Saturday, March 24, 2012

سکس سروش با زن عمو

این زن عمویی كه من دارم حرفش رو براتون می زنم اصفهانیه و زن قد بلند و خوش هیكلیه و صورت گندم گونی داره. البته بگم طرفهای 180 هم قد داره و نسبت به قدش هم وزن مناسبی داره و اصلا هم شكم نداره…البته عموم هم قد بلنده و من خودم 190 قد دارم. من این زن عموم رو اولا خیلی دوست دارم و اون هم منو خیلی دوست داره. طوری كه من هر وقت اونجا هستم خیلی منو تحویل می گیره. خلاصه از خواب پاشدم و رفتم دیدم تو آشپزخونه مشغوله بعد از سلام و این حرفها و خوب خوابیدی یه صبحونه به من داد و من خوردم و اومدم نشستم پای ماهواره. بعد از چند لحظه هم اون اومد با سبد میوه و نشست مبل كناری من. همینجوری كه داشتم شبكه ها رو تغییر می دادم یه شبكه اومد كه داشت فیلم اشكها و لبخند ها رو برای شب تبلیغ می كرد. من این فیلم رو یه بار دیده بودم و همون جایی رو نشون می داد كه جولی اندروز داشت با اون یارو كه الان اسمش یادم نیست می رقصید. یه لحظه شیطنتم گل كرد و به زن عموم گفتم: بیا با هم برقصیم. یه لبخند قشنگی زد و با اون لهجه اصفهانیش گفت: نه زشت منم پر رو پر رو گفتم آره.یه كم من و من كرد معلوم بود كه روش نمیشه.



منم وقت رو تلف نكردم سریع یكی از اون سی دی هایی كه با خودم آورده بودم گذاشتم و ماهواره رو خاموش كردم و دست زن عموم رو گرفتم بلندش كردم تا منو همراهی كنه. زن عموم زن خیلی مهربونیه و تا اونجایی كه من یادمه همیشه لباس های سرتاسری آستین كوتاه می پوشید كه تا سر زانوهاش بود و اگه مهمون هم داشتن یه جوراب پارازین می پوشید. البته همیشه روسری سر می كرد. اون وقتهایی هم كه من اونجا بودم هم روسریش رو بر نمی داشت. البته هر وقت دختر عموم بود از مامانش می خواست كه جلوی من روسری سر نكنه. البته اون هم روسریش رو بر می داشت و بعد از یه مدتی دوباره سر می كرد. انگار كه عادت كرده باشه. اون موقع هم زن عموم روسریش سرش بود اما جوراب پاش نبود. بهش گفتم كه اجازه بده روسریش رو بردارم و اون هم مخالفتی نكرد. البته اینو بگم زیاد به من نگاه نمی كرد. چون خجالت می كشید. اما گفتم منو خیلی دوست داره.خلاصه تو اون حالت حجب و حیا روسریش رو برداشتم و دست راستم رو روی شونه چپش و دست چپم رو روی پهلوی راستش قرار دارم. بعد بهش گفتم شما هم همین كار رو بكنید .بخاطر اینكه حرفی زده باشه گفت: چقدر سخته و منم گفتم: راحته زن عمو. زود یاد می گیری. و شروع كردیم. زن عموم تو همون حالت حجب و حیا بود و هی سرش رو پایین می انداخت و وقتی هم منو نگاه می كرد یه لبخندی می زد. من هم یه لبخندی می زدم و تو همون لحظه هم با چشمهام می خوردمش. كار هم به اونجا رسید كه صدای زن عموم دراومد یعنی هر كی تو اون لحظه چشمهای منو می دید می فهمید كه حشر بالا زده. با اون لهجه قشنگ اصفهانیش و با لبخند گفت: چت شده؟ مثل اینكه حالت خوب نیست و من هم كه دیگه تو حال خودم نبودم تو یه لحظه محكم بغلش كردم و بهش گفتم دوسش دارم و شروع به لب گرفتن كردم. دیگه نمی دونستم چی كار می كنم و اون دستم هم كه رو پهلوی راستش بود دیگه روی كونش بود و هی كونش رو می مالیدم . یه لحظه كه لبم از لبش جدا شد گفت چی كار می كنی؟ الان عموت می یاد. من هم سفت بهش چسبیده بودم گفتم اون الان نمی یاد.البته از این كار من جلوگیری نمی كرد ولی زیاد هم راغب نبود. شاید می ترسید. من دوباره شروع به خوردن كردم و این دفعه از گردنش. و می دیدم كه داره لذت می بره و هی می گفت نكن نكن و از این حرفها و تو همون حالت بردمش تو اتاق خوابشون و انداختمش رو تخت البته هنوز بهش چسبیده بودم. یه لحظه ولش كردم تا زیر پیراهن و شلوار راحتیم رو در بیارم به من گفت: سروش اگه عموت بفهمه منو می كشه و من هم گفتم كه عمو الان نمیاد و هیچ كس نمی فهمه.



سریع دست راستمو حلقه كردم دور گردنش و دست چپم رو گذاشتم رو قفسه سینه هاش و خوابوندمش. البته خودش هم جلوگیری نكرد و شروع كردم لب گرفتن و سینه هاش رو می مالوندم كم كم دستمو بردم توی لباسش و سینه هاش رو گرفتم و شروع كردم به مالوندن. چشمهاش روبسته بود ولی صداش در نمی اومد و من هم مشغول كار خودم بودم. از لب گرفتن كه خسته شدم سه تا دگمه لباشسو باز كردم و سینه هاش روكه سفت هم بود درآوردم و شروع به خوردن كردم. تو تموم این لحظات دو تا پاش رو جمع نگه داشته بود و نمی خوابوندش همون جوری كه سینه هاش رو می خوردم پام رو انداختم رو پاش و به زور خوابوندم و كم كم شروع به مالیدن پاهاش كردم ودستم رو كم كم آوردم بالا و از روی شورت توریش گذاشتم روی كسش و یه كم مالیدم و شورتش رو گرفتم و آروم از پاش درآوردمش. نگاهش كردم دیدم داره نگام می كنه. انگاری هنوز باورش نشده بود. من هم همون جوری كه نگاهش می كردم لباسش رو از بالا در آوردم و سوتینش رو هم در آوردم. دیگه لباسی تنش نبود اما من هنوز شورتمو در نیاورده بودم و درش آوردم. زن عموم همینجوری به من نگاه می كرد. پهلوش خوابیدم و بغلش كردم و بوسیدمش و گفتم خیلی دوست دارم و می خوام بكنمت.



اون به من گفت هنوز باورم نمیشه داریم چی كار می كنیم و گفت من شوهر دارم و این كار درست نیست و تو باید بعد از ازدواجت با دختر عموت این كارا رو با اون بكنی و من كه داغ داغ بودم و اصلا این چیزها حالیم نبود گفتم: فقط برای همین یه دفعه. كسی نمی فهمه و شروع به بوسیدنش كردم. گفتم: عمو پایینت رو می خوره؟گفت: نه!گفتم من می خوام بخورمش.گفت: مریض می شی ها.گفتم: تو به این كارا كاری نداشته باش و پاهاش رو از هم باز كردم و یه كم با انگشت با كسش ور رفتم و شروع به خوردنش كردم. حالا بخور كی نخور. اینقدر خوردم كه دیگه انرژیم داشت تموم می شد. زن عموم اصلا دیگه تو حال خودش نبود و چشمهاش رو دوباره بسته بود و با اون لهجه قشنگش آه و اوه می كرد. منم كه دیگه طاقت نداشتم رفتم روش و یواشی كیرم رو داخل كسش كردم. البته زن عموم اون موقع طرفهای 42 سالش بود و كلی زیر دست عموم رفته بود. اما كس خوبی داشت اما تنگ نبود. همینجوری روش بودم و تلمبه می زدم. من كلا از اون دسته آدمها هستم كه آبم دیر میاد. زن عموم چشمهاش رو باز نمی كرد و هی آه و اوه می كرد.منم هی بهش می گفتم: دوستت دارم و از این كس و شعرها . احساس كردم آبش اومد من هم همینجوری اینقدر تلمبه زدم تا وقتش شد موقع اومدنش هم چون دوست نداشتم آبم رو بیرون بریزم همون جا خالی كردم تو كسش و اون هم چیزی نگفت و بیهوش همینجوری كنار هم افتادیم. من هنوز تو بغلم داشتمش و ولش نمی كردم بعد كه حال اومدیم با هم رفتیم حموم و دوش گرفتیم و اومدیم بیرون.

سکس تو شمال

به قول پیره مردها یاد اون قدیما به خیر . من ۱۷ سالم بود و تا اون مو قع با کسی سکس نداشتم و از شوبولی (کیرم) فقط برای شاشیدن استفاده‬ کرده بودم . البته راهای استفاده از شوبولی رو بلد بودم اما موقعیت مناسبی پیش نیومده بود .یادمه که اون سال بعد از امتحانات خرداد و گرفتن کارنامه ها بابام گفت که قرار بریم مسافرتو کم شروع کردن به فراهم کردن مقدمات سفرکردند .. اینطور که بوش میومد مثل همیشه اول میرفتیم شمال وبعد یه دور شمسی قمری میزدیم و بر میگشتیم.یادم نیست که جمعه بود یا شنبه ….قرار بود فردا راه بیوفتیم . شب بود که بابام به داییم تلفن زد و برنامه سفروبه داییم اینا گفت .. نمیدونم چی شد که داییم هم هوس سفر کرد . بنابر این مسافرت ما چند روز عقب افتاد .چون قرار شد ما با داییم وبچه هاش بریم . داییم هم در به در دنبال مرخصی‬من که کلی دلمو صابون زده بودم که فردا راه میوفتیم حسابی ریده شد به اعصابم و شروع کردم با خودمغرغر کردن و به دایی فحش دادن ، شوبولی رو حواله زن و بچش میکردم که یهو یاد دختر داییم افتادماسمشو از این یه بعد میزارم مینا که یه دختر خوشکل و تپل و سفید بود…هر چی از خوشگلی اون بگمکم گفتم …. خودمونیم چند بار دنبال یه فرصت بودم که بکنمش اما نشد یهو چراغ مغزم روشن شد وبا خودم گفتم که شاید توی این سفر یه موقعیتی پیش بیاد که شاید بشه از خجالت شومبول در بیام و یه حالی بهش بدم ..


کلی خوشحال شدمو واسه خودم نقشه میکشیدم که چه جوری بکنمش .تا اینکه اون روز کذایی رسید و ما راه افتادیم . من وسط راه رفتم تو ماشین داییم تا یه کم رو مخ مینا کار کنم .منو مینا از بچگی با هم همبازی بودیم و داییم هم زیاد آدم گیری نبود و کاری به کار ما نداشت . منو مینا و‬برادرش که 6 سالش بود عقب نشسته بودیم (پسر داییه کونده اومده بود وسط ما دوتا) تا اونجا کلی با مینا ازگذشته و حال و آینده و هر کسو شعر دیگه که به ذهنم رسید حرف زدیم . شب بود که همه رسیدم لب دریا وبابام و داییم با هزار بدبختی یه ویلا گیر اوردن . دقیقا کنار دریا بود شب همه خسته بودن و میخواستن بخوابن .قرار شد فردا هم یریم‬ یه گشتی بزنیم و خرید کنیم دایییم و زن داییم رفتن توی یه اتاق ، مامان و بابای منهم رفتن یه اتاق و منو‬ برادرم‬ که از من ۳ سال کوچیک تره اما از من زرنگتر و دختر باز تره ، (و از همهکارای من معمولا با خبره و هیچی هم به کسی نمیگه) داشتم میگفتم ..قرار شد ما بچه ها هم همه باهمتوی هال بخوابیم .. مینا رفت روی کاناپه‬ که اونور هال بود خوابید ، منو برادرم و پسر داییم هم رویزمین و کنار هم خوابیدیم‬ .من که توی کل این مدت فقط دنبال یه فرصت بودم روضاع رو مناسب دیدم و با خودم گفتم خودمو به خوابمیزنم تا همه بخوابن بعدش یه کاری میکنم. بالاخره‬ چشمامو بستم که مثلا من خوابم ….. بدفعه چشماموباز کردم و فهمیدم که خوابم برده حدود ۱ ساعت خوابیده بودم. گفتم چه بهتر الان که همه خوابن..اما بازم پاشدم و یه سرو گوشی آب دادم ..دیدم همه خوابیدن‬ . یه نگاه به مینا انداختم …وای نمیدونید چیدیدم یه فرشته ناز که یقه لباسش یکمی باز شده بود و سینه های‬ گرد و‬ خوش تراشش دیده میشد …تازه کونش هم کاملا وحتی توی نور کم چراغ خواب به زیبایی دیده میشد‬ .تا حالا مینا رو اینقدر سکسی ندیده بودم .. شوبولی (کیرم) عین تیر چراغ برق قد علم کرده بود و آمپرشزده بود بالا و حسابی داغ شده بود ….آرومو بی سرو صدا رفتم کنار کناپه که مینا روش خواب بود نشستم .‬دلم میخواست که سینه هاشو چنگ بزنم و لباشو بخورم …. اما ترس از بیدار شدن مینا نمیذاشت‬ .بدنم داغ شده بود و قلبم عین موتور دیزلی صدا میداد …..مونده بودم چیکار کنم …آروم یه دسته کوچیکی بهپاش زدم اما ترس ورم داشت زود پریدم توی رخت خوابم … بعد از چند دقیقه با خودم گفتم کسخل تا کی میخوای از کیرت فقط واسه شاشیدن و دکور استفاده کنی …از طرفی ممکن بود دیگه همچین موقعیتی پیش نباد برام‬این بود که دو باره پاشدم و دست یه کار شدم ….. تمام فکرم این بود که مینا بیدار نشه و من هم حالمو بکنمتازه اگه باباش بیدار میشد چی ؟؟؟ بکونم میزاشتن …پس زیاد وقت نداشتم …دلو زدم به دریا .‬



… مینا به پهلو و رو به من خوابیده بود …منم دست راستمو گزاشتم روی کونش و تکون نخوردم که بیدار نشهکم کم جرات پیدا کردمو با دست دیگم آروم سینشو میمالیدم …توی حال خودم نبودم که احساس کردم مینا بیدارشد‬ . کیرم که تا چند دقیقه قبل یه کلفتی و سفتی درخت چنار بود از ترس شده بود مثل یه مداد کوچیک …..مینا هم‬ یهو بلند شد و نشست ..احساس کردم میخواد داد بزنه ..هم من هم اون از ترس ریده بودیم ….من زود با دست جلوی‬ دهنشو گرفتم تا مغزش آنتن بده و منو بشناسه و داد نزنه ….بعد دستمو برداشتم …اشک تو چشماش جمع شده‬ بود .بهم گفت داشتی چیکار میکردی ؟ گفتم هیچی به خدا ( آره اروای عمت) به گه خوردن افتاده بودم …فقط خواهش میکردم که ساکت باشه و گریه نکنه …دستشو گرفتم و بردمش توی اتاق زیر شیرونی …. (البتهبا کلی ترس و لرز و کس لیسی کردن مینا) که با من بیادو صداش درنیاد تا براش توضیح بدم‬ .جای کوچیکی بود با سقف کوتاه ..چراغ وروشن کردم ..مینا دوباره گفت چیکار میکردی با من پسره بیشعور ؟گفتم هیچی ..فقط ساکت باش ..اما ول کن نبود‬ . خلاصه گفتم که دست خودم نبود و نمیخواستم ناراحتش کنم …که پقی زد زیر گریه‬ . منم دلم براش سوخت و توی دلم هر چی فحش بلد بودم یه خودم دادم …مینا داشت گریه میکرد و من‬ نیدونستم چیکار کنم ..واسه اینکه آرومش کنم بغلش کردم. اما با تعجب دیدم کهاونم منو همراهی کردو منو‬ بغل کرد . باورم نمیشد ….کم کم صدای گریه هاش هم قطع شد …..منم حشرم کم کم زد بالا و دوباره‬ سعی کردم دست به کار شم …اینبار دیگه مینا مخالفتی نمی کرد و منم ریتممالوندنم تند شده بود . از سر تا‬ نوک پاشو میبوسیدم و همه جاشو ماساژ میدادم . بعد از چند دقیقه دیدممینا هم حشری شده و تحریک شدنو از‬ نگاهش میشد فهمید‬ …من بر اساس چیزایی که توی فیلم های سکسی دیده بودم و توی سایت ها خونده بودم شروع کردم به لب گرفتناز اون . مینا هم با من همکاری میکرد بعد یدفعه مثل وحشی ها لباس مینا رو از تنش در اوردم و سوتینش بازکردم.. عین آدم های قحطی زده شروع کردم به خوردن سینه هاش …واییییییییی ….. خیلی خوش مزه بود..چه بویی میداد ..سفید و گرد وسفت …زیاد بزرگ نبودن اما خیلی ناز بودن ..نوک سینه هاشو گاز میگرفتمو میمکیدم . کم کم نفسهای مینا تبدیل شده بود به آه و ناله هایی که منو بیشتر تحریک میکرد‬ …یواش و آروم اومدم پایین تر و شکمشو لیس میزدم … بهش گفتم شلوارتو در بیار که دارم میمیرم‬ .اما مینا فقط اه و ناله میکرد و خودشو میمالید و گاهی هم موهامو چنگ میزد…. جوابمو نداد .اما بعد از چند دقیه آروم و یواش گفت خودت اینکارو بکن …منم زرتی شلوارو شرتش و باهم کشیدم پایین واز پاش در آوردم ..که دیدم مینا خودشو جمع کرد و با یه لبخند کوچکی گفت پسره ی خل ..شلوار خودتو گفتمتازه نگاهم به خودم افتاد ..شوبولی توی شلوارم خیمه زده بود و منم تمام لباسم تنم بود ….نفهمیدم چه جوریاما در عرض ۱۰- ۱۲ ثانیه لخت لخت شدم …. دیدم مینا هم خودشو شل کرد منو کشید روی خودش …شایدمی خواست با اینکار بدن سفیدو نرمشو از من پنهون کنه …منم حسابی مینا رو بغل کرده بودمو به خودمفشارش میدادم …اما یادم افتاد که من هنوز بهشت مینارو از بس که حول شدم ندیدم …با یه حرکت جایخودمو با مینا اوز کردم و با هر مکافاتی بود یه حالتی شبیه 96 لاتین درست کردیم … چشمم به کسش افتاد…چه ناز بود ..از لای پاش زده بود بیرون و خیس خیس شده بود



…شروع کردم به لیسیدنش …تمام کسشو بازبونم تمیز کردم …بوی خوبی هم میداد و معلوم بود که تازه تروتمیز شده بود …صاف صاف بدون یه لاخ مو… مینا هم داشت کیر منو ساک میزد برام عجیب بود که چطور یه دختر برای اولین بار ایقدر با مهارت‬ساک میزنه ….کیرمو تا ته میکرد تو دهنش و میکشید بیرون و سرشو میک میزد …انگار داره آبنبات میخوره..یواش یواش احساس میکردم داره آبم میاد …به مینا گفتم که بسه …داره میاد …اما ول کن نبود و همین طورکله شوبولی تو دهنش بود‬ …منم دیدم این کس کش شاید بخواد اینطوری کارو زود تموم کنه و سر شوبولی بی کلاه بمونه …..از رویخودم کنارش زدم و هر جوری بود خودمو شوبولی رو نجات دادم ….این بار پوزیشن رو عوض کردم و منرفتم روی مینا . .. پاهامو انداختم دو طرف پاهای مینا و با این کار سعی میکردم که پاهای اونو بهم نزدیککنم تا بیشتر لذت ببریم …شوبولی رو فرستادم اون وسط مسطا که هر کاری دلش خواست بکنه ….



