و رقت رفتارهای دوستان گرامی تا حد زیادی به مبارزات همسران و فرزندان اونها برمی گشت. در واقع، همه آقایون مثل بابا مسعود مسخ نشده بودند و برای تعدیل رفتارهای خانمهاشون تلاش می کردن. تعدادی از بچه ها هم مثل من و درنا ببو بازی در نمی یاوردن و پابه پای هم نسلی هاشون جلو می رفتن. بماند که شونه های سهیلا جون همیشه از اشک های مادران زخم خورده از فرزند خیس بود و ایشون دائما در حال نسخه پیچی برای دختران سر به هوا و پسران هیز بود. فقط خدا می دونه که پریا، ساحل، نگین، محدثه، پژمان و سعید چه قدر سهیلا رو لعن و نفرین کردن به خاطر راهکارهایی که جلوی پای ماماناشون می ذاشت.
ناگفته نماند که درسمون بد نبود، یعنی سهیلا نمی ذاشت که بد باشه؛ شایدم به خاطر همین بود که مسوولین مدرسه فکر نمی کردن ما با این خانم بزرگ بازی هامون یه چیزی مون می شه. البته.... علایق درسی ما هم توسط مامان رقم می خورد. به این معنی که نمرات بیست من در ادبیات، تاریخ و عربی خیلی مهم نبود چون که اینها از دروس مورد علایق سهیلا نبودن. در عوض ما باید جغرافی رو تحت نظارت علیا مخدره مو به مو حفظ می کردیم و برای درس علوم هم هفته ای یک بار از محضر عمو مرتضی به طور ویژه مستفیض می شدیم.


حالا سهیلا جون پدرت خوب، مادرت خوب، اگه علوم خوبه و اگه زیر سایه عمو مرتضی، بیست ما نوزده نشده، چرا من نباید رشته تجربی بخونم؟؟ هااان... لابد اگه هوس دکتر شدن به سرم بزنه غرور می یاد سراغم و دیگه زیر بار زور نمی رم؛ شاید هم هشت سال اسیری توی دانشکده پزشکی باعث شه خواستگارهای احتمالی بی خیال من بشن و سراغ سایر دخترهای اکیپ برن؛ شاید هم من گناه دارم که هشت سال درس بخونم ولی آخرش کهنه بشورم. باشه باشه تو راست می گی!!!! می رم رشته ریاضی؛ علوم انسانی هم که کسی نمی خونه جز بچه تنبل ها.
خدا پدر مهوش جون رو بیامرزه که معلم ریاضی ساحل رو به ما معرفی کرد و از همون سال دوم دبیرستان مشتق و انتگرال رو باهام تمرین کرد. در عوض این محبت، سهیلا هم با هزار بدبختی، خانم کریمی فیزیکدان رو پیدا کرد و بعد از حصول نتایج مثبت از بنده حقیر، ایشون رو به مهوش جون برای ساحل جون معرفی کرد.
اولین باری که دلم قیلی ویلی می رفت که سهیلا رو بی خیال شم موقع پر کردن فرم انتخاب رشته دانشگاه آزاد بود؛ داشتم می مردم که ادبیات زبان فرانسه رو انتخاب کنم. انقدر توی ذهنم یاغی شده بودم که حتی فکر می کردم خوبه یه فرم تو خونه واسه مهندسی شیمی و امثالهم پر کنم و بعدا یکی دیگه یواشکی با رشته های علوم انسانی پر کنم و پست کنم. هه هه، چه خیال باطلی. چون که سهیلا جون همیشه در صحنه تا لحظه تحویل مدارک در پستخونه همراهیم کرد.
خدا نور به قبر وزارت علوم بباره که اجازه می داد داوطلبین رشته ریاضی، حق انتخاب از گروه زبانهای خارجه رو هم داشته باشن. خوب اینم خودش یه کورسوی امیده. بعد از اینکه رتبه های مرحله اول رو دادن، سهیلا جون تشخیص دادن که مهندسی در شهرستان ممنوع و بهتره که روی رشته هایی مثل مدیریت بازرگانی، اقتصاد و حسابداری سرمایه گذاری کنم. البته یه جورایی از اینکه مهندس نشم و بعدها واسه شوهر جان شاخ بازی در نیارم هم خوشحال بود. این بار هم تا لحظه ارسال مدارک همراهم بود و حسرت اضافه کردن رشته های زبان یا خبرنگاری یا باستان شناسی به فرم انتخاب رشته رو به دلم گذاشت. می دونین آخه اینا که رشته نیست، اینا رو می شه رفت کلاس یاد گرفت.


بعد از اعلام جواب ها، در دانشگاه آزاد اسلام شهر مهندسی نساجی و در دانشگاه علامه طباطبایی مدیریت دولتی قبول شده بودم. وای خدا مرگم بده، کدوم خنگی دانشگاه دولتی رو بی خیال می شه میره ته دنیا نساجی بخونه. آخه مامان جونم، عوضش موقع بریدن مهریه می تونی پز بدی دخترم مهندسه. بی خود، همون با کلاسی علامه طباطبایی کافیه.
خوب، اینم از این. دختر ارشد خانواده راهی دانشگاه شد؛ واااای!!! تیپ من روز اول دانشگاه دیدنی بود. ضایع نبود ولی شبیه بقیه هم نبود؛ حتی با وجود اینکه اغلب هم کلاسی هام از شهرستان های دور و نزدیک اومده بودن باز هم تیپ جوان پسندتری داشتن. وقتی آخر هفته اول، با مامان رفتیم که چند تا مانتوی تازه بگیریم و گزینه های من با گذشته کمی فرق کرده بود، سهیلا جون کمی احساس نگرانی کرد که مبادا من دارم خلاف می شم. اینجوری شد که برنامه ساعتی کلاس های بنده روی در یخچال چسبونده شد، و مامان جون با حضور گاه و بیگاهش در دانشگاه از سلامت جسم و روان من اطمینان کسب می کرد.


از حق نگذریم، دوران خوبی رو توی دانشگاه داشتم. با اینکه هر روز نگران ضرب شست تازه ای از جانب سهیلا بودم ولی همین که دنیای تازه ای رو تجربه می کردم راضی بودم. حضور در دانشکده علوم انسانی و هم صحبتی با بچه های جامعه شناسی، زبان ها یا ادبیات باعث می شد که دانش اجتماعیم هم بالا بره و تازه به خودم بیام که چه قدر افق های زندگی من بسته بوده. تشنگی من به دونستن و تلاش برای جبران گذشتۀ محدود به شهین جون و مهین جون روز به روز بیشتر می شد. از قرض گرفتن کتاب های رومن رولان، دانته، هدایت یا آل احمد بهترین حس دنیا رو داشتم و از اینکه با نور خفیف شمع تا ساعت چهار صبح کتاب بخونم و سهیلا نفهمه دلم می خواست از خوشحالی گریه کنم.
تا اوایل ترم سوم، معمولاً توی جمع بچه های دانشگاه ساکت بودم؛ سعی می کردم حرف های بقیه رو با دقت گوش بدم و اونها رو جایگزین افکار و ادبیات قدیمی بکنم که سهیلا بهم تزریق کرده بود. خوندن کتاب های مؤدب پور هم در شناخت واژگان عامیانه معاصر بی تاثیر نبود. به این ترتیب، تغییرات رفتاری و گفتاریم چه توی خونه و چه توی محافل پری و زری کمابیش آشکار شده و جسته و گریخته بحث های سیاسی، مرور دنیای مد، اخبار روانشناسی، انتقاد به خاله زنک بازی و نفی ازدواج های سنتی چاشنی صحبت های من شده بود. این تغییرات مسلماً مطلوب سهیلا نبود، بنابراین با جدیتی بیشتر از گذشته در جست و جوی دامادی بود که تا دیر نشده منو وارد دنیای قورمه سبزی و پوشک مای بیبی بکنه.
توی جمع همکلاسی ها، از صحبت ها و طرز فکر رضا واقعاً لذت می بردم و بهش علاقه مند شده بودم. پیشرفت آهسته این علاقه به گونه ای بود که با پایان امتحانات ترم چهار و شروع تعطیلات تابستونی از غصه دوری رضا چندین بار به گریه افتادم. وای بر من که عشق کسی رو به غیر از کاندیداهای سهیلا تو دلم راه داده بودم. ولی من تازه داشتم پوست می انداختم و ازتابع محض بودن خسته شده بودم. به همین خاطر عشق ورزیدن به رضا یه جورایی حکم لجبازی با سهیلا رو هم داشت، حداقل توی قلبم و توی تخیلاتم.


با شروع ترم پنج، نمی دونم چه قدر تابلو رفتار کردم یا چه قدر از توی چشمام عشق فریاد می زد، ولی بالاخره هرچی بود در جذب آقا رضا بی تاثیر نبود. آخ که چه حس بینظیری بود وقتی به بهانه هیچ چی منو توی حیاط به حرف می گرفت و وقتی نوبت جواب دادن من می شد انگار شیر آب جوش توی حلقم باز می شد و تا زیر ساق پام رو می سوزوند. از تمام عزیزم گفتن های دنیا شیرین تر بود وقتی از پشت سرم می گفت درسا خانم چند دقیقه وقت دارین.
هنوز هم می میرم واسه اون روزی که گفت "درسا خانم می شه رابطه مون رو نزدیک تر کنیم". آخه قربون اون هیکل ورزیده و آفتاب سوخته ات برم، با وجود سهیلا چه جوری می شه به تو نزدیک تر شد. منو ببخش اگه چشمام رسوام کرده که عاشقتم، ولی نه، انقدر دوستت دارم که بهتره تو رو به هیأت مسخ شدگان سهیلا راه ندم. پس با قلب لعنتیم چی کار کنم، یعنی سرخرگ و سیاهرگ قلبم رو هم مامانم باید تنظیم کنه. نه، این که ستم به خودمه، پس بهتره بگم باشه بهش فکر می کنم و تا فردا جواب می دم.


چه شبی بود شب آمادگی برای جواب دادن به رضا. از ساعت هفت شب مثلا رفتم بخوابم ولی تا ساعت هفت صبح پلک نزدم. چند دقیقه بالش رو بغل می کردم و اینگار که رضاست، کلی بوسش می کردم. چند دقیقه گریه می کردم و سهیلا رو تجسم می کردم که داره رضا رو با پسرهای رفقاش مقایسه می کنه و ضایعش می کنه. چند دقیقه فکر می کردم که چه طوره فرار کنم و با رضا بریم شیراز پیش خانواده اون. اَه مامان، چرا؟؟؟ چی می شه کمی دوست من باشی و باهام همفکری کنی. شایدم حق با توئه و رضا لقمه ما نیست ولی بذار اینو بفهمم و خودم درک کنم. تو رو به روح پدربزرگ، بذار ما هم چند صباحی خودمون باشیم و دوست و دشمنمون رو خودمون تشخیص بدیم. آره جامعه بده، گرگه. راست می گی، ولی راه محکم بودن رو یادمون بده نه اینکه ما رو تو صد تا سوراخ قایم کنی که شاید گرگ یه کم دیرتر به ما برسه.
آخ رضا، چه قدر لهجه ات شیرینه، چه قدر خجالت توی نگاهت دوست داشتنیه، چه قدر معلوماتت زیاده، چه قدر اعتماد به نفس داری. چرا؟ چرا تو بلدی با همه خوب باشی؟ چرا تو بلدی با همه اونجوری که خوششون می یاد حرف بزنی ولی در همه حال خودت باشی؟ راستی تو با لیسانس مدیریت دولتی می خوای چی کار کنی؟ یعنی می تونی کار پیدا کنی و واسه من خونه و ماشین بخری؟ اَه اَه درسا، آدم تا یه پسر بهش لبخند می زنه که نباید لباس سفید تنش کنه و خودش رو زن اون بدونه. نه!! یعنی منظور رضا این بوده که بدون قصد ازدواج به هم نزدیک شیم؟؟؟ خوب دیگه این هم یه مدلیه. نه، اون وقت اگه یه روز گفت حالا که ما به هم نزدیکیم بیا ببوسمت چی! اون وقت من به شوهر آینده ام خیانت کردم. ای بابا، از کجا که شوهر آینده خودش صد تا از این خیانت ها نکرده. واقعاً، چرا اینجوریه ها؟ کلا نگاه به جنس مخالف یعنی آلودگی و گناه. در نهایت، اگه نفس اماره ات خیلی سرکش و پرروه، فقط به قصد ازدواج با طرف دوستی کن.