تا ۳ یا ۴بار تلمبه زدم دیدم مینا ناخون هاشو تو پشت من فرو کرد و نفسش بند اومد و یکمی لرزید ….فهمیدم که ارضاءشده ..چند ثانیه بهش مهلت دادم که حالش بیاد سر جاش و دوباره خواستم شروع کنم که دیدم پاهاشو باز کرد وگفت : بکن توش …بکن …دارم میمرم …تعجب کرده بودم .. گفتم مگه اپنی ..با سر اشاره کرد که آره….آقا‬مارو میگی تو کونمون عروسی شد وبزن وبرقصی راه افتاد …منم که ناشی بودم یه دفعه همه شوبولی روفرستادم توش..که مینا یه داد خفیفی زد و دوباره آه و ناله شروع شد …. کسش آب انداخته بود و حسابی خیسو داغ بود …شروع کردم به تلمبه زدن …مینا هم هی در گوشم زم زمه میکرد … ) اییی … تند تر ..آخ و…. (کم کم احساس کردم آبم داره میاد…زود گشیدم بیرونو آبم اومد و شوبولی حسابی شکم مینارو خیس کرد …تا ۵دقیقه بیحس روی مینا بودم و حال تکون خوردن نداشتم ..بعد بلند شدیمو خودمونو تمیز کردیم …. رفتیمخوابیدیم …. فرداش از مینا پرسیدم کی افتخار افتتاح کس نازتو داسته … گفت : علی پسر عمه دیگه مینا وبه عبارتی پسر خاله خودم اینجا بود که فهمیدم اون مهارت در ساک زدن از کجا آب میخوره ….از اون بهبعد هر وقت فرصتی پیش بیاد باز هم با هم سکس میکنیم و از سکس با هم لذت میبریم …

پرستاری به نام سیما

بابام تو شركتشون دستش رفته بود زیر پرس و بردنش بیمارستان و یه هفته بیمارستان بود چند تا عمل روی‬ ‫انگشتش انجام شد منم هر شب میرفتم بیمارستان پیشش شب دوم بود كه بابام خیلی درد داشت رفتم به پرستار‬ ‫بخش گفتم اومد یه مسكن بهش تزریق كرد و رفت بابام بعد نیم ساعت خوابش برد منم خدایش اونقدر دلم برای‬ بابام میسوخت كه اصلا به هیچی فكر نمیكردم چه برسه به كس بازی بعد از سه ربع پرستار اومد ببینه حال‬ ‫بابام چطوره دید خوابیده گفت مسكن قوی بهش زدم تا صبح راحت میخوابه تو هم یا بخواب یا برو بیرون یه‬ ‫دوری بزن رفتم تو حیاط بیمارستان رو صندلی نشسته بودم خوابم برده بود كه یه دفعه دیدم یه دستی روی‬ ‫شونه ام سرم رو گرفتم بالا دیدم پرستارس گفت سرما میخوری گفتم نه بعد به ساعت نگاه كردم دیدم ساعت‬ ۲.۵ نصفه شبه پرستار نشست كنارم شروع كرد به صحبت كردن در مورد كارم پرسید و یه كم به هم كس و‬ ‫شعر گفتیم كه احساس كردم كیرم یه تكونی خورده از هم صحبتی با خانم پرستار یه كم باد كرده البته من آدم‬ ‫بی جنبه ای نیستم ولی خوب چندروزی بودبهش هیچ حالی نداده بودم به پرستار گفتم شما چراتنهائید گفت‬ ‫همكارم امشب عروسیش بوده منم تنها موندم


یه دفعه از دهنم در رفت گفتم پس احتمالا الان تو هجله است یه‬ ‫خنده ای كرد و گفت به ما چه مربوطه ما كه الان سر كاریم دیدم بدش نیومد گفتم شما ازدواج كردی گفت نه تو‬ ‫چی منم شیطنتم گرفته بود گفتم نه بابا كی زنش رو به ما میده زد زیر خنده گفت لقمه آماده میخوای؟ منظورش‬ ‫كنه بده به تو دیدم داره فاز ‪ OPEN‬رو نفهمیدم گفتم یعنی چی؟ گفت یعنی یارو زورش رو بزنه زنش رو‬ ‫میده گفتم آخه میگن كار سختیه كار یه نفر و دو نفر نیست غش كرده بود از خنده گفت برای مردا كه سخت‬ ‫نیست زن بیچاره باید پاره شدن رو تحمل بكنه از اینكه اینقدر سریع با هام ایاق شده بود و راحت حرف میزد‬ ‫به خودم یه احسن گفتم بعد بهش گفتم خوب زنا هم اگر بدشون میومد شوهر نمیكردن گفت اینم یه قانونه دیگه‬ ‫درسته به زنا هم مزه میده ولی اولین بارش خیلی سخته گفتم یه جوری حرف میزنی انگار تجربه داری دیدم‬ ‫بهش برخورد گفتم منظور بدی نداشتم كلی خایه مالی كردم تا دوباره خندید گفت البته من یه شانس بزرگ‬ ‫آوردم گفتم چه شانسی؟ گفت من حلقویم گفتم یعنی چی البته میدونستم ولی حال میده یه زن یا یه دختر برای آدم‬ در این مورد توضیح بده. شروع كرد به حرف زدن و توضیح دادن كه من با نزدیكی پرده ام پاره نمیشه یا‬ ‫باید عمل منم یا زایمان. كیرم حسابی از خواب بیدار شده بود بهش گفتم از كجا میدونی گفت یه بار یه فیلم دیدم‬ كنترل خودم رو از دست دادم یه خیار به خودم فرو كردم ولی دیدم خون نیومد بعد رفتم پیش یكی از همكارام‬ ‫كه دكتر زنان بود معاینه كرد بهم گفت اینطوریه گفتم شیطون برای چی این فیلمای بدبد رو نگاه میكنی گفت‬ شما فكر میكنید فقط خودتون احساس دارین و شهوتی میشین خوب ما زنا هم آدمیم دیگه! گفتم الهی بمیرم برای‬ ‫شما كه چقدر سختی باید بكشید بعد با پرروئی گفتم خوب تو كه اینطوری هستی (حلقوی) یه دوست پسر‬ ‫خوب برای خودت پیدا كن. گفت اون موقع كه نمیدونستم گفتم خوب حالا كه میدونی یكی مثل من واسه خودت‬ ‫پیدا كن. خندید و گفت چیه داری مخ من رو میزنی؟ گفتم نه بابا دارم مخ خودم رو میزنم چی میشه مگه؟ گفت من‬ ‫نمیخوام تا آخر عمرم مجرد بمونم میخوام شوهر كنم گفتم برای مجردیت میگم.؟ تو كه بهتر میدونی این كارا چه‬ ‫مزه ای داره؟ گفت راست میگی خیلی حال میده وقتی آدم مشغوله تو آسموناس. گفتم باریكلا دختر خوب. یه‬ مرتبه گفت بلند شو بریم بالا من حالم داره بد میشه. فهمیدم خوب دارم پیش میرم گفتم بشین چند دقیقه دیگه‬ ‫میریم بالا شروع كردم براش از سكس گفتن و راحت براش اسم كس و كیر رو میبردم بهش گفتم تو نمیدونی‬ ‫وقتی یه زن وقتی كسش رو بخورن چه لذتی میبره صداش عوض شده بود میگفت بسه من حالم بد شده منم‬ همش گفتم آخرش گفتم میخوای من برات اینكار رو بكنم؟ گفت نه بابا فكر كردی من خرابم؟ گفتم بابا این چه‬ حرفیه هم تو لذت میبری هم من.



هیچی نگفت گفتم من برات میخورمش اگر بد بود همونجا تمومش میكنیم گفت‬ ‫باید به مریضا یه سر بزنم گفتم تو كه بابای ما رو بیهوش كردی برو به مریضا یه سری بزن بعد بیا اتاق بابام‬ ‫گفت نه من میرم تو بخش بعد میرم تو اتاق استراحت تو هم بیا اونجا. پیش خودم گفتم دمت گرم چه راحت‬ ‫امشب یه كس افتادی. رفت منم بعد رفتم تواتاق پرستارا دیدم مغنه اش رو درآورده داره موهاش رو شونه میكنه‬ گفتم من پسندیدم خندید و گفت از خداتم باشه! گفتم هست به خدا بغلش كردم یه لب از گرفتم گفتم خوب خانم‬ ‫پرستار اسمت چی هست؟ گفت تازه یادت افتاده؟! گفتم آره گفت سیما گفتم چه اسم قشنگی حالا این مانتو رو از‬ ‫تنت دربیار ببینیم چی داری اون زیر. گفت هیچی. دست گذاشتم رو پستوناش خیلی باحال بود سفت سفت بود‬ ‫گفتم پس اینا چیه ما كه میگیم پستون خندید مانتو رو از تنش در آورد پیرهن و كرستش رو هم من درآوردم‬ ‫شروع كردم به خورن پستوناش گفت تو میخواستی چی كار كنی برام؟ گفتم شلوارت رو در بیار. گفت خودت‬ ‫درش بیار اینجوری بیشتر حال میده خان لاشی بودن.


منم شلوار و شرتش رو با هم از پاش كشیدم پائین ولی‬ ‫انصافا كس قشنگی داشت سفید بدون مو با دستم وسطش رو باز كردم من عاشق اون رنگ صورتی وسط كسم‬ ‫با زبونم شروع كردم به خوردن لباش رو گاز میگرفت كه صداش درنیاد حسابی كه كسش رو خوردم بهش‬ ‫گفتم بكنم توش گفت زود باش دارم میمیرم منم بدون اینكه پیرهنم رو دربیارم شلوارم رو تا زانو كشیدم پائین‬ ‫بهش گفتم بخورش. گفت نه منم چون عجله داشتم كه مبادا یكی بیاد چپوندم تو كسش شروع كردم تلنبه زدن.‬ ‫خیلی كس با حالی داشت حسابی حال میداد چون نه اسپری زده بودم نه هیچی خیلی زود آبم داشت میومد اونم‬ اورگاسم شد منم كیرم رو گذاشتم لای كونش و آبم رو هونجا خالی كردم و زدم بیرون پس فردا دیدمش ولی‬ ‫جلوی همكارش اصلا سوتی نداد . روز آخر كه بابا مرخص شد بهش گفتم ما خیلی به شما زحمت دادیم ببخشید‬ با خنده گفت خواهش میكنم. یه ماه بعدشم رفت سراغش تو بیمارستان گفتن انتقالی گرفته رفته‬ .

در کف لیلا

اولین باری که خیلی جدی به لیلا فکر کردم حدود چهار ماه پیش بود. درست بعد از ظهر همون روزی که دوست دخترم با من به هم زده بود. توی کوچه با چند نفر از بچه ها وایساده بودم و یه سیگار گرفته بودم گوشه لبم و آروم آروم پک میزدم. تو حس خودم بودم که یکی از بچه ها زد روی شونه ام و گفت:» این جنده خانم همسایه شماست ، نه؟»
جنده خانم.
لیلا داشت با دخترش که تازه کلاس اول شده بود از جلوی ما رد می شد. هیکلشو نگاه کردم. حرف نداشت. یه زن با کلاس 32 یا 33 ساله با یه کون گنده و لرزون که مثل آسانسور بالا و پایین می رفت، ران های بزرگ و گوشتی که انگار می خواست شلوار جین اش رو پاره کنه و مهمتر از همه سینه های بزرگش که حسابی خودنمایی می کرد.


دیدم دوستم بیراه نمی گه. جنده خانم. این زن میتونه جنده خوبی باشه. منو که میگی از اون لحظه به بعد اختیارم دست خودم نبود.
شب تو خونه با هزار دوز و کلک از مادرم آمارشو گرفتم. فهمیدم شوهرش کارمند بانک هستش و خودشم تو خونه تدریس خصوصی می کنه. چند باری دیده بودم که دخترهای دبیرستانی تو خونه اش میرفتن و می اومدن.
من بیست و دو سالم بود. تو اوج حشریت. دروغ چرا تا حالا هم سکس نکرده بودم. چند باری تا نزدیکای سکس با دوست دخترم رفتم اما بعدا فهمیدم اون مارمولک فقط می خواست منو تلکه کنه. سر همین باهاش دعوام شد و اونم به هم زد.

دلم کس می خواست.دلم کون می خواست. دیگه شبی نبود که به یاد لیلا خودمو خالی نکنم. چند بار به بهانه های مختلف مثل نذری و کمک کردن و این چیزا نزدیکش شدم اما ناکس راه نمی داد. خیلی سنگین برخورد میکرد. هر چقدر ازم دور تر می شد من حشری تر و مصمم تر برای کردنش. تا اینکه بالاخره اختیارمو از دست دادم.
صبح یکی از روزها که برای خرید رفته بودم پیش بقال سر کوچمون لیلا هم بعد از من اومد تو. هیچ وقت اینقدر نزدیکم نبود. معلوم بود که سرسری اومده یه چیزی بخره و برگرده . برای همین لباس درست حسابی تنش نبود.


چشمتون روز بد نبینه نگام افتاد به پاهاش. ناخونای بزرگ و دراز سیاه رنگ پاهاش کیرمو راست کرد. نمی دونم چطور تونستم خودمو کنترل کنم ، دلم میخواست اون پاهاشو لیس بزنم. کون بزرگش روبروم بود و خیلی خفیف تکون میخورد. از ترس اینکه خرابکاری نکنم از مغازه اومدم بیرون و مستقیما تا حموم خونه نایستادم. اونجا هم یه جلق حسابی به یاد این شاه کون.
دیگه شب و روزم شد لیلا. خونه اونا سمت مقابل خونه ما بود. از شانس بد من روبروی هم نبودیم و یه کم فاصله زیاد بود. و من فقط می تونستم گاهی اوقات که لیلا میومد لباسها رو روی طناب پهن کنه ببینمش. ترم اخر دانشگاه بودم و زیاد کلاس نداشتم برای همین اغلب توی خونه میموندم و به خونه لیلا نگاه می کردم. اما خب جز یکی دو بار و اونم از دور ندیدمش.
یه شب که همچنان تو فکر لیلا بودم مادرم اومد و یه کیسه پلاستیکی داد دستم و گفت که اینو ببر واسه لیلا خانم. منو میگی هاج و واج. خودمو زدم به کسخلی گفتم بابا خودت ببر و من حوصله ندارم و از این چرت و پرتا. از شما چه پنهون تو کونم عروسی بود.
توی کیسه چند تیکه پارچه بود که لیلا داده بود به مامانم که واسش بدوزه ، منم از همه جا بیخبر بودم.
رفتم در خونه لیلا و در زدم. اومد دم درو با یه اخلاق متفاوت جوابمو داد. منم تو همون زمانی که داشتیم تعارف تیکه پاره می کردیم نگام به زمین بود. البته به زمین که نه ، به پاهای لطیف لیلا . کیسه رو دستش دادم و اومدم که برگردم یه همو صدام زد که »آقا سامان»، منم ذوق زده شدم که میخواد چیزی بگه اما آخرش گفت از مامانت تشکر کن. وقتی داشتم میومدم خونه یه چیزی توجهم رو جلب کرد. ماشین شوهرش دم در نبود.

تا دیروقت تو فکر کردن لیلا بودم. ساعت یک بود که آخرین بار خونه اونا رو از پنجره نگاه کردم و بعدش گرفتم خوابیدم.خوابی عمیق و سبک.
****

تقریبا تا ظهر خوابیدم. وقتی بلند شدم کسی خونه نبود فقط روی میزم مادرم روی یه تیکه کاغذ نوشته بود که دختر عمه ام بچه دار شده و اونا رفتن کرج. منم شاکی شده بودم که چرا به من نگفتنو ، پس نهار چی بخورم و تنهایی چی کار کنم و از این جور غر زدن ها.
دوباره طبق معمول رفتم دم پنجره. و باز طبق معمول هیشکی نبود که کیرمو بلند کنه. زدم تو خیابونا و تا شب پیش دوستام کس چرخ زدم.
حدود ساعت 9 برگشتم خونه. هنوز اهل خونه نیومده بودند و منم خیلی بی حوصله بودم. زنگ زدم و فهمیدم که اونا فردا صبح میان. بیخیال نشستم روی مبل و زدم تو کار ماهواره.
ساعت نزدیکای 10 بود که زنگ در رو شنیدم. حتما میدونید کیه دیگه؟. لیلا بود. گفتش : « آقا سامان ، پریسا مریض شده و محسن هم نیستش ببرمش دکتر . دست تنهام و یه لطفی بکن با ما بیا بیمارستان»
منم سریع لباس پوشیدمو و باهاش رفتم. (پریسا دخترش بود و محسن شوهرش)
خونه شون بزرگ و دلباز بود و خیلی مرتب. گفتم :« پریسا کو؟» لیلا جوابم داد که:« خونه مامان بزرگش»
همه چی اومد دستم.
گفتش :«چرا همیشه دم اون پنجره وایسادی زاغ سیای منو چوب میزنی»
منم که به تته پته افتاده بودم دلو زدم به دریا و گفتم لیلا دوست دارم.

تا به خودم اومدم دیدم لبام زیر دندونای لیلا گیر افتاده و کیرم تو دستاشه. هی می گفت دوست دارم و عاشقتم، میخوامت و ...
من واقعا نمی دونستم چیکار کنم. تا حالا سکس نداشته بودم و کاملا تو چنگ این سوپر مدل اسیر شده بودم. منو خوابوند روی زمین و دکمه های پیرهنمو باز کرد و شروع کرد به لیسیدن سینه هام. مدام سرشو بین موهای کم پشت سینه ام فرو می کرد و بو می کشید. داغ داغ بودم. کیرم به شدت می خارید و بیضه هام درد می کرد.
خواستم بلند شم که دیدم داره میره سراغ گردنم. گردنمو حسابی خیس کرد. زبونش رو روی لاله گوشم می کشید و آروم گاز می گرفت.


نمی تونستم از دستش در برم. شلوارمو پایین کشید و مشغول شد. من دیگه تو ابرها بودم. سرمو بلند کردم ببینم اون تو چه حالیه و دیدم داره با اشتها لیس میزنه. کیرم هنوز درد می کرد. وقتی دستاشو روی کیرم حلقه می کرد ناخونای بلندش کیرمو اذیت می کرد.
چشمامو بسته بودم که انگشتشو روی گونه ام حس کردم. گفت تو نمیخوای بیای روی من.
از خدا خواسته بلند شدم و پریدم روش. لباشو ، گردنشو ، سینه هاشو ، شکمشو حسابی خوردم . تا اینکه رسیدم به کسش. یه کس تپل صورتی که روش یه لایه نازک مو در اومده بود. زبونمو گذاشتم لاش و شروع کردم. هر چی بیشتر می خوردم بیشتر صداش در می اومد. سرم رو گرفته بود و فشار می داد به کسش. راحت 10 دقیقه براش ساک زدم.


دیدم نگام می کنه. یه لب دیگه ازم گرفت و گفت بکن تو. اما من نمی خواستم. من دلم میخواست پاهشو لیس بزنم. با خجالت بهش گفتم و اونم با خوشحالی پاهاشو انداخت رو شونه هام. وای وای وای
داشتم میمردم از لذت. زبونمو بین انگشتاش می کشیدم، کف پاشو و بعد ساق ها و مچ پاش رو . ناخونای بلند و سیاهش من رو حشری و حشری تر می کرد.
خوابیدم روش و کیرمو تا آخر فرو کردم. من تلمبه میزدم و اون ریز ریز داد می زد. آه آه آه
منو محکم تو بغلش گرفته بود و همزمان با من تکون میخورد. کمرمو نمی تونستم تکون بدم چون لیلا پاهاشو دور کمرم حلقه زده بود
در تمام مدتی که داشتم میکردمش دندوناشو توی گردنم فرو کرده بود. چند دقیقه که اینطوری کردمش برش گردوندم. خودمم باورم نمی شد که میتونم اینجوری سکس کنم.
اون تقریبا داشت ارضا می شد و من هم آخراش بودم. چشمم به کونش افتاد. یه هو دلم خواست بزارم تو کونش. بعد از چند ماچ و لب راضیش کردم. آروم کیرمو فرستادم تو کونش و مشغول شدم. من از اون کون داغ سیر نمی شدم.

روی فرش ولو شده بود و کونش با کیر من بالا و پایین می رفت. دیگه آخراش بود. نمی خواستم تمومش کنم اما امکان داشت اذیت بشه و دیگه باهام نباشه. کیرم حسابی باد کرده بود. با چند تلمبه دیگه کار تموم بود.

محکم با دستام موهاشو گرفتم و شروع کردم به کوبیدن به کونش. هشت ، هفت ، شش.
تمام تنم داشت میخارید. نفسم در نمی اومد. پنج ، چهار.
لبامو روی موهاش گذاشتم و محکم تر گاییدمش.
فقط سه ضربه مونده بود. لیلا. دو ضربه. ل.. ی.. ل.. اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
یک ضربه.


****
از خواب پریدم. بلند شدم رفتم دم پنجره. ای بابا امشبم که خواب دیدم. از پنجره به خونه لیلا نگاه کردم. کسی نبود و من فقط می تونستم تصویر کیرم رو روی شیشه ببینم که باز هم باید با جلق خالی می شد.

نوشته: سامان

لز من و دختر عمم سیما

سلام
من 17 سالمه

يه سره ميرم سره اصل داستان. من و سيما دختر عمه ي همديگه ميشيم جفتمون دوم دبيرستانيم و با هم خيلي صميمي هستيم. ماجراي من و سيما ماله دو هفته ي پيش عروسيه خواهرشه. همه ي خونواده رفته بودن خونه ي عروس براي چيدن جهازيه ي عروس. من و سيما هم که جفتمون از کار کردن فراري بوديم مونديم خونه تا طبق معمول فيلم ببينيم. رفتيم پاي کامپيوتر سيما. اونم فيلمه "فِيم" رو گذاشت. چند ديقشو نگاه کرديم خوشمون نيومد. اين شد که سيما پيشنهاد آتشين ديدن فيلم "روم اين روم" رو داد. گفت تازه رسيده دستم. سيما فيلمو گذاشت. _اينم بگم که اين فيلم همش در مورد لزه_ حدود دقيقه ي 30 بود که ديدم سيما داره پاهاشو روي هم ميماله منم که ديگه حسابي ديونه شده بودم آخه فيلمش خيلي تحريک کننده بود. اينم بگم که ما قبلا که توي اتاق بوديم و مثلا داشتيم درس ميخونديم آروم دست هم همديگه از روي شلوار ميذاشتيم روي کوس همديگه و ميماليديم. ولي هميشه با يه لبخند سريع دستمونو ميکشيديم و کارمونو ميکرديم..


داشتم ميگفتم رفتم نزديک سيما. سيما روي صندلي کامپيوتر نشسته بود. آروم دستمو بردم طرفه کوسشو انگوشت وسطمو گذاشتم لاي پاهاش. حسابي حشري شده بودم. دستمو آروم بالا پايين ميکردم بعد از چند ثانيه ديدم سيما يه آه خيلي قشنگ کشيد ديگه نتونستم خودمو کنترل کنم. خيلي آروم گردن سيما رو بوسيدم اونم سرشو عقب کشيد و لبشو به طرف لبم آورد. يه لب خيلي کوتاه گرفتيم. حرکت دستمو تند کردم. سيما هم خيلي نا منظم دستشو به رون هام ميماليد. اصل داستان از اينجا شروع شد. که سيما زيپ شلوارشو پايين کشيد و گفت محکم بمال"اسم من" ديگه نميفهميدم دارم چي کار ميکنم فقط فهميدم که انگوشتاي دستم نمناک شده بود.سيما همون جور داشت هيس و آه ميکرد. جسارت کردم . دستمو کردم زير شرتش کسش نسبتا خيس شده بود ديگه کار از کار گذشته بود. نشستم روي زمين و دستمو دور کمر سيما گرفتم و با کمک خودش شلوارش و شورتشو با هم از پاش در آورديم. منم سريع پا شدم و شلوار و تابم رو در آوردم ولي شرت پام بود. سيما هم هنوز تي شرتش تنش بود. سيما رو يکم جلو تر کشوندم و دهنمو نزديک کوسش بردم خواستم ليسيدنو شروع کنم که يهو چندشم شد آخه يکمي وسواسيم. ديگه پا رو خواستم گذاشتم و زبونم رو آروم از پايين کوس سيما تا بالاش کشيدم.سيما خيلي خوشش اومد اگه کوس سيما خيس نبود با رغبت بيشتري اين کارو ميکردم. ولي ديگه کوس خودم هم خيس شده بود. ديگه مثل اين لز بازاي حرفه اي شروع کردم به خوردن کوس سيما با دست چپم هم کوس خودمو از زير شرت ميماليدم. سيما هم موهاي منو گرفته بود و با صداي نسبتا بلند هيس و آه ميکرد. با اين که توي اين حالت بودم ولي داشتم از خجالت آب ميشدم. يه دفعه ديدم سيما شونه هاي منو گرفت و عقب زد و بلند شد. تي شرتشو در آورد و بعد طرف من اومد و شرت بندي منو از پام باز کرد. من وايساده بودم و سيما نشستو همون جوري يکم کوس منو ليس زد. اينجا حالش خيلي زياد بود جاتون خالي چند لحظه بعد به حالت 69 که سيما زير بود خوابيديم. دو تاييمون داشتيم با ولع تمام کوس همو ميخورديم. واي نميدونيد چه حالي داشتم. هيچ وقت توي حموم با ور رفتن به خودم اين حال بهم دست نداده بود. داشتم ميگفتم البته سيما چون قدش از من کوتاه تر بود مجبور بود يکم ليس بزنه و يکم با انگوشتاش با کوس و کونم بازي کنه که اين حالش دست کمي از ليسيدن نداشت بازي کنه.وااي نميدونيد وقتي سر انگوشتو آروم ميکرد توي کونم چه حالي بهم ميداد. منم يکم انگوشت اشارمو تو کونش ميکردم سيما هم با جمع کردنه پاهاش و جيغ بلند تر ميگفت که بيشتر انگوشتمو توي کونش بکنم

همينجور داشتيم ليس ميزديم که يهو يه لرزشي رو توي بدن سيما احساس کردم. برگشتم نگاه کردم ديدم سيما پشت دستشو گاز گرفت و يه آه خيلي قشنگ کشيد وقتي رومو برگردودم طرف کوس سيما ديدم يه آب خيلي کم داره از کوس سيما ميريزه پايين. يکم از آب کوسشو با انگوشتم برداشتم و ماليدم روي کوسم که بيشتر بهم حال بده. سيما بلند شد و گفت بخواب منم حالت طاق باز خوابيدم و يکم پاهامو به طرم کونم خم کردم. ديدم که سيما اومد نشست روي شکمم که کونش به سمته من بود.
کوسم خيسه خيس شده بود. يکمش آب خودم بود يکمم آبي که از کوس سيما ريخته بودم. بعد سيما شروع کرد با دست راستش به ماليدن کوس من. سيما چند ثانيه بيشتر با کوس من ور نرفت که لذتي که تا حالا تو زندگيم تجربه نکرده بودم بهم دست داد . از سينه هام به پايين همه ي بدنم بي حس شد.يه آه آروم کشيدم و آب کوسم که خيلي بيشتر از آب سيما بود اومد.

سيما خيلي سريع بلند شد و دستمال رو از تو کشوش در آورد و آب کوسم رو که داشت ميريخت روي فرش تمييز کرد. دستمال رو گلوله کرد و انداخت توي سطل. بعد سريع برگشت و روم دراز کشيد. يه لبه خيلي طولاني از هم گرفتيم. بعد سيما شروع کرد بوسيدم گردن من. بعد خوابيد روي زمين و اسممو صدا کرد و گفت خيلي حال داد. بازم پايه اي؟ من که خجالت و يه جور ترس تو بدنم پر شده بود گفتم اگه دوباره تنها بوديم باشه سيما جونم. بعدشم ديگه بلند شديم و من لباسامو پوشيدم .سيما هم لباساشو برداشت گفت من ميرم دوش بگيرم. راستش خيلي دوس داشتم با هم دوش بگيريم ولي ديگه نزديکاي غروب بود و داشت دير ميشد..من هم رفتم به سمت خونه ي عروس که بشينم نگاه کنم. ولي هيچي از اسباب عروس سر در نياوردم همش فکرم طرف سيما بود. ولي بعد از اون با اين که يه بار هم خونه خالي بود ديگه هيچ وقت لز نکرديم. اما لب و ليسيدن گردن تا دلتون بخواد حتي توي کتابخونه هم يواشکي ميکرديم.

راستي اگه سيما بفمه که داستان لزمونو نوشتم و گذاشتم تو اينترنت با همون انگشتش کوسمو جر ميده.
خواهش ميکنم اگه خواستيد اين داستانو جاي ديگه بزاريد اسم سيما رو عوض کنيد منم براي اين عوض نکردم چون اصلا اسمه ديگه اي حال نميداد و سيما سايتاي فيلتر رو بلد نيست باز کنه.
لز رو به همه دختراي گل پيشنهاد ميکنم.. خيييلي حال ميده.

مهمانی

با سلام به دوستان داستانی که میخواهم تعریف کنم بر میگرده به سال84 که من 21 سالم بود.سال اخر دانشگاه بودم که یک روز مادرم گفت اخر هفته میخواد خواستگار بیاد این پسره هم پولداره هم نجیبه هم خوش تیپ اگه میخوای ازدواج کنی مورد خوبیه حالا من گفتم بقیه اش با خودته.پنجشنبه غروب که شد ارمان که همون خواستگار بود با مادر و پدرش و خواهرش چهار تایی بادسته گل و شیرینی امدن .منم که میخواستم گربه رو دم حجله بکشم یک تاپ باز با دامن تا زانو پوشیدم که دیدم بابام صورتش قرمز شد و خودشو رو مبل جابجاکرد.منم چای را تعارف کردم و روبروی ارمان نشستم طفلکی هر چند بار یک دفه زیر چشمی به من نگاه میکرد تا اینکه گفتن بریم تو اتاق حرف بزنیم من هم اون موقع خیلی سر در نمیاوردم که چی باید بگیم از زمین و هوا حرف زدیم که یک هو از زبونم پرید که خب من زیاد اهل سکس نیستم نمیدونم که چرا این حرفو زدم که ارمان هم گفت اتفاقا من هم نیستم ولی بچه دوست دارم خلاصه بگذریم ما ازدواج کردیم و دو سالی از ازدواجمون گذشت ولی اصلا سکس خوبی با هم نداشتیم



ارمان زود خودشو خراب میکرد و من هیچ لذتی نمیبردم فقط کسافت کاریش واسه من میموند اصلا به من توجهی نمیکرد البته این فقط تو سکس بود تا اینکه یک روز امد گفت من واسه کارم باید سه ماهی برم مالزی اگه تو هم میخواهی بیایی بگو تا کاراتو درست کنم .منم از اون جایی که دلم واسه مامانم تنگ شده بود گفتم این بارو خودت برو من نمیام.ارمان بعد از چند روزی رفت و منم رفتم خونه مامانم .بعد از چند روز که اون جا موندم حوصلم سر رفت برگشتم خونه خودم یک روز دوستم ساغر زنگ زد گفت میخوام بیام پیشت شوهرت هست گفتم نه رفته مسافرت اونم خوشحال شد و یک ساعته خودشو رسوند خونه ساغر دوستم خیلی شیطونو اکتیو هستش خیله هم با نمکه وقتی امد دیدم از تو کیفش یک سی دی دراورد و گفت ببین این دختره شبیه کیه منم گذاشتمش تو کامپیوتر ببینیم که فهمیدم فیلم سکسیه منم به روی خودم نیاوردم فیلم و نگاه کردیم یک هنرپیشه توش بود که خیلی سکسی بود یک کمی هم شبیه ساغر بود . گفتم کسافت خودتو شبیه این میدونی این که جنده است پتیاره خانوم بعد به شوخی یکدونه زدم رو بازوش و دوتایی خندیدیم ساغر هم گفت نگاه به خودت نکن که ازدواج کردی همیشه یک کیر لای پاهاته ما دهنمون سرویس میشه تا از دوست پسرمون یک لب بگیریم .اون موقع بود که انگاری ساغر دست گذاشت رو داغ دلم که درد دلم باهاش باز شد که ارمان منو ارضا نمیکنه و از دستش خسته شده بودم اخه منم ادم بودم تا یک جاهایی تحریک میشدمو بعد یک دفعه همه چیز تموم میشد .