 حالا که خوب فکر می کنم می بینم همه صحبت ها و حرف و حدیث ها بین دختر و پسرهای دانشکده بودارن. اگه سامان مریم رو بگیره پسر خوبیه اگر نه شیطان رجیمه. اگه شیوا به میثم بچه شهرستان پا بده معلومه می خاره. اگه لیلا با مازیار رفتن کافی شاپ، ردخور نداره که لیلا زیرخواب مازیاره؛ خوب باشه، به من چه. اصلا چرا سلام و علیک بدون منظور توی روابط دختر و پسر تعریف نشده. یعنی دختر و پسرهای خارجی هم که صبح تا شب بدون مانتو و پیراهن آستین بلند کنار هم درس می خونن اینجورین؟ خوبه خوبه، حالا که وضع اینجا اینطوریه. یه فکری به حال رضای بیچاره کن. چی می خوای بگی بهش. نزدیک می شی، نمی شی؟ اگه نمی شی پس چرا عاشقش شدی؟ ... راستی اگر هم قراره یه روزی پیوندی سر بگیره، بالاخره چه طوری باید طرف رو شناخت؟ پس بهتره به رضا نزدیک شم، ولی حالا سهیلا رو کجای دلم بذارم؟؟؟....
وقتی ساعت نه صبح، قبل از کلاس معارف اسلامی دو، رضا جون جلوم سبز شد از دیدن چشمهای قرمزم تعجب کرد. بعد از این کلاس نیم ساعت بیکاری داشتیم که به اضافه نیم ساعت زودتر تعطیل کردن کلاس توسط استاد مهربان، می شد یک ساعت بیکاری. هنوز خسته نباشید استاد تو دهنمون خشک نشده بود که رضا علامت داد زود جمع کنم برم بیرون. خوب حالا تو این خراب شده که همه فقط همدیگه رو می پان کجا بریم؟ کجا بریم که هنوز نزدیک شدن ما شروع نشده، کوس رسواییش عالم رو کر نکنه؟؟ رضا راه افتاد، منم دنبالش. وسط یه راهروی شلوغ نشست روی زمین. پرسیدم چرا اینجا؟ گفت جای خلوت جلب توجه می کنیم. ولی اینجا چهار تا کاغذ کتاب می گیریم دستمون، کسی شک نمی کنه. خوب، خانوم خانوما یه جواب بله دادن که چشم قرمز کردن و شب بیداری نداشت. خیلی خودت رو زحمت دادی. داشتم از لحن حرف زدنش پس می افتادم. اگه بوس کردن رضا خیانت به شوهرِ نداشتمه می خوام خیانت کنم، اما نه، من دختر سنگینی هستم. احساساتم رو هم باید سرکوب کنم؛ اگه یه روزی هم احساس رضا غلیان کرد، من باید تحقیرش کنم. بوس، یعنی چی؟ دختره پررو. با یه کم فاصله نشستم پیش رضا.


بعد از کمی این پا و اون پا، گفتم رضا منظورت از سوال دیروزت این بود که دوست دختر و دوست پسر باشیم، مثلا مثل مریم و سامان؟ رضا گفت: البته قضیه مریم و سامان همونجوری که می دونی خیلی جدی شده، درسته که آخرش معلوم نیست چی بشه اما فعلا بحث فراتر از دوستی رفته. من هم دوست دارم که با دختری روابط صمیمانه برقرار کنم که در آخر بتونه مونس زندگیم شه، ولی بدون شناخت همه جانبه و فراهم بودن خیلی از شرایط هیچ قولی نمی تونم بدم. آره، در حال حاضر می خوام که تو دوست دخترم باشی. البته از خدامه که رابطه مون طولانی بشه و از این بابت هم اگه همه برنامه هام درست پیش بره، بعد از فارغ التحصیلی برنمیگردم شیراز. گفتن این حرف یه ذره زوده، ولی گفتم که اگر قبول کردی دوست دختر خوشگلم بشی، بدونی در صورت ادامه رابطه برای تهران موندن برنامه هایی رو دارم.
خدایا!!! این دیگه کیه؟ چرا انقدر قشنگ حرف می زنه؟ چرا تا دو سال دیگه شم می دونه می خواد چی کار کنه؟ چه جوری می گه دوست دختر خوشگلم. نه، دیگه بوسیدنش واجبه. خاک بر سرت. اون داره برنامه ریزی می کنه واسه زندگیش، اونوقت تو اندرخم یه بوسی. گفتم راستش من بلد نیستم مثل تو خوشگل و با صلابت حرف بزنم ولی سعی خودمو می کنم. ببین رضا، دروغ چرا. منم دوست دارم بیشتر کنارت باشم و حتی خیلی چیزا رو ازت یاد بگیرم. ولی مساله اینجاست که من یه مامان دارم که از سایه که چه عرض کنم از خدا هم به من نزدیک تره. البته نزدیکی معنوی که نه، نزدیکی فیزیکی. نمی خوام از مامانم هیولا بسازم ولی اون همه جا هست. هر وقت دلش بخواد می یاد ببینه من دانشگاهم یا نه. لباس پوشیدن، تلفن حرف زدن، رفت و آمد،غذا خوردن و خلاصه همه چیز من تحت کنترلشه. شاید فکر کنی که حتما یه چیزی ازم دیده که نگرانه. واقعیت اینه که اون با همه همینطوریه، حتی با بابام. حالا، من نمی دونم که چه طور دوست دختری می تونم باشم که هیچ جا نمی تونم باهات بیام. شاید خنده ات بگیره ولی من جز بچه های دوستای مامانم تا الان با کسی بیرون نرفتم. همه برنامه کلاس هام زیر دست مامانه. حتی توی محاسباتش برای رسیدن من به خونه، احتمال سخت گیر اومدن تاکسی رو هم داده و نهایتاً من می تونم نیم ساعت دیر برسم خونه. از خیر بیرون رفتن هم که بگذریم، نمی دونم چه طوری تلفن حرف بزنم. شاید از اول دبستان تا الان فقط ده تا همکلاسی خونه ما زنگ زدن، همه مکالمات هم زیر نظر مامان انجام شده. نمی دونم! تو بگو چی کار کنم؟ نمی خوام الان بهت بگم باشه باهات می مونم ولی بعدش همش حالت رو بگیرم.