عصبی شده بودم خیلی وقتا دستم میلرزید حواسم به هیچ چیزی نبود .اینارو به ساغر گفتم اونم ناراحت شد و گفت خب یک دوست پسر واسه خودت بگیر ارمان که هیچ وقت نیست نمیفهمه گفتم که خیلی فکر کردم میترسم ابروم میره اگه کسی بفهمه ولی ساغر گفت کاریت نباشه فردا یک مهمونی دعوتم اگه دوست داری تو هم بیا یک کاریش میکنیم حالا منم گفتم نه خیانت میشه ولی باز ساغر اصرار کرد که اگه پشیمون شدی یک زنگ بزن گفتم باشه بعدش خداحافظی کرد و رفت..شب که شد رفتم پای کامپیوتر که با ارمان صحبت کنم یادم افتاد که ساغر سی دی رو جا گذاشته بود منم سی دی رو روشن کردم و فیلمو شروع کردم به دیدن چند دقیقه ای که دیدم خیلی حشری شدم دستمو کردم تو شلوارم دیدم که کسم خیس شده اروم شلوارمو با شورتم در اورم یک ذره که کسمو مالیدم بدنم داغ شد لباسم رو هم در اوردم ولی دستم میلرزید نمیتونستم بند سوتینمو باز کنم سریع بند بالاییش رو باز کردم چرخوندمش باز شد اروم نشستم رو صندلی لمبرای کونم رو تو صندلی جابجا کردمو انگوشته دست راستمو کردم تو دهنم اروم بالبام ساک میزدم با دسته دیکم گوشوارههای کسمو شروع کردم به مالیدن چند باری که این کارو کردم دستمو از دهنم در اورم حسابی خیس شده بود سینههامو با هم یک دستی به هم فشردم انگاری که داشت یک چیزی ازشون بیرون میومد نمدونم چی بود ولی خیلی باحال بود بعد شروع کردم بانوکشون بازی بازی کردن که یک دفعه دیدم از تو اتیش شدم دستمو عوض کردم خیلی سریع شروع کردم به مالیدن کسم که خیسه خیس شده بود که یک دفعه کل بدنم سفت شدو ارضا شدم .بی حال افتادم رو صندلی چند دقیقه ای همین جوری بودم که خوابم برد 20 دقیقه ای خوابیدم تا حالم جا امد . سر درد گرفته بودم مثل همیشه خوب ارضا نشده بودم با خودم فکر کردم که بخشکی ای شانس که یک بار هم نشد که خوب حال کنم گفتم گور بابای ارمان دو ساله اون حال میکنه یک چند روزی هم من خوش باشم زنگ زدم به ساغر گفتم منم میام مهمونی اونم کلی خوشحال شد گفت خیلی کار خوبی میکنی بعد یدفعه پشیمون شدم به ساغر گفتم نکنه یکی اونجا اشنا در بیاد ساغر همگفت فردا ظهر میام دنبالت با هم میریم یک ارایشگاه خفن که خودتم خودتو نشناسی .



منم شب با دلهره و نگرانی خوابیدم ساعته 11 از خواب بیدار شدم زنگ زدم به ساغر گفت یک چیزی بخور حمام کن ساعت 2 میام دنبالت منم گفتم باشه منتظرم ساعت 1 نهار خوردم رفتم حمام خودمو خوب شستم همه جامو با تیغ تراشیدم به طوری که یک دونه مو هم تو بدنم نبود اومدم بیرون با کرم همه جای خودمو مالیدم رفتم سر کمد لباس زیرام یک دست شورت و سوتین ارمان از ترکیه واسم اورده بود که هنوز نو بود خیلی هم خوشگل بود شورتش لامبادایی بود از اینایی که یک بند پشتش داره که میره تو چاک کون دیده نمیشه اون وقت همه باسن دیده میشه و یک خوبی که داره از زیر لباس خط شورت دیده نمیشه .پوشیدم و سوتینم رو هم سفت کردم که سینه هام جمع بشه هم بزرگتر دیده بیشه که ساغر زنگ زد . درو باز کردم اومد بالا تا منو دید گفت پتیاره خوب دافی شدی حیف کیر ندارم وگرنه تا مهمونی نمیزاشتم بکشی گفتم کوفت ارمان بشه که دو سال ضایع کردش خیر نبینه مادر بعد زدیم زیره خنده گفت چی میخواهی بپوشی چنتا از لباسامو نشونش دادم اونم نا مردی نکرد بازترینشو گفت بپوشم البته ماله خودش بدتر بود لباسو برداشتم مانتومو رو شورتو سوتینم پوشیدم جوراب کلفتم پام کردم رفتیم ارایشگاه .ساغر کلی با خانومه گپ زدو سفارش کرد که منو سفارشی درست کنه 4 ساعتی تو ارایشگاه بودیم وقتی تموم شد واقعا من یک کس دیگه شده بودم میکابم خیلی غلیظ و خلیجی بود خیلی هم سکسی شده بودم ولی ایرادش تو این بود که خیلی تابلو شده بودم و هم اینکه عادت نداشتم کارمون تموم شد ماله من بیشتر از ساغر طول کشید راه افتادیم تا به ویلای دوست ساغر تو لواسان بریم ساعتای 8 بود که رسیدیم تازه مهمونی شروع شده بود داشتن مشروب سرو میکردن تا رسیدیم تو نگار دوست ساغر اومد پیشوازمون احوال پرسی کردیم و یک اطاق رو نشونموم داد که لباسامونو عوض کنیم رفتیم تو اطاق مانتوهامونو در اوردیم ساغر گفت بزن بریم گفتم من روم نمیشه ساغر هم گفت اومدی اینجا که کس بدی اون وقت روت نمیشه گمشو الانه که مشروبا تموم بشه دلو زدم به دریا رفتیم بیرون که یک دفعه دیدم همه پسرها برگشتن به من زل زده بودن .خودمو جمع جور کردم با چنتاشون با سر سلام کردم یک گوشه نشستم ساغر هم رفت دوتا لیوان ودکا ریخت با یک ذره هم مزه اومد گفت بخور حالشو ببر دوستم دی جی هم داشت با دستگاهاش ور میرفت که یک دفعه موزیک رو شروع کرد همه سر صدا کنان رفتن وسط و شروع به رقصیدن کردن/.چراغ ها رو که خاموش کردن ساغر گفت نمیایی گفتم راحت باش میام ولی تو برو من میخواهم مشروبمو بخورم بعد رفت منم شروع کردم به بازی کردن با لیوانمو کم کم خوردم تا اینکه تمام شد



سرم داغ شد کمی اعتماد به نفس پیدا کردم خواستم که بلند شم نگار اومد گفت نمیخواهی بیایی گفتم چرا حتما بعد دستمو گرفت بلندم کرد باهام شروع کرد به رقصیدن منم باهاش همراهی کردم و گرم شدم که دیدمنگار رفت داشتم میرقصیدم با خودم که یک اقای تاقریبا30 ساله اومد سمتم منم بد اخلاقی نکردمو باهاش رقصیدم که یک دفعه ای نگاهمون تو نگاه هم افتاد نزدیکتر شدیم سرامون ثابت شد فقط تنه امون تکون میخورد که لبشو اورد سمت لبم من هم خودمو کشیدم عقب که دستشو انداخت پشت کونم کشید سمت خودش انگشتاشو روی سوراخ کونم حس کردم یک ابی از کسم یکدفعه ترشح کرد خودمو انداختم تو بقلش مثل یک مرده سینه هام هومد رو سینش سرمو گذاشتم بالای سینش تو حالت رقص لش شدم روش فقط کونمو تکون میدادم میخواستم دستش بیشتر با کونم تماس پیدا کنه از این که لپای کونمو میمالوند خوشم میومد تنها چیزی که حس میکردم لذت بود و بوی عطر دیوانه کننده اش چند دقیقه ای که توی این حالت بودیم که ساغر اومد گفت با نگار حرف زدم اجازه داده برید تو اطاق طبقه بالا .همه چیزم هست یک نگاهی به ساغر کردم هم خجالت کشیدم هم خیلی خوشحال شدم رو کردم به پسره گفتم اسمت چیه گفتش تو الان چیزه دیگه ای غیر از اسم من میخواهی منم اصرار نکردم و دوتایی رفتیم اطاق خواب بالا



درو بست ولی قفل نکرد خودم رفتم درو قفل کنم دیدم سرم گیج میره بیخیالش شدم بد جوری مست بودم نمیدونم مست الکل بودم یا مست شهوت هر چیزی که بود خوب بود رفتم روی تخت دراز کشیدم اونم اومد به بغل دراز کشید اروم دستشو از زیر سوتینم کرد تو احساس کردم خیلی داغ بود دستشو از زیر لباسم در اورد بلند شد لباسم رواز زیره کونم در اورد دستمو گرفت بلند کرد تا بشینم خم شد گردنمو به ارومی بوسید یک چرخی زدورفت پشتم زیپ لباسمو باز کرد منم دستامو بردم با لا که راحت تر بتونه در بیاره یکدفعه کل بدنم از زیره لباس اومد بیرون این دومین مردی بود که ایجوری منو دیده بود اونم تو تختخواب پوست سفید تنم تو کم نوری اطاق نورو منعکس میکرد برق رو از تو چشاش میتونستم ببینم چرخیدم دمر رو تخت خوابیم دستامو گذاشتم زیره چونم تا ببینم میخواهد چیکار بکنه که تو یک چشم به هم زدن لباساشودر اورد گردنمو چرخوندم دیدم کیرش سفت شده بود تا شکمش اومده بود بالا تکون هم نمیخورد بدنش هم عضلانی و خوش فرم بود اصلا شکم نداشت برعکس ارمان که کیرشو هم نمیتونست ببینه. دیدم داره میاد روم که دستامو به سمت بالا بردم تا کل بدنمو لمس کنه از اینکه لمس بشم خیلی خوشم میاد خوابید روم شروع کرد به خوردن گردن و گوشم من هم اجازه میدادم که هر کاری میخواد انجام بده سفتی کیرشو روی لپای کونم احساس میکردم که میخواست یک جوری تو چاک کونم جا کونه به نفس نفس افتادم حرفام دیگه ناله شده بود نمیتونستم حرف بزنم با زحمت و ناله گفتم بکن توش دیگه داره میمیرم بعد چند بار ناله کردم تا اروم سوراخ کسمو پیدا کرد ویواش یواش کرد تو کسم کیرش خیلی بزرگ شده بود اصلا عادت نداشتم به همچین کلفتی و بلندی . خودشم فهمید واسه همین هم تا ته فرو نکرد کمرشو تا کرد که کیرشو در بیاره انگار یک چیزی از وجودمو داشت بیرون بیاره سریع با دستم دو تا لپ کونشو گرفتم کشیدم به سمت خودم اینبار با همراهی دستم تا ته فشار دادیم رفت تو کسم



نمیدونم تا حالا اینقدر کسمو داغ ندیده بودم بدنم شروع کرد به لرزه خفیف حس کردم یک چیزی از جولوی پیشونیم داره مثل گاز بیرون میاد تمام بدنم منقبض شد و لرزید چند ثانیه ای تو این حالت مکس کردیم تا لرزه تنم ایستاد یک مایعی از رحمم ازاد شد برگشتم بطوری که شکمم هنوز روی تخت بود با کمک دستم نیم خیز شدم از لبش بوسه ای گرفتم که دیدم زبونم خیس شد منم همانطور که کیرش داخل بدنم بود زبونشم جا دادم مدتی با زبونامون بازی کردیم که دیدم بنده خدا چشماش باز نمیشه بلند شدم گفتم بخواب میخوام برات جندگی کنم خیلی حال کردم لبخندی زد و دراز کشید کیرش مثل ستون دیوار سفت شده بود از رو پاتختی کاندومو برداشتم با دهن جر دادم با دست کشیدم بیرون خم شدم روش. کیرشو کردم تو دهنم با لبام محکم فشار دادم کشیدم بیرون که اهی سر داد که بیشتر شبیه ناله بود از نالش لذت بردم دوباره کردم تو دهنم این دفعه سعی کردم تا جایی که میتونم قورتش بدم تقریبا همشو کردم تو دهنم محکم با لبم کرفتم کشیدم بیرن یک صدایی مثل افتادن چیزی تو اب داد چند بار دیگه ساک زدم تا اینکه با دستش سرموگرفت به معنی اینکه بسه منم از روش بلند شدم به ارومی کاندمو گذاشتم رو کیرش با دست کیرشو گرفتم رو کسم مالوندم تا سوراخ کسم کمی باز بشه وقتی که باز شد کردم توش اروم نشستم روش تا اینکه تا ته رفت توش زانوهامو گذاشته بودم روی تخت اروم اروم شروع کردم واسش تلمبه زدن اونم دایم میگفت جون جون عزیزم اه اه اوم که یک دفعه دیدم دارم داغ میشم



سرعتشو تند تر کردم اونم از زیر کمکم میکرد این بار دیر تر ارضا شدم 4 دقیقه ای طول کشید پشتم عرق کرده بود منو برگردوند قنبلم کرد اومدم رو زانو نشستم سینمو چسبوندم به تخت باسنمو دادم هوا یکدونه محکم زد رولپ کونم خوشم اومد نالهای کردم و یک مممم کشیدم یکی دیکه زد رواون یکی گفتم اخ که شروع کرد به بوسیدن باسنم منم لذت میبردم کمی با دست کسمو از پشت مالید منم خودمو به تخت میمالیدم که اروم شروع کرد دور سوراخ کونمو مالیدن انگشتاش با رطوبط کسم خیس شده بود بهش گفتم نکن ن ن دردم میاد گفت از کون نمیخواهم بکنم فقط میخواهم باهاش بازی کنم منم گفتم عزیزم اگه دوست داری اشکال نداره من امشب ماله توام اونم گفت نه دوست ندارم درد بکشی کیرشو گرفت تو دستش کرد از پشت توکسم چنتا تلمبه زد که خم شد کونمو تو دستش گرفت فشار داد منم با یک دستم نوک سینه هامو فشار میدادم دیگه داشت داغ میشد که گفتم عزیزم کاندومو در بیار میخوام ابتو تو کونم خالی کنی خم شد روم دستشو اورد جلودهنم دو تا انگشتشو کرد تو دهنم چرخوند منم یک مقدار تف مالیدم به انگشتش که به کیرش بماله لیز بشه اونم مقداریشو دور سوراخم مالید که یکدفعه از مالیدنش خوشم اومد گفتم بکن گفت خیلی تنگه انگشتشو فرو کرد تو کونم یک اخ کوچولو گفتم اونم شروع کرد به تابوندنش تو سوراخم که حس کردم نرم شد با دست چند تا تلمبه به کیرش زد بعد اروم گرفت کرد تو هنوز نوکش نرفته بود تو یک تیری کشید تو پشت و کمرم که تا حالا ندیده بودم بلند گفتم اخ وووو درد داره یواش اونم همون جوری نگهش داشت چند ثانیه ای که وایستاد کونم نرمتر شد تا اینکه تا نصفه کرد توش دوباره درد اومد سراغم ولی کمتر بود چند تا تلمبه یواش که زد اروم شدم .دردم تبدیل به لذت شد این هم لذت خودش رو داشت کم کم هر دو تامون گرم شدیم تا اینکه دیدم نفسهاش به شماره افتاد باسنمو محکم گرفته بود و ناله میکرد تلمبه هاش از ریتم افتاده بودن فهمیدم که ارضا شده بود انقدر سکس عمیقی داشتیم که که من هم از عقب دادن ارضا شدم امیدوارم شما هم دوست عزیز تجربه کنید البته خانوم ها رو میگم من هم از کس دادم هم ساک زدم هم از کون دادن لذت بردم البته مهمانی همچنان ادامه پیدا کرد و خاطرات دیگری هم اتفاق افتاد که اگر قسمت باشه بعدا براتون باز گو میکنم

نوشته:‌ طوطیا

قلیون میوه ای با طعم کس دختر خاله

من اسمم یاسره و 18 سالمه.
من یه دخترخاله دارم که اسمش پرستوه،24 سالشه، 4 ساله ازدواج کرده و هنوزم بچه دار نشده.
از نظر خوشکلی و خوش هیکلی تو فامیل تکه و فکر کنم همه دوست و آشناها تو کف کونش هستند.
من که از وقتی که به بلوغ رسیدم و معنی سکس رو فهمیدم همیشه تو کف اون بودم و اکثرا به یاد اون جلق میزدم.
تا چند سال پیش خیلی خونشون میرفتم تا شاید یه توجهی بهم بکنه ولی اون اصلا منو تحویل نمیگرفت. حقم داشت آخه کدوم دختری به یه بچه 14-13 ساله محل میذاره؟!
ولی من به همون که هیکلشو دید بزنم راضی بودم و تو این مدت فقط یه بار موفق شدم هیکل سکسیشو از پشت پنجره موقعی که داشت لباساشو عوض میکرد ببینم، وای که چه کون خوش فرمی داشت.
با یاد آوری اون صحنه چندین بار جلق زدم.
تا اینکه چند سال پیش با یه کارمند شرکت ساختمونی از تهران ازدواج کردند و رفتند همون تهران زندگی کنند.


از اون به بعد دیگه خبر زیادی ازش نداشتم و در کل سه یا چهار بیشتر ندیدمش تا حدود سه ماه پیش که شنیدم که مادرمو و خالم دارن درباره برگشتن پرستو و شوهرش از تهران به تربت جام صحبت میکنن.
خلاصه بعد از چند روز اینا اومدن تو خونه ی جدیدشون مستقر شدن که مامانم اونو شوهرشو واسه شام دعوت کرد.
حالا دیگه من اون یاسر 5-4 سال پیش نبودم، یه جوون تقریبا خوشتیپ بودم که از حق نگذریم تو فامیل شاید تک باشه.
سر سفره همه جمع بودیم و منم نمیتونستم نگاه های زیرکانه و البته پلید خودمو کنترل کنم.
ناکس نسبت به 4 سال پیش خیلی خوشکل تر شده بود و هیکل پخته تری داشت.
بابام از شوهرش پرسید: آقا رضا حالا که اومدین اینجا کارتون چی میشه؟
اونم گفت که دو سه روز دیگه میره و از این به بعد هر ماه یه هفته واسه مرخصی میاد. من که خیلی خوشحال شدم و تخیلات شهوانیم برای زمانیکه شوهرش میره و اون تو خونه تنهاست به کار افتادند.
اون شبم گذشت و چون من درگیر کنکور این حرفا بودم بی خیال این قضایا شده بودم.
تا یه هفته بعد از کنکور که پرستو زنگ زد خونمون و به مامانم گفت یاسرو بگو بیاد آنتن تلوزیونو درست کنه. شمارشو هم داده بود که اگه آدرسو پیدا نکردم زنگ بزنم
خلاصه با زحمت و دو سه بار زنگ زدن آدرسو پیدا کردم.
رفتم تو چادرشو که گذاشت کنار دیدم یه تاپ سفید خوشکل با یه شلوار جین پوشیده که کون و سینه اش حسابی به جلب توجه میکرد.