با تموم شدن حرفهای من، رضا همچنان ساکت بود. دست راستش رو کرد توی موهای مواج مشکیش و دسته دسته موهاش رو می تابوند دور انگشتاش. توی اون وضعیت با کوچکترین حرکت رضا می مردم و زنده می شدم. اگه همین الان بگه پس ما رو به خیر و شما رو به سلامت چه غلطی بکنم؟ پس کاش حداقل قبلش بذاره ببوسمش. اگه بگه تو دیگه عجب دختر تهرونی املی هستی چی جواب بدم؟ از خجالت بمیرم. اصلا به جهنم، هر چی می خواد بگه. بهتر از اینه که الان این حرفها رو نمی گفتم ولی بعدا جلوش ضایع می شدم که نه بیرون می تونم برم و نه تلفن می تونم حرف بزنم.
بعد از گذشت سه یا چهار دقیقه، رضا تو چشمام نگاه کرد و گفت، نمی دونی با این صداقتت چه قدر منو بیشتر اسیر خودت کردی. با این وجود، رو به رو شدن با مساله ای که مطرح کردی خیلی آسون نیست. حالا من از تو می خوام که تا فردا بهم فرصت بدی تا ببینم چه راه حلی می تونم پیدا کنم.
واای، من قربون تو برم که بدون فکر تصمیم نمی گیری. من فدای تو بشم که هر چی کلماتت قلمبه تر می شن بیشتر به دل من می شینن.
رضا ادامه داد: می تونم بپرسم منزلتون کجاست؟ منم گفتم میرداماد. دوباره پرسید: شماره موبایلت رو می تونم داشته باشم؟ منم گفتم و اون ذخیره کرد توی گوشیش. بعد یه میس کال انداخت روی گوشیم و گفت: فعلا بهتره تو بهم زنگ نزنی که اگر مامانت احیانا پرینت مکالماتت رو گرفت، هیچ ردی از من پیدا نکنه. فردا اولین کلاسمون ساعت نه و نیمِ؛ تو کی از خونه می یای بیرون؟ منم گفتم معمولا یک ساعت زودتر. رضا هم گفت: باشه، پس من هشت ونیم بهت زنگ می زنم. اگر خونواده باهات بود که تماسم رو رد کن، اگر نه جواب بده تا ببینیم چی کار کنیم. الان هم پاشو بریم پیش بقیه.
الهی دورت بگردم پسر که همه کارهات یکی از یکی با حال تره. شایدم من زیادی ندید بدیدم که اینجوری غش و ضعف می کنم. مرسی خدا جون که همین اول کاری حالم رو نگرفت و به ریش مامانم نخندید. حالا چه طوری این بیست و اندی ساعت رو تا فردا تحمل کنم تا آقا رضا جواب بده.

ادامه دارد...

دوستان عزیز، داستان درسا شش یا هفت فصل خواهد داشت. با توجه به اینکه اغلب قسمت های آن نوشته و ویرایش شده است، با همراهی ادمین، کل داستان می بایست خیلی سریع در اختیار شما قرار بگیره.
علاوه بر همه خوانندگان محترم، امیدوارم پریچهر، شاهین (سیلورفاک)، پژمان (کفتار پیر)، آریزونا، و آرش (سکس اند لاو) سلام و احترام خاص من رو بپذیرند.


نوشته: زن اثیری

Friday, January 4, 2013

همسایه باحال من - 1




با سلام به دوستان عزیز .

 اسم من سیاوش 32 سالمه کرد هستم و بچه غرب کشور و خاطره ای که میخوام واستون تعریف کنم بر میگرده به 4 سال پیش. داستان از اونجایی شروع شد که بدلیل شغلم (مهندسی عمران) مجبور شدم برای کار به جنوب کشور برم یه چند سالی رو تنها جنوب بودم و هر ماه میومدم به خانوادم سر میزدم تا جایی که از طرف شرکتی که براشون کار میکردم منتقل شدم به یکی از شهرهای بندری جنوب کشور، تو این مدتم بدلیل دوری خانواده ماهیانه فقط موقع مرخصی هام سکس داشتم.

وقتی رفتم تو اون شهر بندری بعد از یک ماه دیدم جای خوبی و میتونم خانوادم رو بردارم بیارم اونجا بهمین خاطر شروع کردم دنبال خونه پیدا کردن واسه خودم، بعد از چند مدت گشتن تو یه جای خوب اون شهر یه خونه دو طبقه پیدا کردم که طبقه بالاش یه زن و شوهر جوان زابلی اجاره کرده بودن که پسر 2 ساله هم سن بچه من داشتند، من بعد از چیدن واسیل خونه رفتم و با خونوادم برگشتیم اونجا، روزها به همین منوال میگذشت و من اصلا توجهی به همسایه بالا نداشتم فقط یه چند باری شوهرخانم طبقه بالا رو که اسم خانمش پریسا بود رو دیده بودم، یه چند باری هم پریسا واسه احوال پرسی پیش خانمم اومده بود که بعدا برام تعریف کرد.
یه شب که از سر کار برگشتم خانمم گفت که پریسا اینجا بوده و کلی با هم حرف زدند و گفته که شوهرش مریضه و اونها هم درگیر مریضی اون هستند خیلی از زندگی خصوصیش گفته بود که به خاطر طولانی شدن داستان من بیخیال میشم ولی این رو بگم که شوهر پریسا تو یه سازمان کار میکرد که حراست گیت ورودی اون بود و بخاطر کارش مجبور بود یه شب از 12 تا 8 صبح بره و شیفتهای بعدیش 8تا4 و 4 تا 12 شب در دو روز بعدی بودیعنی پریسا خانم هرهفته دو سه شبی رو تنها بود، بعد شنیدن این اطلاعات خانمم اضافه کرد که اصلا ازش خوشم نمیاد احساس میکنم خیلی جلفه، منم بدلیل اینکه خانمم شکاک بود پیش خودم کفتم شاید دوباره پیش خودش خیال بافی کرده، اینم بگم زندگی سکسی ما خیلی عالی نبود چون همسرم آدم سرد مزاجی بود ولی بدلیل اینکه بعد از دو سال زندگی مشترک منم رفته بودم جنوب تقریبا برام عادی شده بود و به این نوع زندگی عادت کرده بودم و خداییش هم من اصلا بفکر خیانت و ..... نبودم.


روزها گذشت و یه روز من که از سر کار برمیگشتم دم در شوهر پریسا رو دیدم که منتظرش بود بیان برن بیرون منم بعد از سلام رفتم بالا تو راه پله نزدیک دم در خونه مون پریسا اومد پسرشم باهاش بود سلام گرمی کرد و بعد از احوالپرسی گفت هر کاری داشتین شما چون تازه اومدید این شهر ما در خدمتیم، وقتی داشت حرف میزد تو چشام زل زده بود و یه لبخندی رو لبش بود بعد اتمام حرفامون رفت پایین من رومو برگردوندم که نیگاش کنم دیدم اون زودتر از منم روش رو برگردونده بود و داشت نگاه میکرد یه لحظه تو چشم هم ذل زدیم و اونم با یه لیخند و تکون سر ازم خداحافظی کرد.


از خودم و پریسا بگم، پریسا یه زن 24 ساله سبزه با قدی متوسط و سینه های خوش فرم که از زیر مانتوش زده بود بیرون و یه کون تراشیده نسبت به هیکلش گنده و خیلی حشری بود منم قدم 180 و چون بدنسازی کار میکردم هیکلم بدک نبود بچه هام میگفتن که خوش تیپی، بعد اون ماجرا یه جورایی مور مورم میشد وقتی میدیدمش و اونم موقعهای که شوهرش نبود و میدونست منم خونم به بهونه های مختلف میومد خونه ما تا تصمیم گرفتم بهش زنگ بزنم ولی هر چی دنبال شمارش تو گوشی خانمم گشتم پیداش نکردم یه روز عصر با همکارم که اهل تهران بود و با خانمش مثل ما اومده بودن اونجا از سر پروژه بر میگشتیم که خانم من زنگ زد و گفت نیا خونه و چون من خونه مهندس هستم خانمش با اصرا میگه که شام رو باید اینجا باشید، اون شب شیفت شوهر پریسا بود به فکر رسید برم خونه و به یه بهونه ای برم دم درشون و جریان رو بهش بگم که دیدم کلیدام رو فراموش کردم و این دوست سیرشمم باهامه حالم گرفته شد و با دوستم رفتیم خونه شون بعد از شام دوستم گفت کاش وقتی میومدیم از آب شیرین کن آّ میگرفتیم(دوستان جنوبی میدونن که جنوب آب لوله کشی شهری نداره یا اگه داشته باشه قابل شرب نیست) منم گفتم ما هم آب لازم داریم و به این بهانه کلید خونه رو از خانمم گرفتم و با ماشین من رفتیم خونه ما که 20 لیتریهای آب شیرین رو بیارم به دوستم گفتم شما تو ماشین بمون من الان میام، پریدم رفتم خونه خودمون و 20 لیتریها رو آوردم قلب داشت از سینم میزد بیرون یه نفس عمیق کشیدم و رفتم طبقه بالا در زدم و آقای .... شوهر پریسا رو صدا کردم (البته میدونستم که خونه نیست) پریسا اومد در رو باز کرد از تعجب شاخ درآوردم آخه چادر سرش نکرده بود و همین جوری اومده بود دم در




 یه شلوار چسبون تنگ تنش بود که کونش اونو پاره میکرد تیشرتش هم سینه اش باز بود و قشنگ سوتین مشکیش رو میشد دید وای خدای من چه موهای بلند ونازی داشت مشکی،صاف و تا نزدیکیهای لمبره های کونش اومده بود به ته ته پته افتادم سلام کردم گفتم ببخشید آقاتون خونه تشریف دارند که گفت نه سر کار هستند آخه امشب شیفتشونه، دلم رو زدم به دریا و بهش گفتم پریسا خانم من میخوام باهاتون خصوصی صحبت کنم میتونم شمارتون رو داشته باشم که گفت چرا نمیفرمایید تو دم در بده(داشتم از استرس میمردم) که من گفتم آخه دوستم دم در منتظره و باید برم بچه هام رو هم بیارم که تازه فهمید من تنهام، برگشت گفت باشه سیاوش خان این شمارم ولی فردا بین ساعت 11 تا 12 تماس بگیر وقتی اینو گفت دیگه حدس زدم خودش هم فهمیده جریان از چه خبره و خداحافظی کردم و رفتم. اون شب وقتی برگشتم خونه تا صبح بخاطر فکر و خیال فرداش خوابم نبرد. بالاخره روز و ساعت مقرر فرا رسید ساعت 11:30 بود که بهش زنگ زدم گوشی رو برداشت و بعد از احوالپرسی شروع کردم به مخ زدن که من ازتون خوشم اومده و ............. از این حرفها که نذاشت حرفم تموم بشه و گفت کاش که از خدا یه چیز دیگه میخواستم گفتم چطورمگه گفت آخه روز اولی که اون پایین داشتید اسباب کشی میکردید تو رو دیدم و با خودم گفتم که ممکنه من حتی واسه یه ساعت هم که باشه با اون مرده(منظورش من بودم) دوست بشه، تازه گفت چندین بار به خانمتون گفتم خوش بحالتون آقا سیاوش خیلی خوش تیپه تازه 2 هزاریم افتاد که خانمم چرا بهش میگفت جلف و ازش خوشش نمی اومد،



 بعد از کلی حرف زدن قرار فرداش رو گذاشتیم که من برم پیشش تو خونه آخه شوهرش شیفت 6 تا 4 بعدازظهر بود البته ما هم ساعت کارمون از 6 شروع میشد و چون خودم سرپرست کارگاه بودم به همکارام گفتم من داخل شهر کار دارم و دیر میام شما صبحونتون رو بخورید، اون شب قبل از خواب رفتم حموم و به خودم و سیاوش کوچولو یه حال اساسی دادم از کیرم بگم که کیر من 20 سانتی میشه و نسبتا کلفت هم هست، شب رو تا صبح فقط به فکر پریسا بودم و بالاخره روز موعود فرا رسید و من ساعت 6 از خواب بیدار شدم و پس از رسیدن به خودم و پوشیدن لباسهام رفتم بیرون (خانمم و پسرم تا 10 و 11 صبح از خواب بیدار نمیشدن) قبلش صدای بیرون رفتن شوهر پریسا و بستن در پایین رو شنیده بودم منم رفتم پایین و محکم درو بستم تا اگه احیانا همسرم بیدار بوده مطمین بشه من رفتم. تو کوچه زنگ زدم به پریسا با یه حالت ناراحت و دلخوری گفت پس چرا رفتی بیرون منم گفتم این فیلم بود در واحدتون رو باز کن که اومدم، دوباره رفتم خونه در رو یواشکی باز کردم و بدون سر و صدا رفتم جلوی در خونه پریسا اینا..............

دوستان اگر خوب بود بگید که تو قسمت دوم نحوه کردن کوس و کون پریسا و ماجراهای بعدیش رو تعریف کنم

نوشته: سیاوش

Wednesday, January 2, 2013

نیاز - 1





این یه داستانه وشخصیت های اون هیچگونه وجودخارجی ندارن...
هواکمی سردبود.بادپاییزی برگ های درختاروکه توباغ بودن پراکنده میکرد.پشت پنجره اتاقم ایستاده بودم و به جعفرکه درحال جاروزدن برگ های خشک ازروی زمین حیاط بودچشم دوخته بودم.ناگهان صدای دراتاق من روبه خودم اورد.