رفتم آنتن پشت بوم رو درست کردم اومدم مشغول سیم پشت تلوزیون بودم که دیدم سر صحبتو باز کرد:
- خب یاسر جون چه خبر؟ اوضاع چطوره؟
- هیچی کنکورو دادم منتظر نتایجشم
- دبیرستان دوران خوبیه، خلاف سنگینت با بچه های دبیرستان چیه؟
من که حسابی جا خورده بودم گفتم خلاف چی؟ منظورت چیه؟
گفت مثلا مشروب یا سیگاری و اینجور چیزا دیگه
گفتم نه بابا خلاف سنگین ما قلیون میوه ایه همونم اگه بابام بفهمه فاتحه م خوندست.
اونم گفت پس یه روز یه قلیون بیار اینجا تا ببینم چکاره ای.
چند روز بعدش بهش اس ام اس دادم که کی بیام واسه قلیون
اونم جواب داد که فردا ساعت 10 صبح.
فرداش زود بیدار شدم رفتم حموم خودمو مرتب کردم به مامانم گفتم من میرم پیش عموم
به عموم زنگ زدم که مثلا من اونجام اونم قضیه رو گرفت. (منو عموم هماهنگیم مثل قضیه شاهد روباه و دم و . . .)



ساعت 9:30 رفتم دم با قلیون رفتم دم خونش زنگو زدم درو باز کرد دیدم با لباس خوابه
سلام کردیم گفت تا زغالو قلیون و چایی رو حاضر کنی من برم یه دوش بگیرم.
20 دقیقه بعد درحالیکه چای و قلیون حاضر بود دیدم یه هلوی خوشکل که حوله پوشیده بود از حموم بیرون اومد و بدون یه کلمه حرف کنارم نشست یه چایی خورد بعدش قلیونو ازم گرفت شروع کرد به کشیدن یه 5 دقیقه ای شد که دیدم سرشو گذاشت رو پاهام و در حالی که دود قلیونو تو صورت من فوت میکرد گفت یاسر خیلی حالم خرابه. گفتم چرا؟
گفت: بیست روزه که رضا (شوهرش) نیست و من شبا تنها میخوابم، گفتم عیب نداره 10 روز دیگه میاد، یه آهی کشید بلند شد و گفت من 10 روز طاقت ندارم. رفت تو اون اتاق و با دوتا سیگار که سرشون فیتیله پیچ بود برگشت، گفتم اینا چیه گفت سیگاریه واسه تقویت حافظه خوبه. دوباره همونطوری سرشو گذاشت رو پام و سیگارو روشن کرد، یه پک زد و گذاشت دهن من، منم کشیدم احساس میکردم بو و مزه ی جدیدی رو دارم تجربه میکنم. اون یکی رو واسه خودش روشن کرد.
چند دقیقه که گذشت ناخودآگاه صورتمو بهش نزدیک کردم و شروع کردم به لب گرفتن،وقتی زبونم به زبونش میخورد و بزاق دهنامون باهم قاطی میشد خیلی حال میکردم و واقعا احساس خوبی داشت.اون موقع تو حال خودم نبودم شاید اثر همون سیگاری بود، یه دفه به خودم اومدم دیدم دارم لباشو میخورم، اینجوری بهتر شد چون در غیر این صورت نمیدونستم چجوری باید شروع کنم! ولی حالا دیگه شروع شده بود و من فقط باید ادامه میدادم.


یهو چشمم افتاد که دوتا سینه ی سفت و خوشکل از بین حوله ای که پوشیده بیرون زده، منم مثل دیوونه ها مشغول مالیدن و خوردن شدم، گاهی هم به صورتش یه نگاهی مینداختم معلوم بود که اونم مثل خیر کیف میکنه.
حوله رو کاملا زدم کنار، یه شورت تنگ سیاه کاملا رو پایین تنه ی سفیدش جلب توجه میکرد، صورتمو چسبوندم به شورتش و با دماغم کسشو میمالوندم. بوی خیلی خوبی میداد که آدمو بدجوری حشری میکرد، یه دو سه دقیقه تو همین حال بودم که پرستو گفت نمیخوای در دیزی رو باز کنی؟ منم آروم شرتشو کشیدم بیرون و پاهاشو دادم بالا شرتشو در آوردم گرفتم جلو صورتم یه نفش عمیق توش کشیدمو گذاشتمش کنار. و از اون لحظه تموم توجهم معطوف کسش شد، یه کس سفید تپلی با چندتا موی نازک خرمایی رنگ، واقعا مدهوش کننده بود، تو عمرم همچین منظره زیبایی رو ندیده بودم. از بالای زانو هاش تا نزدیک نافش رو با نوک انگشت نوازش میکردم، با این کار موهای بدنم سیخ میشد، نرگش گفت حالا نوبت دیزی منه، بعدش خیلی سریع و مثل دیوونه ها لباسامو در آوردم.



من ایستاده بودم و اون جلوم زانو زده بود و داشت کیرمو با دستاش میمالوند، هیچ وقت تصور همچین روزی رو نمیکردم، باخودم میگفتم نکنه اینا همش خواب باشه؟! ولی بعد میدیدم اینا همش واقعیت محضه. تو همین فکرا بودم که کیرمو گذاشت تو دهنش و مثل خوشمزه ترین چیز تو دنیا میخوردش واقعا لذت وصف نشدنی داشت، یه بار کیرمو تا آخر تو دهنش میکرد، یه بار با زبونش از زیر تخمامو تا سر کیرم لیس میزد، منم دستمو لای موهاش برده بودمو گاهی سرشو به طرف شکمم هل میدادم، یه دو سه دقیقه شد گفتم آبم داره میاد، همونطور که کیرم تو دهنش بود گفت بذار بیاد و سرعت ساک زدنشو بیشتر کرد. لحظه ای که آبم داشت میومد سرشو دو دستی گرفتم محکم به طرف خودم کشیدم طوری که صورتش به نافم چسبیده بود و کیرم تا آخر تو گلوش بود، خالی شدن پر فشار آبمو تو گلوش احساس میکردم، تا بحال همچین لذتی نبرده بودم.
پرستو رفت به پشتی کنار دیوار تکیه داد و پاهاشو باز کرد و گفت نوبت توئه ! صورتمو بردم جلو کسش، بوی معرکه ای داشت ولی بازم دودل بودم که بخورم یا نخورم. شروع کردم با دستام به مالیدن کسش، کسش خیلی داغ و خیس بود، پرستو گفت بخور ! دیگه دلو زدم به دریا و چشمامو بستم شروع کردم به خوردن. مزه ی خوبی داشت، اینم یکی دیگه از مزه های جدیدی که امروز تجربه کردم بود، زیاد به کس لیسی وارد نبودم ولی سعی میکردم با تموم وجود بخورم. بهش گفتم راحت دراز بکشه و همینجور که کسشو میخوردم چرخیدمو کیرمو بردم رو به روی صورتش، اونم فهمید و شروع به خوردن کیرم کرد. اینجوری بهتر بود!!



دیگه حسابی کس و کیرمون خیس و آماده بود یه جوری رفتم روش که به همه جاش مسلط باشم ، یه دفعه یادم اومد و گفتم کاندوم ! گفت بی خیال کاندوم نمیخواد. منم اول یه بوسه از لبش گرفتم و کیرمو گذاشتم دم کسش و آروم هل دادم بره جلو، کسش واقعا داغ داغ بود، کیرمو تا آخر فرو کردم و تلمبه زدنا شروع شد، دیوانه وار تلمبه میزدم اونم دیگه به نفس نفس افتاده بود ، لباشو گاز میگرفت و آه و ناله میکرد، این کارا منو بیشتر تحریک میکرد. بعد از چند دقیقه نفس زدناش تندتر شده بود ، فهمیدم دیگه دار ارضا میشه منم سرعتمو بیشتر کردم. پاهاشو دور کمرم حلقه کرده بود و منو محکم به سمت خودش میکشید، تو همین اوضاع یه دفعه آهی کشید و بی رمق افتاد فهمیدم ارضا شده و به قول بچه ها به ارگاسم رسیده، منم چند ثانیه بهش مهلت دادم و دوباره تلمبه زدنو شروع کردم بهش گفتم آبم داره میاد، گفت بریز رو شکمم. تو آخرین لحظه کیرمو کشیدم بیرون و گرفتم رو شکمش، به زحمت سه قطره اومد. دیگه نا نداشتم کنارش افتادم ولی بازم دستام با نوک سینش بازی میکرد، یه چند دقیقه ای تو همین حال بودیم که چهار دست و پا رفت سمت میز که ساعت مچیشو برداره ببینه ساعت چنده که کونش بدجوری توجه منو جلب کرد گفتم کونت خیلی خوشکله، گفت مرسی ولی من کون نمیدم، گفتم منم فکر نمیکردم کس لیسی کنم. اینو گفتمو سریع رفتم کونشو تف مالی کردم خواستم کیرمو فشار بدم که داد زد و گفت دیوونه شدی؟ مگه میخوای کونمو پاره کنی؟ گفتم مگه چیه؟ گفت اول با انگشت تا گرم بشه بعد کیرتو بفرست. یهو یادم از اون کس و شر های تو داستان سکسی ها درباره ی انگشت کردن قبل از کون کردن اومد، زود انگشت وسطی رو تفی کردمو کردم تو کونش چند دقیقه بعد دو انگشتی و سه انگشتی هم شد. کونش قرمزتر و گشادتر شده بود، حسابی به کونش تف زدمو ازش خواستم اونم کیرمو با آب دهنش خیس کرد،



سرشو گذاشت رو زمین و قمبل کرد، کیرمو گذاشتم دم کونش آروم فشار دادم تا چند بار که فقط تا نصفه میکردم تا وقتی که خودش گفت تا ته بکن ، حالا دیگه کیرمو تا آخر فشار میدادم طوری که تخمام به باسنش برخورد میکرد . بعد از حدود 5 دقیقه پوزیشن رو عوض کردم، به پشت خوابوندمشو لنگاشو دادم بالا با تمام قدرت میکردم خیلی حال میکرد و همش ازم میخواست محکمتر فشار بدم بعد از چند دقیقه دوباره ارضا شد ولی من که دوبار آبم اومده بود اصلا انگار کیرم یه تیکه چوب بود خبری از آب نبود؛ خیس عرق بودم و آبم نمیومد خیلی خسته شده بودم، پرستو منو به پشت خوابوند کونشو رو کیرم تنظیم کرد و بالا پایین میرفت طوری که سینه هاش که خیس عرق بود رقص بندری میرفتند.بعد از چند دقیقه اونم خسته شد نشست و شروع به ساک زدن کرد، یه بارم کیرمو بین سینه هاش گذاشت و با دو دست سینه هاشو فشار میداد بالا پاین میبرد، این تیکه خیلی باحال بود ، خلاصه بعد از 20 دقیقه شایدم بیشتر موفق شد یه قطره آب از من بیرون بکشه. هر دوتامون واقعا خسته بودیم،


کنارم دراز کشید و در حالی که پاهامون بهم پیچ خورده بود سینه ی اون تو دست من و کیر من تو دست اون بود از هم لب میگرفتم، بوسه های سریع و احساسی که خیلی لذت بخش بودند. نفهمیدم چطور خوابم برد ساعت 3/5 بیدار شدم گفتم پرستو پاشو خودتو مرتب کن الآن شب میشه، احساس میکردم رو کیرم آب جوش ریخته. حقم داشت طفلکی! آخه تا بحال این قدر حرارت و اصطکاک رو تجربه نکرده بود! من رفتم دوش گرفتم اومدم بیرون دیدم با یه سوتین و شرت داره سفره رو میچینه، گفتم با این سرعت غدا پختی؟ گفت نه یکم ماکارونی از دیشب مونده گرم کردم با هم بخوریم. خلاصه بعد از غذا منو تا دم در همراهی کرد که تو این فاصله چندتا بوسه خداحفظی خیلی لذت بخش بود.

اون روز بهترین روز زندگیم تا اون موقع بود، دلم میخواست به همه دوستام و بچه محلام بگم همچین کس توپی رو کردم ولی روم نمیشد بگم دختر خاله مو کردم. از اون وقت یه بار دیگه رفتم که بکنمش ولی داشت واسش مهمون میومد، هول هولکی شد اصلا حال نداد ولی همین روزا یه قرار دیگه باهاش میذارم.


نوشته: Yaser xy

پسرخاله نامرد

سلام به همه دوستان شهوانی اسمم مریم 26 ساله از مازنداران دانشجوی فوق لیسانس مهندسی.
میخوام خاطره رو تعریف کنم که بدترین اتفاق زندگیمه .من یه پسر خاله دارم که اسمش محسن 29 ساله که تهران زندگی میکنه ادم هیکلی خوش اندام که از نظر مالی هم اصلا مشکلی نداره ولی خوب دیگه باید یه عشقی وجود داشته باشه که من هیچ حسی نسبت به اون ندارم . محسن از 6 سال پیش خواستگاری من میومد ولی هر دفعه جواب رد میشنید چون من بهش علاقه ای نداشتم و فقط اونو به عنوان برادر میدونستم حتی اینو چندبار هم بهش گفتم ولی کو گوش شنوا اخرین باری که خواستگاری اومد بازم جواب من منفی بود اخرین بار معلوم بود که خیلی عصبانیه که چرا من جواب رد میدم . اخر شب بود بهم پیام داد بالاخره واسه خودم میشی و دیگه نمیتونی جواب رد بدی پس منتظر باش منم حرفش رو به تمسخر گرفتم و گفتم شتر در خواب بیند پنبه دانه .


ماجرا از اونجا شروع شد که مادر اینا برای عروسی دختر عمم رفتن یزد قرار شد که منم بعد از تکمیل کردن پروژه دانشگاه برم یزد تو اتاقم بودم داشتم کارامو انجام میدادم دیدم که صدای زنگ در میاد رفتم در رو باز کردم یه دفعه دیدم محسنه تعجب کردم گفتم تو اینجا چیکار میکنی گفت اومدم رامسر کار داشتم الان هم خونه سارا هستم فردا هم میرم یزد سارا خواهر محسنه یعنی دختر خالم که طبقه پایین ما میشینن گفتم اونا که خونه نیستن گفت میدونم کلید رو ازشون گرفتم که امشب رو بمونم گفتم حالا چیکار داری گفت شامپو سارا اینا تموم شده اومدم ببینم شامپو اضافه دارین میدونستم داره دروغ میگه اخه اون هیچ وقت از هر شامپویی استفاده نمیکنه همیشه شامپوی مخصوص همراش هست .برای که حرف زدن ادامه پیدا نکنه چیزی نگفتم گفتم باشه رفتم شامپو بیارم دیدم صدای بسته شدن در اومد رفتم دیدم محسن در روبسته گفتم چیکار میکنی گفت کاری ندارم دستمو گرفتو برد تو اتاق هر چی فریاد کردم که داری چه غلطی میکنی جواب نداد زور من هم بهش نمیرسید که خودمو ازش جدا کنم منو بغل کرد گذاشت رو تخت هرکاری کردم ولم کنه نشد منو سفت گرفته بود همش منو بوس میکرد لب میگرفت زبونشو تو دهنم میچرخوند دیگه داشت حالم بهم میخود کسی رو که جای برادرم میدونستم داشت این غلط ها رو میکرد


بهش میگفتم نکن کثافت هیچی نگفت لباسامو در اورد همین طور گردنم رو شروع کرد همین طور میبوسید اومد پایین تر رسید به سینه هام میکرد تو دهنشو میخورد و گاز میگرفت منم جز تلسیم شدن نمیتونستم کاری کنم گریم گرفته بود همین طور سینه هامو میخورد و کم کم میرفت پایین تر میخواست شرتمو در بیاره با دستم گرفتم گفتم چیکار میکنی گفت ول کن کاری ندارم بزور کشید پایین جوری کشید که شرتم پاره شد رو پاهام نشست تا نتونم بلند شم سریع لباساشو در اورد تا شرتشو در اورد سریع چشمامو بستم خندید و گفت چیه ترسیدی به زور دستشو از روی چشمام برداشت باز بغلم کرد و لبامو میخورد منو به پشت خوابوند کیرشو گذاشت دم سوراخ کونم دیگه گریم گرفت گفتم نکن ولی گوش نداد سریع کرم رو برداشت به کیرشو با سوراخ کونم بعد کمک کم کرد تو بعد یه دفه کرد تو چنان دردی گرفت که داشتم از حال میرفتم همین جوری گریه میکردم گفت گریه نکن همین طور تلمبه میزد منم همین طور درد میکشیدم



بعد کیرشو در اورد ابشو ریخت رو کونم دوباره منو برگردوند کیرشو گذاشت رو کسم و باهاش ور میرفت همین طور کیرشو میکشید رو کسم یه دفعه لرزیدم ابم اومد یه لب خندی زد که بیشتر ازش بدم اومد دستمال کاغذی رو برداشت کسم رو پاک کردکیرشو اور دم دهنم گفت بخور گفتم این کار نمیکنم به اجبار کرد تو دهنم ولی من بلافاصله بیرون اوردم گفت نخواستیم بابا داشت پاهامو باز میکرد که منم دستمو گذاشتم رو کستم گفت این چه کاریه گفتم با این جا دیگه کار نداشته باش به زور دستمو کشید کنار گفت کاری ندارم کیرشو گذاشت رو سوراخ کسم همین طور بازی میگرد بهش میگفتم خواهش میکنم کاری نداشته باشه یه دفعه کیرشو کرد تو کسم دیدم از کسم داره خون میاد بلند بلند گریه میگردم گفتم اشغال عوضی این چه کاریه کردی ولی اون توجهی نکرد شروع کرد به تلمبه زدن طوری تلمبه میزد که هم صدای من هم صدای خودش در اومد بعد کیرشو در اورد بغلم کرد اشکام رو پاک کرد گفت دیگه واسه خودم شدی گفتم برو گم شو عوضی بوسم کرد و لباساشو پوشید و رفت بعد از چند دقیقه رفتم هموم بعد لباسامو با رو تختی رو انداختم تو ماشین تا صبح گریه کردم . نمیدونستم چیکار کنم .