-:خانوم.اجازه هست؟
بیاتو..
دربازشدوشوکاخدمتکارشخصیم وارداتاقم شد.اون یه دختربیست ساله بود باموهای کوتاه وصاف مشکی رنگ.وچشم های درشت وکشیده ونافذ.اصالتاکردبودووقتی هشت ساله بودتوسط جعفر به باغ اومد. مثل اکثر زنان کرد قدی بلند و اندامی ورزیده داشت. با این که از نظرسن وسال از اون چندسالی بزرگتربودم ولی از نظراندام در برابرش لاغر به نظرمیرسیدم.
-:اقاگفتن که برین خدمتشون.ظاهراکارواجبی باهاتون دارن.
نفهمیدی چکارم دارن؟
-:خیر.ولی بایدمربوط به تلفنی بشه که چنددقیقه پیش بهشون شد.نمیدونم کی بودوچی گفت ولی اقاروخیلی خوشحال کرد.
باشه بریم.کنجکاوشدم ببینم کی بود.




شوکاجلوترراه افتاد.من هم پشت سرش.همینطورکه داشتیم راه میرفتیم چشمم به باسن بزرگش افتادکه منویادروزی انداخت که باپسرجعفر;پارسا,پشت باغ درحال حال کردن بودن.اون روزبه طوراتفاقی داشتم دنبال دوچرخه قدیمیم میگشتم که جعفرگفت احتمالاپشت عمارت ودرانتهای باغه.منم رفتم ونزدیک انبارپشت عمارت بودم که صدای شوکاروشنیدم که درحال ناله کردنه.
اول ترسیدموگفتم شایداتفاقی براش افتاده ولی بانزدیکترشدن من به انبار صدای ناله های شوکاواضح ترمیشدکه کاملامشخص بودازروی شهوته.اروم اروم بدون اینکه صدایی ازم دربیادخودم روبه دیوارچسبوندموحرکت کردم تااینکه به جایی رسیدم که انبارکاملاجلوچشمم بود.امابخاطرخاموش بودن چراغش ونیمه بسته بودن درداخلش دیده نمیشد.دل روبه دریازدم وخودم روبه زیرپنجره انبارکه بازبودرسوندم وسرم روکمی بالااوردم.صحنه جالبی بود.شوکاخم شده بودوپارساکیرکلفتش روتاانتهاتوکون شوکاجاداده بود.باهرتلمبه زدن سینه های بزرگوزیبای شوکاجلوعقب میرفت.طولی نکشید که پارساارضاشدوابش روریخت روباسن شوکاوبیحال نقش زمین شد.شوکابلندشدوباپارچه ای که کنارش بودخودش روتمیزکرد.به نظرمیومدشوکاخیلی زودترازپارساارضاشده بود.اروم کنارپارساخوابیدوبا دستش شروع به نوازش سینه ی مردونه ومودارپارساکرد.
به خودم اومدم ودیدم که شوکاباتعجب داره من رونگاه میکنه.
-:خانوم چیزی شده؟
خندم گرفته بود ولی جلوش رو تاحدودی گرفتم وباپوزخندی گفتم نه وازکنارش ردشدم.
همینطورکه داشتم ازپله ها پایین میرفتم تابه اتاق نشیمن برسم صدای مادرم وناپدریم به گوشم میرسید.
ثریاتوبایدتمام تلاشتوبکنی تااین اتفاق بیوفته.هم به نفعه خودشه هم به نفع اون.جفتشون سروسامون میگیرن.
اخه فاضل دست من که نیست.توخودت خوب میدونی که اگرنخواد کاریو انجام بده نمیده حتی اگر زمین و زمان بهم دوخته بشن.
من نمیدونم بایدبشه.
باصدای سرفه ای بین کلامشون اعلام حضورکردم.
نیاز دخترم بیاتو.
سلام مادرسلام اقای فاضل.
سلام نیاز.
بامن کاری داشتین اقای فاضل؟
بله.چندلحظه بشین میخوام درموردموضوع مهمی باتوصحبت کنم.
ثریا ماروتنهابذار.
خب بفرمایین من گوش میدم.




ببین نیازتوالان بیست وچندسالته.خواستگارهای زیادی داشتی که به هیچکدوم روی خوش نشون ندادی.کم کم سن ازدواجت داره میگزره توهم خانواده خوبی داری هم زیبایی وهم.....اندام بینظیری داری.
حالم ازفاضل بهم میخورد.ادم فوق العاده کثیفی بودکه حتی به من که مثل دخترش بودم هم نظرداشت.این حرف هارودرحالی میزدکه لبخندچندش اوری به لب داشت ودرحال براندازکردن سینه هاوپروپاچم بود.
خب که چی اقای فاضل؟؟؟!!!من خواستگاری نمیبینم که بخوام درموردش فکریابحث کنم.شمالطفابرین سراصل مطلب.
هست ولی تونمیخوای ببینی.هنوزم اونقدرسنت بالانرفته که چشم کسیونگیری. سه ماه پیش یادته؟اون شب تومهمونی.یه اقای قدبلندباموهای جوگندمی که بامادرت رقصیده بودن دونفری.اسمش اقای نیکومنشه.دورگست.یادت اومدکیومیگم
؟
بله یادم اومده بود.یه ادم کثیفترازفاضل که وقت رقصیدن بامادرم چشماش دایماتویقه مادرم میجنبیدوموقع رقص وقتی نورکم میشدسعی میکرد پایین تنه مادرروبه خودش بچسبونه تاباتمام وجوداحساسش کنه.
-:بله الان یادم اومد.خب؟؟
ازتوخوشش اومده .امروززنگ زدتاخواهش کنه یه روزواسه مراسم خواستگاری تعیین کنیم.
-:جواب من نه.
چرا؟




چون اون هم سن پدربزرگمه ومن هیچ علاقه واحساسی نسبت بهش ندارم.
-:ولی من گفتم که فردابیان.مهم نیست که علاقه داری یانه.به محض اینکه اولین نزدیکی روباهاش داشته باشی بهش علاقه مندمیشی مثل مادرت.
بدون هیچ حرفی اتاق روترک کردم وبه اتاق خودم برگشتم.نمیتونستم اونجاوایستموبه حرفای چرت کسی گوش بدم که اگرراه داشته باشه خودش همونجابکارتموازم میگیره.
سرم خیلی دردمیکرد.قرص خوردم تابخوابم.اون شب مادروفاضل مهمونی دعوت بودن.
نیمه های شب بودکه صدای تلفن ازخواب بیدارم کرد.هرچقدرمنتظرشدم تاشوکاگوشیوورداره تاصدای زنگ لعنتی قطع بشه بی فایده بود.به ناچاررفتم وگوشیوبرداشتم
الو.......الو.....صداتون خیلی ضعیفه.لطفابلندترحرف بزنین.
-:منزل اقای فاضل؟
بله بفرمایین
-:ببخشیدخانوم این وقت شب مزاحم شدم.من از شانزلیزه تماس میگیرم میتونم باخانوم ثریاحرف بزنم؟
خیرایشون همراه اقای فاضل رفتن به میهمانی.
-:خانوم نیازچطور؟
خودم هستم
....




الو....الو...اقاصداتون نمیاد.....الو....
-:منم نیاز;ارش.
خشکم زد.ذوق زده هم بودم.
ارش هم بازیه دوران کودکیم.پسرخاله ای که ازصمیم قلب دوستش داشتم
ارش خودتی؟؟؟
-:الو...نیازمن صداتوخوب ندارم.بااین حال خوب گوش کن من فردامیام ایران.پاپا ومامی نیستن رفتن مشهد.میخوام بیام اونجا.الو.....
تلفن قطع شد.هنوزتوشوک بودم.وای خدای من.یعنی واقعاارش داره فردامیاد!!!بعداز ده سال.کمی به خودم اومدم.چندبارشوکاروصدازدم ولی دیدم خبری ازش نیست.دستگیرم شد که فرصتوغنیمت شمرده وحتماالان خوابیده زیر پارسا.خوشحال به اتاقم برگشتم.وبایادارش خوابیدم.صبح خواب موندم ودیروقت بیدارشدم.نمیدونم مادروفاضل کی اومدن ولی هرچی بوداونقدرخسته بودن که ساعت یازده بودوهنوزخواب بودن.ب اتاق شوکارفتم درش بازبود.شوکالخت روتخت دمرخوابیده بودوهنوزجای دست پارساروکونش معلوم بود.رفتم حولموازکمدبرداشتم وعازم حموم شدم.ازبدشانسی فشاراب گرم ضعیف بودوکارم خیلی طول کشید.متوجه شدم که وقتی توحموم بودم پارسااومد.
ازحموم دراومدم وبعدازخشک کردن تنم حولموروتخت پرت کردم.داشتم جلواینه بدنموبراندازمیکردم وهم زمان لوسیون روکف دستم میریختم وبه سینه هاموشکمم میمالیدم ک چشمم به جای زخمی خوردکه یادگاربازی های کودکیم باارش بودبرروی جناغ سینم.ازخیالات دراومدمومشغول اغشته کردن بقیه قسمت های بدنم شدم.
.
.




.بعدازاحوال پرسی بااقای فاضل وخاله دنبال شوکاراه افتادم تااتاقم روبهم نشون بده.رسیدیم به بالای پله ها.
-:اقااون اتاق اخری اتاق شماست.اتاق بغلیش هم اتاق نیازخانومه وبعداون هم ماله منه که شبابه خانوم نزدیک باشم چیزی خواستن براشون بیارم.
ممنونم شوکاجان.متوجه شدم میتونی بری.
قدم برداشتم.دراتاق نیازنیمه بازبود.حس کنجکاویم داشت برانگیخته میشداماپیش خودم گفتم کارخیلی زشتیه وخودم روقانع کردم که داخلش رونبینم اما وقتی به جلوش رسیدم یه چیزسفیدتوجهم روجلب کردودیگه نتونستم جلوخودم روبگیرم.
چمدونم روبه زمین گذاشتم ومخفیانه مشغول تماشا شدم.
واااای خداای من.چی میدیدم.




این نیازه؟
اخخخخ که چه تن سفید و بلوری داشت.سینه های خوش فرم عین انار.بانوک بیرون زده صورتی که اب ازلبودهن ادم راه مینداخت.بدن خوش فورم بدون هیچ گوشت اضافه خال یاحتی لک.باگودی کمردیوانه کننده وبرجستگیه باسن حشری کننده.باسن سفیدوبه ظاهرسفتی داشت که بایداعتراف کنم فقط چندثانیه دیدنش کیرم روبلندکرد.برگشت وپشت کردبهم نمیدونم چی میخواست برداره که خم شد وکس زیباش شروع به خودنمایی کرد.بدون مو.تمیزودست نخورده.شورتش بود که میخواست برداره وپوشید.بعدبرگشت سمت من احساس کردم متوجه حضورم شد نمیدونستم چیکاربایدبکنم.چمدونم روبرداشتم ودویدم سمت اتاقم ودرروپشت سرم بستم.بعدازاینکه نفسم بالااومدبه چیزی که دیدم فکرکردم.اول عذاب وجدان گرفتم که چرامثل پسرهای خیابونی هم بازی دوران بچگیموداشتم دیدمیزدم ولی بعدپیش خودم گفتم اگرنمیدیدم ازدست میدادم وشایدهرگزهمچین موقعیتی دیگه برام پیش نمیومد...

ادامه دارد....

نوشته: hoopoe

Tuesday, January 1, 2013

فریا - 1





تخم مرغ رو شکستم و روی گوشت چرخ کرده و سیب زمینی رنده شده داخل ماهیتابه ریختم .کتلت رو کف دستم صاف کردم و ته ماهیتابه پهن کردم.واسه خودش جلز ولزی راه انداخته بود درست مثل روز های اول امین.
امین عشق اول و آخرم بود .اولین پسری که به زندگیم گره خورد و عشق رو بهم یاد داد.
تو نگاه اول با شلوار پارچه ای بادگیر و پیرهن چارخونه ی کتونی به نظر کهنه گرا میومد ولی وقتی خارج از محل کارش مادرش خودی بهم نشون داد چشم و گوش تا نصفه بازمو به کلی گل گرفت.
دلم می خواست از روی تی شرت تنگش نوک سینه های قلمبه شدشو گاز بگیرم.وای که چه روزی بود:

-خانم منتظر کسی هستید؟
-آقا لطفا مزاحم نشید.
-مزاحم چیه؟ و در حالی که عینک دودی رو از روی چشماش کنار میکشید با لبخند دلنشینش گفت:
-مگه ما بچه مثبتا دل نداریم!
باورم نمیشد این همون بچه ننه ی کهنه گرا باشه.روم نمیشد تو چشماش نگاه کنم واسه همینم زل زده بودم به سگک درشت کمربندش.
-دختر ...بگیر بالا اون نگاهتو...بذار ببینم اون دریای طوفانیتو
-ببینید امین آقا...
-آقاشو بذار اولش.
با این حرفش همون یه ته زوری هم که واسه حرف زدن باهاش جمع کرده بودم خورد کرد و ریخت رو زمین و زبونمو به پته پته کردن وا داشت.
-آقا امین .... منو شما هنوز نا محرمیم... درست نیست که...
-نگو که تو هم مثل مادرم از اصول کهنه گرای آخوندی طرفداری میکنی که...