الان چند ماه از اون ماجرا میگذره وقتی دانشگاه میرفتم همیه فهمیده بودن که من یه چیزیم شده ولی نمیدونستن چی؟ افسرده شده بودم حتی مامانم نگران شده بود منم نمیدونستم این ماجرا رو به مامانم بگم یعنی روم نمیشه نمیدونم چیکار کنم شما یه راه حل به من بگید چند روز پیش پسر خالم محسن محسن بهم پیام داد خودتو اماده کن همین روزا میخوایم بیایم خواستگاری . منم واقعا نمیدونم چیکار کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته:‌ مریم

سكس من و خاله شيما

اسم من مانیه 19سالمه بچه ناف تهرانم{شابدوالعظیم}قابل توجه همه بچه های شهرری
برخلاف همه داستان ها از اون ادمایی نیستم که بگم قد 180 وزن 90 خوش تیپ و از اینا من سرو وضعم یه تیپه سنگینه نه جلف نه خیلی بچه مثبتیم
بگذریم

من یه خاله دارم که اسمش شیماست و 26 سالشه قد 170 وزن 62هیکل سکسیه سکسی رابطه ی من با خالم از مادرم بهم نزدیک تره
اینم بگم که خالم یه شوهر داره که ماشالله ببینیش روح از بدنت فارغ میشه عین روح الله داداشیه خودا بیامرزه اون توی اهن مکان کار میکنه{بکس تهران میدونن کجاس}برا همینم از صبح تا 8 شب اونجاست منم از بچگی تو کف خالم بودمو از هر موقعیتی برا دید زدنش استفاده میکردم
یه روز خالم زنگید گفت مانی تو که دی وی دی کم داری (dvd cam)داری ور دار بیا اینجا حوصلمون سر رفته ببینیم(اخه دی وی دی شون خراب شده بود)
منم بیکار بودم گفتم باشه رفتم دی وی کممو ورداشتم رفتم سمته خونه خالم زنگ زدم خالم درو باز کرد!!!!!!!!!


چی میدیدم خالم یه شلوار برمودا با یه تاپ صورتی چرک پوشیده بود تا دیدمش هورررری دلم ریخت
سلام کردم گفتم چه خبر(خالم یه بچه داره 3 سالشه)از این حرفا بلاخره لباسامو عوض کردم یکی از شورتکای شوهر خالمو پام کردم رفتم تو اتاق که خالم گفت بشین یه نخ سیگار باهم بکشیم(گفتم من با خالم خیلی راحت بودم حتی با شوهرشم میکشیدیم) دخترش داشت تو اتاق بازی میکردو منم داشتم با عشقم سیگار میکشیدم که گفت مانی بلند شو دی وی دی کمتو راه بنداز فیلمرو ببینیمم چی اوردی حالا گفتم یه چندتا فیلم ترسناک(منه خرم نکردم یه فیلم سوپر ور دارم بیارم)گفت اخ جون اومد پیشمو سه جهار تا ماچ ابدار از لپم کرد از شانس خوبم سیمش به پشته تلوزیونشون نمیخورد برا همین یه پریز پیدا کردیم و چپوندیمش تو برقو اون ابولکه(دی وی کمه رو میگم)راه افتاد خلاصه فیلمهhostelرو گذاشتم فکر کنم بچه ها دیدنش فیلمه شروع شد اولش خالم جلوی دی وی کم نشسته بود منم به مبل تکیه داده بودم که بهش گفتم خاله جون بیا اینجا تکیه بده کمرت درد میگیره اونم اومد به مبل تکیه داد طوری نشسته بودیم که شونه ی اون با شونه ی منmatchبود وسطای فیلم صحنش اومد که دختر پسره با هم میرن چشمه اب گرم بعدش میان تو هتل و لخت میشن باهم حال میکنن به خالم یه نگاه انداختم دیدم دستش لاپاشه ولی فکرنکنم داش خودشو میمالید به خالم گفتم خاله اینجا منفیه 18 ساله خالمم هیچی نگفتو فقط میگفت اوخخخخخخخخخخخخخخ فیلمه تموم شد که یهو یه فکری به سرم زد که اگه این شیما پا بده بکنیمش رفتم تو اتاق به بهونه عکس اوردن از کیفه پولم(اخه عکس انداخته بودم خالم گفت یکیشو بده من بزارم تو کیفه پولم)رفتم تو اتاق سریع عکسمو در اوردمو زنگ زدم به دوستم قطع کردم که اون بهم زنگ بزنه تا شیما شک نکنه رفتم عکسو نشونش دادم بعد از کلی قربون صدقه و ماچو بوسه ما این رفیق گشاده ما زنگ زد


برا اینکه خالم نفهمه رفتم تو حیاط حرف زدم دوستم اسمش امیره انصافا بچه با معرفتو خوشگلیه بعد از احوال پرسی بهش گفتم امیر فیلم سوپری که بهت دادم اون موقع ور دار بیار الان دمه میدون نماز خالم جور شده میخوام بکنمش(قابل توجه بچه هایی که فحش میخوان بدن عرض کنم که امیر رفیقه فابه فابم بود برا همین همه چیزو بهش گفته بودم در باره ی خالم)اونم گفت باشه من تا 15 مین دیگه اونجام به خالم گفتم الکی خاله دوستم رفته دکتر پول زیاد همراهش نیست برم بهش بدم زود میام گفت باشه رفتم بعد 45 مین الافی دمه میدون نماز بلاخره کونده خان اومدو دی وی دی و گرفتمو یه ماچش کردم رفتم سمته خونه خالم
از شانسم بچه خالم خوابیده بود اینم بگم که ساعت 2:30 بود رفتم دیدم که داره سیگار میگشه گفتم تنها تنها گفت رو اپنه روشن کن بکش ور داشتم یه نخ روشن کردم نشستم رو مبل و گفتم حالا چه فیلمی ببینیم خالم گفت هر چی گذاشتی گذاشتی بلند شدو رفت تو اشپزخونه که من سریع رفتم فیلم سوپرارو قاطیه فیلما کردم نشستم به بررسیه فیلما(الکی مثلا)بعد یادم افتاد این همیشه از خاطرات عرق خوردنش با شوهرش میگفت که گفتم خاله نداری شراب بخوریم که گفتش چرا ولی تو فریزره یخ زده گفتم که زیر اب داغ بگیر یخش وا میشه اومدو شرابو اورد با یه سینی که توش موزو پرتغالو از این کسشعرا بود یه چهار پنج تا پیک خوردیم که من یکی از فیلمارو ورداشتم(سوپر بود)گفتم اینو ببینیم شیما گفت این چیه گفتم نمیدونم بزارم ببینیم چیه حالا چشاش داشت دودو میزد فیلمو گذاشتمو فیلمه اومد شروع کردیم به دیدن که خالم گفت وااااا خاککک تو سسسررررتتتتت این چیه گذاشتی پوسش عین پوسته مرغ شده بود گفتم مگه تو خوشت نمیاد هیچی نگفتو دستمو تو حنا گذاشت(به قول معروف) فیلمشم یه طوری بود که زنه میره تو اتاق که مرده بدنشو ماساژ بده که از قضا کمکم زنرو میکنه



یه پیک دیگه ریخت که من گفتم دیگه نمیتونم فیلمو باهم دیدیم من گفتم خوشبحاله مرده که خالم گفت خوش بحاله زنه که منم با این حرفش اتیش گرفتم رفتم جلوش باهم فیس تو فیس شدیم بعد بهش گفتم دوست دارمو یه لب جانانه ازش گرفتم(عین این فیلم هالیوودیا که نشون میدن) دستمو به صورت یک نواخت رو بازوش میکشیدم بعد دستمو بردم سمته سینش قشنگ تو مشتم جا میشد سعی می کردم لبمو از لبش جدا نکنم که حرفی بزنه که اذیت شم خودمو هل دادم سمتش افتادم روش لبمو از روی لبش برداشتمو گفتم شیما یعنی به ارزوم رسیدم اونم گفت دوتامون رسیدیم باز ازش لب گرفتمو تاپشو از تنش در اوردم یه سوتین ابیه اسمونی بسته بود با نوکه زبونم وسط چاک سینشو لیس زدم که هم اون هم من حالی به حالی شدیم تو دلم همش داشتم قربون صدقش میرفتم که چه بدنه نازی دازه سوتینش از اون سوتینایی بود که بندش از جلو باز میشد(گره ای بود)گره رو باز کردم وایییییییییییییییییی چی میدیدم دوتا لیمو افتاد بیرون خالم چشماشو بسته بود انگاری اون از من حشری تر بود افتادم به جون سینهاش خیلی سفت بود نوکشم سر بالا بود با نوک زبونم دور نوک سینش میکشیدم که میگفت اووففففففففف رفتم پایین تر همین جوری با زبونم لیس میزدم بدنشو که حال کنه بعد شلوارشو از پاش در اوردم که این رون های سفیدش افتاد بیرون با دستم رونش رو نوازش میکردم شورتش با سوتینش ست بود شروع کردم خوردنش تا نوک پاهاش که دیگه کیرم داشت منفجر میشد که لحظه ی موعود فرا رسید شورتشو در اوردم چی میدیدم یه خط صورتی خوش رنگ که خیسه خیس بود بگو یه زره مو این کس داشت نداشت با دستمال اب کسشو پاک کردم صورتمو نزدیک کسش کردم یه بوی خوبی میداد که ادم دوست داشت فقط بوش کنه به خالم گفت اماده ای با سر تکون داد اره با زبونم اول یه لیسه محکم به کسش زدم که گفت آآآآآآآآآآه ه هه ه ه ه ههه بعد شروع کردم بطور منظم لیس زدن کسشو که دیدم داره به خودش میپیچه حرکاتمو تندتر کردمو با دستم چوچو لشو میمالیدم که دیدم یه اخخخخخخخ گفت بعد لرزید و بیحال شد ارگاسم شده بود اب کسش موقع ارگاسم خیلی داغ بود یه ذرش ریخت رو لبم بعد بلند شدم شلوارمو با شورتمو دراوردم بهش گفتم شیما نمیخوای به عشقت حال بدی که چشماشو باز کرد کیرمو دید جا خورد گفت جوووون این کیره مانیه منه



نشستم رو مبل که اومد کیرمو گرفت دستش بوسش میکردو قربون صدقش میرفت (فکر کنم شرابه کاره خودشو کرده بودچون خیلی عوض شده بود)بعد با سره کیرم لب بازی میکرد اروم سرشو کرد تو دهنش لرزه تموم بدنم رو گرفت داشتم میسوختم لبشو محکمه محکم به کیرم چسبونده بودو بالا پایین میکردو مک میزد داشت ابم میومد که بهش گفتم داره ابم میاد که کیرمو از تو دهنش در اورد و کرد لای پستونشو ی تف انداخت وسط سینش خیلی گرم بود داشت بالا پایین میکرد که میگفت جوووون کیرت از کیره شوهرمم بزرگتره(حالا منو میگی ما فکر کردیم واسه خودش عربیه کیره شوهره شیما)حرکتشو تند تر کردو ابه منم اومدو اب فشار ریخت زیر چونش و گفت ای ی یی یی سوختم جووون داغ بود مانی سوزوندیم بعد خودشو تمیز کرد تو این مدت که خودشو تمیز میکرد یه 15 مینی طول کشید چون چونش اب کیره خالی شده بود اومد پیشمو یه لب ازش گرفتم گفتم چه لب نازی داری شیما ولی من هنور به ارزوی اصلیم نرسیدم گفت ارزوی اصلیت چیه دیگه گفتم بیا بریم تو اتاق بهت میگم دستشو گرفتم بردمش تو اتاقو گفتم بخواب رو تخت منم خوابیدم روشو کیرمو تنظیم کردم لای پاش که به کسشم میمالیدم بهش گفتم میدونی من از بچگی عاشقه هیکلت بودم که گفت قربونت برم بعد دستشو انداخت دور کمرمو منو فشار داد سمت سینش که باز کیرم بلند شد گفتم شیما میخوام بذارم تو کست یه لبه جانانه ازش گرفتم رفتم سمته شلوارلیم که کاندومو بیارم (لابد میگین کاندومو از تو کونش اورده بود باید بگم که نه موقعی که رفتم دی وی دی و از امیر دوستم بگیرم کاندوم هم که قبلا سفارش داده بودم برام بیاره اورده بود اونم چون همیشه کس زیرش ریخته بود همیشه کاندوم داشت)کاندومو اوردمو بعد بازش کردمو کیرمو بردم سمته صورت شیما گفت بکش روش نفسم اونم یه بوس از سره کیرم کردو کشید روش داداش امیر نامردی نکرده بودو از این کاندومای همه کاره اورده بود تاخیری هم بود کاندوم رو کشید رو کیرمو اومدم سمته کسش یه ماچ کردم از لبه های کسش یه تف هم اداختم وسطش بعد کیرمو اروم رو کسش بالا پایین میکردم که خالم گفت نکن غلغلم میاد بیشعور بعد گفتم حاضری گفت اره کیرمو اروم فشار دادم سرش رف تو انگاری کیرتو کردی تو کوره ی اجر پزی صبر نکردم بقیشو کردم تو که شیما یه داده بلند زر(همون جیغه خودمون)منم تند تند داشتم عقب جلو میکردم که که دیدم خالم بار لرزیدو بیحال شد یادم رفت بگم کاندومش چون همه کاره بود خاردارهم بود برا همینم زود ارضا میشد احساس کردم رو کیرم اب جوش ریختن من حالا حالاها ابم نمیومد باید اینقدر ارضاش میکردم که دفعه ی بعد هم بهم بده کیرمو محکم تو کسش تلمبه میزدم اون فقط میگفت اییی اه اه بکن بکن فشار بده



کیرمو با فشار میزدم که بخوره ته کسش بعد در اوردمو دوباره کردم احساس کردم از این کار خوشش میاد کسش جا باز کرده بود زیاد حال نمیداد برا همین بهش گفتم به پهلو بخواب که کسش تنگ تر شه به پهلو خوابید منم ایندفعه محکم کیرمو تپوندم تو کسش که صدای جیغش تا توی هال خونه رفت گفتم الانه که بچش بیدار شه سریع باید تموم کنم بره به پهلو که می کردمش خیلی بهم خال میداد کیرمو در اوردمو بهش گفتم میخوام تو کونت بزارم که گفتش نه گنده میشه من به شوهره خودمم نمیدم که منم اصرار نکردم گفتم به حالت سجده بخواب قبل اینکه کیرمو بکنم تو کسش کیرمو بردم سمته دهنشو دوتا مک زد که خیس شه بعد اروم رفتم سمته کسش لبه های کسش قرمز شده بود خیلی عرق کرده بودم کیرمو اروم گذاشتم تو کسش شروع کردم به صورت ریتمیک تلمبه زدن یه ذره تندتر کردم حرکتمو که دیدم داره ابم میاد گفتم داره میاد هیچی نگفت منم تلمبه زدم زدم بعد ابمو همشو ریختم تو کسش(البته تو کاندوم)وقتی ابم اومد خودمو هل دادم سمتش که خوابیدم رو کونش کیرم هنوز تو کسش بود یه لب ازش گرفتم و گفتم مرسی که حال دادی اونم بابت حال کردنش تشکر کرد گفتش من میخوام باز ارگاسم شم که گفتم کیره من دیگه نا نداره بلند شه گفتش عیب نداره دلم براش سوخت گفتم کس خوارش چون پسرا میدونن وقتی ابت میاد وقتی میخوای کاری کنی با کیرت احساس قلقلک بهت دست میده منم چون عاشق خالم بودم این قلقلکو به جون خرید



م گفتم شیما یه بار دیگه ارضات میکنم به شرطی که هر موقع نیاز داشتم بهم بدی اونم گفت باشه منم با کاندومه اب کیریو کیره نیم شق شروع کردم به تلمبه زدن پسرا میدونن چه دردی داره تندتند تلمبه زدم با زبونم گردنشو میخوردم که زودتر ارضا شه یه ذره بلندش کردمو دستمو گرفتم به پستوناشو هی میمالید که خالم با صدای نازکو شهوتی گفت مانی دارم میشم مانی دارم میشم اههه ههه هه ههههههه

شددددددددمممممممممم شششششششدددددممممم مانی اومدم کیرمو از تو کسش در بیارم که گفت نه یه دقه صبر کن یه ذره صبر کردم بعد اروم کیرمو در اوردم موقع در اوردن یه ایییییییی قشنگ گفت که من حال کردم دستشو گرفتمو یه لبه طولانی ازش گرفتمو اون تشکر کرد ازمو رفت حموم(الان بچه ها میگن پس چرا تو نرفتی فلان فلان شده من نرفتم که اگه دخترش بیدار شد گریه زاری نکنه )رفتش حمومو منم کاندوم رو در اوردم انداختم تو نایلونو گذاشتم تو جیبم که رفتم بیرون بندازم آشغال سطیل شورتو شورتکمو پام کردم نشستم رو مبل یه سیگار روشن کردم همش داشتم به سکسمون فکر میکردم یه زنگ به امیر زدم گفتم داداش دمت جیلیز ویلیز تموم شد که گفت حقی که رفیق خودمی دمت گرمو فلانو بیسان بعد 15 مین خالم اومدو من رفتم تو حموم اومدم دیدم دختر خالم بیداره ی بوسش کردم ساعت حدودا 3:45 بود به خالم گفتم خاله من دیگه برم خالم اصرار کرد شام بمون منم چون دوست داشتم موندمو شب شوهر خالم اومد شامو خوردیم یه چند پیک عرق باهم زدیم چند نخ سیگار کشیدیمو ساعت حدودا12 شب بود که گفتم من برم دیگه که شوهر خالم گفت من میرسونمت فقط بشرطی که این دی وی دی کمت یه چند روزی پیشه ما بمونه تا دو وی دی بخریم گفتم باشه رفتم خونه فقط داشتم به ماجرای ظهر فکر میکردم بعد این ماجرا چند باره دیگه هم سکس کردیم که اگه خواستین براتون میزارم

مرسی از اینکه وقتتون رو گذاشتین تا این خاطره رو بخونین

نویسنده:مانی

Friday, March 23, 2012

انتقام شاعر

و حالا بعد از اين همه سال مي تونستم انتقام خودمو بگيرم. پرند تو چنگم بود. زن محمد ، عشق محمد ، زندگي محمد، لخت مادرزاد جلوي من ايستاده بود.
------------------
من و محمد دوستاي خيلي صميمي بوديم. از دوران مدرسه با هم بوديم و بعد، راهنمايي و دبيرستان و دانشگاه رو هم با هم گذرونديم. محمد هميشه سرش مي جنبيد. مي دونستم سكس هاي زيادي داشته. خب راستش بهش حق مي دادم. خيلي جذاب بود، قد بلند، هيكل ورزشكاري، چشم هاي سياه و ابروهاي كشيده.اين قيافه هر دختر و هر زني رو جذب مي كرد. مدام ميگفت كه ميتونه كسي رو هم براي من جور كنه اما هميشه جواب من به محمد چيزي نبود جز يك لبخند دوستانه.

من اهل سكس نبودم.قيافه ام معمولي بود، اعتقادات مذهبي هم نداشته ام. شايد ميتونم بگم كه يك سري اصول واسه خودم داشتم.يه سري اصول جزئي و شايد غير منطقي. ما خانواده كوچيكي بوديم.يه خانواده چهار نفره. من و پدر و مادرم و عزيز ترين كسم سمن .خواهر كوچيكم.پدرم فرهنگي بازنشسته بود. مادرم خانه دار و سمن هم درس مي خوند. وضع مالي درستي نداشتيم اما خب هيچ وقت هم دستمون جلوي كسي دراز نبود.

ماجرا از شش سال پيش شروع شد. همون روزي كه من و محمد توي حياط دانشگاه كنار هم نشسته بوديم.
محمد گفت:احمد، آرزوت چيه؟
گفتم: تو كه ميدوني.
گفت: شاعر شدن؟ آرزوي مسخره اي. مخصوصا تو اين مملكت
گفتم: خب آرزوي تو چيه؟
گفت: من به همه آرزوهام رسيدم. فقط يكي مونده
گفتم: چي مونده؟
زل زد توي چشام و بعد زد زير خنده.خنديد...خنديد ... خنديد...

ترم آخر دانشگاه بوديم. حسابي سرمون شلوغ بود. همه تلاش اين چند سال به اين ترم بستگي داشت. من زياد مي خوندم.مجبور بودم زياد بخونم. به اميد يه استخدامي با يه درآمد بخور نمير.اما محمد نه. باباش مغازه فرش فروشي داشت. خيلي پولدار بودن. هميشه فكر مي كردم كه چرا محمد درس رو ادامه ميده. يه روز بهم گفت كه ميخواد بياد خونمون ، واسه درس خوندن.خيلي تعجب كرده بودم اما خب درست نبود كه روشو زمين بندازم. فرداي اون روز من و محمد توي اتاق من مشغول درس خوندن بوديم.

- كيه؟
سمن آروم درو باز كرد و سلام داد و بعد سيني چاي رو گذاشت روي زمين و بيرون رفت.
محمد گفت: خواهرت بود؟

وقتي دانشگام تموم شد رفتم خدمت. توي يه پادگان دورافتاده، نزديكاي مرز تركيه. روز اول خيلي سخت گذشت. ما توي يه حياط بزرگ جمع شده بوديم.يه حياط بزرگ و كثيف. يه سرگرد كه به زور فارسي حرف مي زد اومد بالاي يه صندلي و با صداي بلند گفت كه حياط رو تميز كنيد.خيلي طول كشيد و تقريبا تا نزديكاي غروب مشغول بوديم.بعد توي دو دسته رديف شديم و به سمت يه در بزرگ آهني راه افتاديم. اونجا ساختمون كوچيكي بود كه آدم مودار تحويل مي گرفت و سربازهاي كچل بيرون ميداد. بعد از اينكه موهامو از دست دادم غرورم رو هم باختم. درست مثل سگ از ما كار مي كشيدم. روزاي اول برنامه شخصيت زدايي به راه بود. فحش و تميز كاري. يا فحش مي شنيدم يا مشغول تميز كردن دستشويي ها بوديم.

نزديك پادگان چند تا روستا بود. اغلب ما با كردهاي اونجا دوست شده بوديم و توي اين چند ماه تقريبا مي تونستيم زبون اونا رو بفهميم.

پنجشنبه ها اونايي كه فوق ديپلم داشتند مي تونستند دو ساعت از پادگان بيرون برند. چون از شهر دور بود ما فقط مي رفتيم توي روستا. توي پادگان من يه دوست پيدا كرده بودم به اسم هادي. اغلب با هم بوديم و چون هر دوتامون فوق ديپلم داشتيم ميتونستيم پنجشنبه بيرون باشيم. هادي توي روستا با دختري دوست شده بود. يه دختر بي نهايت زشت. من چيز زيادي از اون دختر نمي دونستم فقط احتمال ميدادم كه با هادي مشغول يه كارهايي هستن. توي يكي از همين مرخصي ها هادي بهم گفت كه من هم با اون و دوست دخترش بيرون بيام.اول قبول نكردم اما وقتي اصرار كرد راضي شدم.نزديكاي غروب توي يه استخر بي آب جمع شديم. باد سردي مي اومد و شاخه ها رو با خودش مي كشيد. اونجا بود كه دلمو باختم.

ویدا. نمي دونم چي توي صورت اين دختر روستايي بود كه منو ديوونه كرد. اون زشت نبود اما زيبا هم نبود. حتي نمي تونست فارسي حرف بزنه. از اون روز به بعد من هم هر پنجشنبه همراه هادي توي روستا مي اومدم. هادي با دوستش مي رفت پشت درختا و من و ویدا به هم نگاه مي كرديم.من براي ویدا جك مي گفتم و اون از ته دل بدون اينكه زبون من رو بفهمه مي خنديد.

ماه هفتم خدمت بود كه با ویدا تنها شدم. هادي با يكي از بچه ها دعوا كرده بود و به اون مرخصي نمي دادن. من و ویدا دوباره همون جاي قديمي همديگرو ديديم. حالا مي تونست كمي از زبون منو بفهمه. قبلا بهش گفته بودم كه شعر ميگم. چون نمي تونستيم زياد با هم حرف بزنيم ازم خواست تا يكي از شعرامو براش بخونم و من هم خوندم:

آن دم كه از پس نگاهت دلم را ربودي
نمي دانستي كه شرم چه زيباست
من زندگي مي كردم
در چشم هايت
در دست هايت
در نفس هايت
دخترك حرامي
بي تو از باد پريشان ترم

وسطاي شعرم صدايي شنيدم. صدايي ضعيف و غمگين. مثل گريه مثل بغض. ویدا بغض كرده بود و من بيشتر از هر وقت ديگه دوسش داشتم.تو بغلم ولو شد و روي دستم گريه كرد. ومن اونجا براي اولين بار ویدا رو بوسيدم.بوسه اي از سر عشق.

فقط سه ماه از خدمت مونده بود. تصميم گرفته بودم كه بعد از خدمت كاري پيدا كنم و با پدر و مادرم بيام خواستگاري ویدا. همه چيز خوب پيش مي رفت و من توي اون روزا خيلي خوشبخت بودم كه اون تلفن لعنتي زندگيمو نابود كرد.

از پشت تلفن صداي ضعيفي ميومد. انگار كسي داشت گريه مي كرد. فهميدم زن عموم هستش كه از زور گريه نفسش بالا نمياد. با نگراني پرسيدم چي شده و اون فقط تونست يه جمله بگه: احمد برگرد ، سمن مرده.

داغون شدم. چرا سمن مرده؟ اين سوال منو ديوونه كرده بود. وقتي رسيدم سمن رو دفن كرده بودند و من ديگه هيچ وقت اونو نديدم. از اون چيزي نمونده بود جز يه مشت خاطره غم انگيز و يه نامه كه براي من نوشته بود.
از عصبانيت ديوونه شده بودم. به زمين و زمان، به خدا و ابليس فحش مي دادم. سمن برام همه چيز رو نوشته بود. از محمد نوشته بود كه چطور با پيشنهاد ازدواج به اون فريبش داده بود و توي خونه خالي به اون تجاوز كرده. از خودش گفت كه وقتي فهميد محمد نمي خواد با اون ازدواج كنه شرمسار ميشه و تصميم به خودكشي مي گيره. شش ماه دنبال نشونه اي از محمد بودم اما پيداش نبود. مدتي بعد از دوستاش شنيدم كه با كسي به اسم پرند ازدواج كرده و رفته انگلیس. بعد از مرگ سمن فقط يه دلخوشي داشتم: ویدا.

مدتي طول كشيد تا به پادگان برگردم. حدود دو ماه. هر پنجشنبه به ديدن ویدا مي رفتم اما از اون خبري نبود. از هادي خواستم كه بهم بگه اون كجاست اما نمي گفت. ديگه به سيم آخر زدم. مي دونستم خونه شون كجاست. يه روز از پادگان فرار كردم و رفتم دنبال ویدا. خودش خونه نبود و همون دوست دختر هادي به من گفت كه يه ماه پيش به يك مكانيك شوهر كرده و از اين روستا رفته. دنيا رو سرم خراب شد. فرار كردم و دنبال ویدا رفتم. اما بي نتيجه بود. وقتي برگشتم منو به جرم فرار از خدمت بازداشت كردند و شش ماه اضافه خدمت بهم دادند.

---------------

روز اول باورم نشد اين زن بي نهايت زيبا همون پرند رضایی هستش. با خودم گفتم حتما يه تشابه اسميه. اما كم كم نشونه هايي داد كه فهميدم سرنوشت منو بازم به گذشته كشونده. پرند رضایی 30 ساله تازه از انگلیس برگشته و ميخواد كه اشعارش توي موسسه انتشاراتي ما چاپ بشه. هنوز هم باورم نمي شد خودش باشه. يه روز كه براي ويراست اومده بود موسسه از زير زبونش كشيدم كه اون زن محمد احتشام هستش.

هر روز به بهانه اي كه باهاش تماس مي گرفتم. اين عشق يا شهوت نبود كه در درون من شعله مي كشيد بلكه نفرت بود و فقط نفرت. كم كم خودمو بهش نزديكتر كردم و با توجه به شعراهايي كه داشتم پرند خيلي زود جذبم شد.

صبح همون روزي كه قرار بود پرند رو خونه بيارم هزار جور نقشه كشيدم. اينكه حاملش كنم. اينكه بكشمش. اينكه بوسيله اون محمد رو بكشونمش ايران( محمد هنوز انگلیس بود). اونقدر فكر كردم كه نفهميدم زمان كي گذشت. زنگ در زده شد و من به ساعت نگاه كردم. ساعت پنج دقيقه به هفت بود و من و پرند سر ساعت هفت قرار گذاشته بوديم.

خدايا چي مي ديدم. موهاي بلوطي بلند، لب هاي سرخ . سينه هاي گرد و تو پر. دستاي بلوري. ناخوناي دراز و صورتي رنگ. كمر باريك و بعد باسن بزرگ. پاهاي كشيده و انگشتهايي با لاك سياه.

اون ميخواست زودتر به من بچسبه اما من ميخواستم اين معاشقه نفرت بار رو طولاني كنم. جلو اومد عقب رفتم جلوتر عقب تر پرند منو به چنگ آورد و از لبام شروع كرد. من وحشي شده بودم. پرند رو انداختم روي تخت و خودمو انداختم روش. با همه توانم نفرتمو توي وجودش فرو ميكردم اما اين زن مثل شوهرش حيوون بود. با لذتي حيواني منو توي خودش مي كشيد . با ناخوناش پشتم رو ديد ، با دندوناش گوشمو. من شروع كردم به زدن. دستاش. شكمش سينه اما اين حيوون لذت ميبرد من ميزدم و اون لذت مي برد لذت مي برد. احساس كردم با ابليس طرفم صورتمو دور كردم و خواستم بلند شم اما پرند مانع مي شد. اما اين پرند نبود كه نميذاشت. خود محمد بود كه حالا توي جلد زني زيبا ظاهر شده بود. من دست انداختم توي گلوش و مي زدم. بوي تهوع ، بوي خون ، بوي نفرت. پرند سيري نداشت . اما من جدا شدم. كمي كه گذشت به خودم اومدم و راضي از اينكه هستي محمد رو نجس كردم. زندگي محمد وجود منو احساس مي كرد. انگار همه نفرتم از بين رفته بود. پرند زشت و كبود شده بود. نفس نفس مي زد. از تخت بيرون پريد و روي پاي من خوابيد. گفت: عشقم دوست دارم.
من گفتم: من تورو ميشناسم تو زن محمد هستي من دنبال انتقام بودم و از تو سو استفاده كردم
با لبخند و رضايت لباس پوشيدم و بلند شدم. اما توي اين لحظه پرند حرفي زد كه همه روياهاي منو نابود كرد. اون گفت كه دو سالي از محمد جدا شده
اين من بودم كه در فكر استفاده ازجسم عزيز ترين كس محمد بودم اما حالا نا اميد و شكست خورده خودم رو مي ديدم كه بازيچه دست سرنوشت شده بودم. با غمي بي نهايت از خونه بيرون اومدم و بوي نمحمداي محمد رو روي تن خودم حس مي كردم.

نوشته: احمد

تجاوز به عشق پاک امیر

سلام.این بدترینم اتفاقیه که تو زندگیم افتاده هدفم از نوشتن این اتفاق اینه که می خوام شما دوستان عزیز بعد از خوندن این ماجرا نظرتون رو بگین که من چی کار کنم با این بدیختیم.
من دریا هستم 21 سالمه دانشجوی صنایعم.یه داداش دارم 10 سالشه بابام کارمنده مامانم معلم.از وقتی دبیرستان بودم یه پسری به اسم امیر(مستعار) همش دنبالم بود.تا مدرسم تعطیل می شد هر روز سر کوچه مدرسه می دیدمش.دنبالم میومد اما هیچی نمی گفت.کم کم بعد چند ماه من و مهشید دوستم داشتیم می رفتیم اومد جلو بهم یه نامه داد زود رفت! من هاج و واج مونده بودم.نامه تو دستم بود نمی دونستم بازش کنم یا نه.مهشید زود نامه رو ازم گرفت بازش کرد بلند بلند برام می خوند.یادمه سه شنبه 4 اسفند بود.هوا بارونی بود.امیر نوشته بود عاشقمه می گفت عشقم عشق واقعیه اگه یه روز منو نبینه دیوونه می شه! من می دونستم این حرفا همش کشکه نامش رو همونجا پاره کردم.


خلاصه از اون روز به بعد چند بار خواست باهام صحبت کنه که بالاخره مهشید راضیم کرد انقدر سخت نگیرم شاید واقعا پسر خوبی باشه.من اصلا مثل دوستام نبودم که دوست پسر داشته باشم و برم سر قرار اما این بار انگار دل خودمم دوست داشت با امیر صحبت کنم.امیر دو سال ازم بزرگتر بود سوم دبیرستان بود.پسر مودبی بود درسخونم بود ولی می گفت از وقتی منو دید درسش خیلی افت کرد.شمارشو بهم داد اون موقع ها من موبایل نداشتم با گوشیه بابام شبا یواشکی بهش اس می زدم.خلاصه دوستی من و امیر شروع شد.امیر تو درسام خیلی بهم کمک می کرد همش جزوه هاشو بهم می داد.موقع کنکورشم روزی یه ساعت باهام صحبت می کرد اما حرفامون بیشتر حرفای معمولی بود.رتبه کنکورش خیلی خوب شد و توی یکی از دانشگاه های خوب تهران قبول شد.با اینکه تهران بود من و امیر همش با هم در ارتباط بودیم.شهر ما تا تهران 2 ساعت راهه برا همین امیر همش میومد و می رفت.یه ترم از دانشگاش که گذشت مهشید بهم گفت اینطوری که نمی شه اون پسره یه سری نیازهایی داره باید تامینش کنی که اونجا یه وقت شیطون گولش نزنه.خیلی با خودم کلنجار رفتم یه روز که مامانمینا خونه خالم بودن به امیر گفتم بیاد خونمون.خیلی تعجب کرد.یه عالمه به خودم رسیدم.اون روز اولین بار جلوش لخت شدم.امیر سینه هامو میخورد همه جامو دست میکشید منم واقعا احساس خوبی داشتم.وقتی لخت تو بغل امیر بودم احساس می کردم تو آسمونام. من از اینکه تو آغوش عشقم سکس رو تجربه می کردم خوشحال بودم.بعد از اون روز تقریبا ماهی دو بار امیر میومد خونمون و همدیگرو ارضا می کردیم.احساس می کردم عشق امیر به من بیشتر شده منم واقعا حس می کردم عاشقشم.اون سال کنکور دادم و شهر خودمون قبول شدم.امیر می گفت بعد از اینکه درسش تموم شه میاد خاستگاریم منم با اینکه برام سخت بود اما ته دلم راضی بود که تا 2 سال دیگه زنش می شم.