وای چی میشنیدم.کسی که من روش اسم کهنه گرا گذاشته بودم حالا انگشت کهنه گرایی به سمتم نشانه رفته بود.
اون روز گذشت و قرار های عاشقانه ی منو امین از دو هفته یک بار به روزی یک بار رسید.تازه یخم وا شده بود که مادر امین پا پیش گذاشت و حرف دل خودمو بهم زد.
کتلت آخر رو از ته ماهیتابه بر میدرم و به همراه کاهوهای داخل سبد سینک روی دیس چینی میچینم.ساعت نه و ده دقیقه.
امین دیر کرده. نگران میشم.دست به تلفن میشم ولی نه.دلم میخواد شب سالگرد ازدواجمون سوپرایزش کنم.
اصلا شاید امین رفته کادو بخره که دیر کرده...وای من میمیرم واسه این کاراش..
دقیقه ها پس از دقیقه ها می گذشتن و جاشونو به ساعت ها میدادن.ساعت دوازده بود که با صدای باز شدن قفل در از خواب بیدارم شدم.


درسر سینه بازی که پوشیده بودم فرمشو از دست داده بود و سینه های گردمو بهم چسبونده بود.یه خط قرمز که یادگاری میز خواب بود جای سوزش به سینم میداد.
با چشمای پف کرده به موهای آشفته و یقه ی نا مرتب امین چشم دوختم.نگران شدم رفتم سمتش ولی هیکل درشتی که پشت سر امین داخل شد قدم هامو به کف زمین میخ کوب کرد.
وقتی فکر لباس سینه بازی که تنم بود رو کردم خودمو پشت دیوار اپن آشپزخونه قایم کردم و با صدایی که سعی میکردم ظرافت زنانه رو توش قایم کنم گفتم:
-امین آقا چادر منو میدی؟
ولی امین برعکس هر مرد باغیرت دیگه ای با صدای گرفته ای که از ته حلقش بیرون میومد گفت:بیا...طوری نیست...مازیار از خودمونه.


با این حرفش تمام عشقمو به نفرت تبدیل کرد.اگه تکیه گاهم مردی بود که... نه امین لیاقت اسم مرد رو نداشت...نامردی که ناموس فروشی میکنه لایق مرد بودن نیست.
امین غیرت نداشت من که دااشتم...
رو انداز ماین لباسشویی رو وری سرم کشیدم و خودمو به اتاق رسوندم.خواستم لباس عوض کنم که صدای غرش ناک امین مو به تنم سیخ کرد.
-پس چی شد این شام.
از ترس چادر رنگی روی تخت رو روی سر کشیدم و از روی میز آشپزخونه ظرف کتلت رو بردم سر میز
وقتی چشم ناپاک مازیار افتاد به سفیدی دستم که از بین پادر زده بود بیرون و ظرف کتلت رو گرفته بود.با تمام قدرت مچمو گرفت و شروع به نوازش دستم کرد
-جون چه دست سفیدی...
خواستم از دستش خلاص شم که از روی صندلی که مثلا قرار بود جای من باشه بلند شد و چادرمو پس زد.
تنم به لرزه افتاده بود.نمیتونستم گرمای شهوتی که این مرد داشت باهاش خونه زندگیمو میسوزوند رو تحمل کنم.دلم میخواست امین مردی که تنها تکیه گاه تنهاییام بود بلند شه و نجاتم بهده ولی این نونی بود که امین تو سفرم گذاشته بود.


مازیار سرشو گذاشت روی گردنم و شروع به مک زدن کرد و تنمو دراز به دراز کف سالن خوابوند.
گرمای دوتا دست آشنا روروی پاهام حس کردم.گرمای که ای کاش تا ابد برام غریبه بود.
-اشک چشمم حالا تنها غم خوارم شده بود.با صدای که هق هق گه گاهی تو سرش میکوبید گفتم:
-امین چه کار میکنی!من همسرتم!
ولی امین سرم داد زد:
-خفه شو جنده.
مازیار لباشو گذاشت روی لبام و خواست ببوسه ولی بوی گند نجاست دهنش حالمو به هم زد و شروع کردم به عق زدن.
امین زیپ لباسمو از پشت باز کرد و با کمک مازیار شروع کردن به بیرون کشیدن لباس از تنم.
یه بار دیگه با روزنه ای از امید که شمعش رو به خاموشی میرفت گفتم:
-امین.عزیزم.من فریام.همونی که بهش میگفتی <<تو فقط مال خودمی>>.تو چت شده!
یه لحظه با چشمایی که رنگ خون جیگرمو توش میدیدم زل زد تو چشمام و گفت:
-مال خودمی دلم میخواد با دوستم شریک بشمت.


دیگه گذر زمان برام مفهوم نداشت.شده بودم مثل مرده ای که فقط جسمش تکون میخوره.حس میکردم تنم رو به سردی میره.هر لحظه آرزوی مرگ رو لبام بود و به بخت بدم لعنت می فرستادم.که درد عجیی فاصله ی بین کس و کونمو به هم دوخت.اون دوتا نامرد افتاده بودن به جونم و از هیچکاری در حقم دریغ نمیکردن. ولی درد جسمی از درد روحیم کم نمیکرد.
سرمو برگردوندم به سمت چراغ خوابی که نور آبیش بهم آرامش میداد تا این لحظه های پر درد رو باهاش قسمت کنم.
چشمامو که باز کردم ساعتی که سایه های آبی رنگ عقربه هاش رو شماره هاش افتاده بود 3 رو نشون میداد.
پامو از بین دستای مازیار بیرون کشیدم و از رو تن امین پاورچین به سمت اتاق رفتم...
با عجله هرچی دستم میومد تنم کردم و از خونه زدم بیرون.خونه ای که امشب با تمام خاطراتش رو سرم خراب شده بود.اونقدر با عجله میدویدم که سردی زمین زیر پاهام احساس گرمی بهم میداد.
همه جا تاریک بود.انگار چراغ های کنار خیابون هم باهام قهر کرده بودن.یه روشنایی روی زمین دیدم.به سمتش دویدم ولی نور خیره کننده ای چشمامو زد و صدای ترمز پرده ی گوشمو به لرزه در آورد...


ادامه دارد...

نویسنده: holy cock