وسطای عید امسال تصمیم گرفتیم برای چند روز بریم شیراز خونه ی داییم.داییم یه پسر داره 25 سالشه اسمش رامینه.(اینم بگم رامین از بچگی که ما شیراز زندگی می کردیم با من بود خیلی هوامو داشت منم مثل داداش دوسش داشتم اما دو سال پیش اومد خاستگاریم که من انقد گریه زاری کردم که مامانم محترمانه جوابشون کرد) منم برا همین اصلا دوست نداشتم بریم خونشون ولی باباینا می گفتن خیلی وقته ندیدیمشون باید بریم.امیر وقتی فهمید می خایم بریم خونه ی داییم خیلی ناراحت شد منم به مامان گفتم رامین هست سختمه مامان گفت رامین سربازیه اصلا اونجا نیست.منم به امیر گفتم اونم خیالش راحت شد آخه ماجرای خاستگاریو می دونست.وقتی رسیدیم خونشون دیدم وای رامین هست.زنداییم گفت وقتی فهمید شما میاین مرخصی گرفته.خیلی اعصابم خورد بود اصلا تحویلش نگرفتم حتی سلامم نکردم بهش.می خواستم به امیر بگم که رامین هست ولی پیش خودم گفتم چرا الکی عصبانیش کنم رامین مگه چی کار میخاد بکنه من که تحویلش نمی گیرم.به امیر گفتم خیالت راحت فقط داییم و زندایی هستن.من که دیدم رامین هست خیلی حجابمو رعایت می کردم حتی بابام تعجب کرد خونه ی دایی با روسری و بلوز دامن بلند باشم.روز دهم عید بود ساعت 11 شب.ما همه داشتیم سریال نگاه می کردیم که رامین برا هممون از آشپزخونه شربت آورد.4 نفر ما بودیم 3 تام اونا می شدیم 7 نفر اما رامین تو سینی 5 تا شربت آورد.به همه تعارف کرد به من رسید تموم شد گفت همش جا نشد تو سینی 2 تا دیگرو الان میارم.منم خیلی تشنم بود تو اون گرما تا آورد زود گرفتم با شیرینی خوردم..



بعد از نیم ساعت احساس کردم سرم خیلی سنگینه به مامان گفتم گفت از خستگیته برو تو اتاق بخواب.رفتم تو اتاق به امیر زنگ زدم با اینکه خیلی خوابم میومد ولی دوست داشتم صداشو بشنوم.امیر گریه می کرد که دلش تنگ شده زودتر بیاین منم مثل امیر دلم تنگ بود و چاره ای نداشتیم.کم کم دیدم همه دارن می خوابن با امیر خداحافظی کردم.نمی دونم به خاطر شربته بود یا نه خیلی بی حال بودم. همش به این فکر میکردم چرا امیر شربت منو جدا از مال بقیه آورد.خیلی دیگه خوابم میومد اما امیر هی اس میزد دوست نداشتم وقتی دلش تنگه زودتر بخابم.حالم عجیب بود همیشه تا ساعت دو سه شب به امیر اس می زدم بعد می خوابیدم ولی امشب ساعت 12 دیگه چشام باز نمی شد.به امیر گفتم مامانم پیشمه نمی تونم زیاد اس بزنم شب بخیر گفتم بهش اما امیر هی اس میزد دیگه ساعت 1.5 شده بود امیرم شب بخیر گفت و خوابید.حالم خیلی بد بود بی حال بی حال بودم.نا نداشتم برم پیش مامان.مامان با زندایی تو یه اتاق بودن بابا و دایی و میثم داداشم تو پذیرایی خوابیدن.رامینم تو اتاق خودش.خواب تموم وجودمو گرفته بود ولی دلتنگیم برا امیر نمی ذاشت راحت بخوابم.یدفه احساس کردم در اتاق باز شد.بین خواب و بیداری بودم روم پشت به در بود.با همون حال آروم گفتم مامان بیا پیشم می ترسم تنهایی.واقعا بی حال بودم سرم داشت منفجر می شد.یدفه سنگینیه یه دست مردونه رو رو پاهام احساس کردم.تنم خشک شد یعنی کیه.دست دامنم رو داد بالا.وای داشتم می مردم با اون حال بدم نمی تونم بگم چه حسی بود.حس وحشت بی حالی ترس.یاد دست امیرم افتادم که رو رون پاهام دست می کشید.دست داشت بالاتر میومد تو اون حال فکر میکردم امیر عزیزمه داره تنم رو نوازش می کنه.احساس کردم دارم خواب امیرم رو میبینم.شرت پلنگیم که همین یه هفته پیش قبل عید امیر برام خریده بود داشت از باسنم پایین میومد.


خندیدم گفتم امیر کی اومدی.اما دستش خیلی زبرو بزرگ بود.دست امیر من نرم بود.دوباره وحشت اومد سراغم می خواستم برگردم ولی خیلی می ترسیدم.احساس کردم چیز سفت و داغی داره به پشت رون پاهام می خوره می خواستم جیغ بکشم ولی واقعا نا نداشتم.اون سفتی به باسنم خورد.هیچ وقت آلت امیرم به پشتم نخورده بود همش می گفت برات ضرر داره بعد ازدواج اپنت می کنم هیچوقتم به پشتت کاری ندارم.اما الان داشت می رفت داخل.با اون بی حالیم احساس درد شدیدی می کردم.دست بردار نبود عقب جلو می کرد که داغی شدیدی داخل مقعدم احساس کردم.چشام از بی حالی باز نمی شد که نور فلاش دوربین چشامو حرکت داد.. دیگه هیچی نفهمیدم تا صبح که امیر طبق معمول ساعت 9.5 بهم زنگ زد.چشمم به دامنم افتاد که اونطرف اتاق افتاده بود.من لخت لخت بودم حتی سوتینم تنم نبود.داشتم دیوونه می شدم آخه من چرا لختم کی لباسمو دراوردم که یه چیزی مثل باد از ذهنم گذشت.یاد دیشب یاد ترسم یاد درد کشیدنم افتادم.بی اختیار گریم گرفت بلافاصله لباسامو آوردم هرچی گشتم شرت پلنگیم پیدا نشد.همش گریه می کردم یاد دیشب دیوونم می کرد.یاد گریه های امیر افتادم نمی دونستم باید چی کار کنم.هر طوری بود خواستم لباسم رو بپوشم.درد شدیدی از پشتم حس می کردم.امیر هی زنگ می زد نمی تونستم جوابشو بدم و قطع کردم.با دامن بدون شرت پیش مامان رفتم هنوز خواب بود.زندایی داشت سفره صبحانه رو پهن می کرد.از زندایی پرسیدم رامین کجاس گفت امروز صبح زود رفت پادگان.اون روز دیگه رامین خونه نیومد ما فردا قرار بود برگردیم.هرچقد گشتم شرتمو پیدا نکردم.احساس عذاب وجدان شدیدی داشتم.احساس تنفر از خودم از رامین از این زندگی.نمی دونم اونشب باهام چی کار کرد.دیگه ام خبری ازش نشد.بعد از عید به خاطر درد شدیدم همراه مهشید به دکتر رفتم.دکتر معاینم کرد گفت شقاق مقعدی دارم گفت یه قسمت از مقعدم پاره شده.ازم پرسید شوهر داری گفتم آره.گفت به شوهرت بگو رابطه از پشت ضرر داره مخصوصا برا تو که یه قسمتش از بین رفته..


مهشید شاخ در اورد فکر میکرد کاره امیره باورش نمی شد.همه ماجرا رو براش تعریف کردم.بچه ها خیلی عذاب وجدان دارم همش احساس می کنم رامین ازم عکس و فیلم گرفته نمی دونم باید چی کار کنم.مهشید این سایتو بهم معرفی کرد.خواهش میکنم بگین من چی کارکنم.کارم فقط شده گریه.تو این 6 ماه رامین حتی یه بارم بهم زنگ نزده ولی همش دلهره دارم بابت اون عکسا بابت اون شب بابت امیرم.امیر قراره تا یه ماه دیگه بیاد خاستگاریم ولی من نمی دونم بهش بگم یا نه.کاش میمردمو نمیرفتم خونشون کاش به امیر گفته بودم رامین هست.

مرسی از اینکه وقت گذاشتین خوندین.
دریا

امیر و خواهر زن

با سلام اسم من امیر ، 34 سالمه و حدود 5 ساله که ازدواج کردم با همسر رابطه ی سکسی خوبی دارم ( اسم
همسرم اناهیتا است ) البته اوایل نامزدی پدر منو در آورد تا بتونم حتی یه دست بهش بزنم چون دختر بسیار با حیا
و خجالتی بود و اصلاً با هیچ پسری رابطه نداشته اینو که میگم واقعاً مطمئن هستم چون ما حدود 7 سال با هم
دوست بودیم و در تمام این 7 سال حتی اجازه نمی داد که دستشو بگیرم چه برسه که رابطه ی سکسی باهاش
داشته باشم .
خلاصه بعد از نامزدی دیدم اگه این حالت در همسرم ادامه داشته باشه من دچار کمبود سکسی خواهم شد چون
من پسر گرمی هستم به همین دلیل از بعد از نامزدی شروع کردم دیگه سر صحبت باز کردم از گرفتن دست شروع شد و تو ماشین لب بازی چون دیگه مطمئن بود مال هم هستیم یواش یواش باهام راه میومد .
هر وقت میرفتیم بیرون تا ماشین بعد از حسابی لب بازی برای اولین بار سینه هاشو دست زدم و دیدم اجب چیزی خدا بهم داده بعد از اون دیدم در شأن یه زن و شوهر نیست که بخوان تو خیابون بهم ور برن و می رفتیم خونه ی ما البته بدون اینکه مادرزنم بفهمه چون بسیار مقید بود . پدر من یه خونه 4 واحده داره که قرار بود یه واحدش و ما بعد از ازدواج بریم توش زندگی کنیم که خالی بود ( البته با اساسیه ) کار ما شده بود هفته ای دو سه بار بریم اونجا و یه لاسی بزنیم . و هر دفعه سعی می کردم یه کار جدید یاد همسرم بدم و با یه روش روی اونو بیشتر باز کنم .
از سینه خوردن و لباس درآوردن و هر دو با شرت به هم مالوندن غیره غیره که بالاخره یه روز با کلی زحمت راضیش
کردم که من کیرومو بزارم لاپاش . اولش یکمی ناراحت شد و لی بعدش راضی بود . کاملا معلوم بود که برای اولین بار بود که آلت یک مرد باهاش تماس داشته شاید بخندین ولی اون موقع به بالاترین آرزوم رسیده بودم همسرم کون واقعا قنبل و سفیدی داره و از زمان دوستیم آرزوم بود که یه بار بهش دست بزنم و الان روش خوابیده بودم و کیرم لای پاهش تکون می خورد واقعا لذت بخش بود . الان که یاد اون موقع ها می یوفتم خندم می گیره که دوره ی
نامزدی ما با کردن لاپایی و تازه با کاندوم که مثلا اتفاقی نیوفته سپری شد چون شنیده بودیم آب مرد از روی کس هما احتمال بارداری برای زن داره حتی اگه پرده داشته باشه .
در دوره ی نامزدی بیشتر از این جلو نرفتیم و مرحله نهایی و گذاشتیم برای بعد از ازدواج . ما دو سال نامزد بودیم
و خلاصه ازدواج کردیم . توی این دو سال به قول معروف همسرمو از لحاظ سکسی اونجور که خودم دوست داشتم
بزرگ کرده بودم و پرورش داده بودم و حدود دوهفته ای پرده زدن همسرم هم طول کشید چون واقعا براش سخت بود چون اینقدر از دوستاش شنیده بود که پرده پاره شدن سخته و درد داره که وقتی من کیرمو میزاشتم دم کوسش
خودشو سفت می کردو به همین خاطر نمی شد . بالاخره با یه بدبختی پاره شد .
الان از اون روز حدود 5 سال گذشته با همسرم خاطرات سکسی زیادی دارم و کلا راضی هستم چون تمام کارهای سکسی و با هم انجام دادیم البته به غیر از یک روش اونم سکس از کونه . این یکی رو تو این سالها حریفش نشدم چون واقعا بدش می یاد منم اصرار نمی کنم چون واقعا دوسش دارم .
خانواده همسرم چندین سال که از نعمت پدر محرومه . 3 خواهر و یک برادر دارن تو این خانواده همسرم من دومین بچه به حساب می یاد خواهر بزرگترش خیلی قبل ها ازدواج کرده و پسرش الان دانشگاه می ره . خواهر کوچکترش هم ( آزیتا ) اونم قبل از همسر من ازدواج کرده و الان یه بچه داره .
قصه ی من با این آزیتا خانوم شروع می شه زنی چشم روشن با قدی بلند ( از همسر من بلند تره ) سینه هاش که میمیرم براشون دو برابر سینه های همسر منه که وقتی لباس تنگ می پوشه انگار این سینه ها دارن دگمه های پیرهنشو پاره میکنن و می خوان بیان بیرون . آخ یادم رفت لباش ، یه لبای گوشتی که آرزوی هر مردی که یه کام ازشون بگیره ، کون قلنبه و نرم و بزرگ که وقتی دامن می پوشه آدم دوست داره شرم و حیا رو قورت بده و یه دستی بهش بزنه .
اوایل ازدواج زیاد تو نخ آزیتا نبودم اما بعدها که رابطه بیشتر شد و رفت اومد هم بیشتر و صمیمی تر شدیم و حتی
با هم مسافرت و غیره و غیره تازه فهمیدم عجب کوسیه

. یه بار رفته بودیم شمال منو همسرم و آزیتا و شوهرش و دخترش یه ویلا اجاره کرده بودیم که توش یه استخر داشت و کار ما این بود که از صبح تا شب تو ایت استخر شنا کنیم . اونجا بود که دیدم آزیتا اجب سینه هایی داره لباسش خیس شده بود و چسبیده بود به سینه ها و کاملا می شد حسش کرد . تو آب چند باری با هم شوخی می کردیم و یه بار نا خواسته دستم به اون سینه ها خورد دیگه تو
آب صاف کرده بودم ولی اون اصلا نفهمید چون واقعا دختری نبود که بشه باهاش کاری کرد تازه شوهرش هم بود که آدم بسیار مقید و ......

اون شب انقدر حشرم زده بود بالا که تو اتاق خودمون نمیدونم دو سه باری خانوممو شرمنده کردم و توی رویام فکر می کردم دارم آزیتا رو می کنم .
اون مسافرت تموم شدو ما بی نصیب از آزیتا خانوم ولی از همین جا عشق سکس با آزیتا تو ذهن من جرقه زدو تو هر فرصتی اونو نگاه می کردمو و چند باری هم تو مهمونی ها که با هم بودیم بدون اینکه بفهمه دوربین موبایلو روشن می کردم و ازش با همون لباس فیلم می گرفتم و بعدا لذت می بردم ( این بچه ها ) ولی هیچ وقت کاری انجام ندادم چون می ترسیدم ناراحت بشه و زندگی منو آناهیتا رو به خطر بندازه .



این داستان به همین شکل تا مدت ها ادامه داشت و هر روز آتیش سکس من نسبت به آزیتا بیشتر وبیشتر می شد . تنها نقطه ی مثبتی که می شد راهی برای کردن آزیتا پیدا کرد این بود که شوهرش کارش اساسا شهرستان بود و بعضی وقتها تا یک ماه و دو ماه پیشش نمی یومد و گاهی هم برای یک ماه پیشش بود و اصلا سر کار نمی رفت . خلاصه وقت ازدواج برادر خانومم شد که تا حدودی منو به آزیتا نزدیک تر کرد چون توی این مراسم دائما با هم بودیم حالا یا با خانومم و یا تنها برای خرید و این چیزا چون شوهرش نبود و من به ناچار در کارها کمکش می کردم .
راستی خانومم و آزیتا تو یک جا با هم کار می کنند و به همین خاطر همیشه با هم سر کار میرن و با هم از سر کار میان خونه به همین خاطر با هم خیلی صمیمی هستند . تو روز عروسی و خیلی هر دو شون ناز شده بودن با یه لباس تقریبا باز و دکولته تو عروسی بود که واقعا آزیتا دیونم کرده بود پستوناش کاملا از روی دکولته دیده می شد چقدر بزرگ سفید بود همش تو دلم می گفتم میگن سیب سرخ دست آدم چلاغه که قدرشو نمی دونه اگه مال من بود هر شب می کردمش نمیدونم چه جوری شوهرش دو ماه دوام میاره و سر کارش می مونه .
شب عروسی وقتی که دیگه تقریبا مهمون های غریبه رفته بودن و فقط خودمونی ها مونده بودن تو خونه ی مادر خانومم یه دی جی آوردن و حسابی بزن و برقص . دیگه انقدر با آزیتا صمیمی شده بودم که با هم می رقصیدیم و اصلا حواسم به خانومم نبود که دیدم اونم با شوهر آزیتا خوردن و حسابی مست و دارن می رقصن .
من زیاد نخورده بودم اما آزیتا حسابی مست بود و اصلا حواسش نبود که داره با من می رقصه و خودشو هی بهم می مالید تو فضا بودم که یه دفعه یه چیزی حس کردم که علی شوهر آزیتا هم بدش نمی یاد که با زن ما لاس بزنه آخه تو خانواده ی خانومم کون زن من واقعا تکه از مال آزیتا قنبل تر و بزرگ تر به همین خاطر چند باری می شد که می دیدم علی داره زاغ زن منو می زنه ، بالاخره با هر دست بدی با همون دست می گیری و به همین خاطر زیاد بهم بر نمی خورد منم زاغ زن اونو داشتم می زندم خلاصه علی زن منو حسابی دست مالی کردو من و هم آزیتا رو
به نحوی که بعضی وقتها دستم و مینداختم دور کمرشو به خودم می چسبوندم و چون اتاق تاریک بود و فقط چه چند تا چراغ گردون بود زیاد تابلو نبود و فقط دیدم که علی هم چند باری دستش دور کون زن منه و مثلا داره می چرخونش . اون شب بچه ی آزیتا خوابش برده بود و پیش مادرخانومم موند و ما هم که نمی خواستیم اون شب زود تموم شه رفتیم خونه ویلایی علی تو فشم تا اون شبو اونجا سپری کنیم .
تو راه همش شوخی و خنده تا رسیدیم دم درو رفتیم تو انقدر اونجا دوباره حسابی خوردیم که دیگه مست مست بودیم هر کاری کردم تا باز هم با آزیتا برقصم نشود چون همش تلو تلو می خورد هر زوجی به اتاق خودش رفت و هر کی با زن خودش رفت رو کار اون شب به عشق آزیتا 2 بار آناهیتا رو تو مستی کردم دیگه همه کاری می کردیم و حواسبون نبود که صدای داد و بیداد مونو اتاق کناری هم می شنوه اما از اون اتاق خبری نبود و بی اورزه اون شب گرفته بود خوابیده بود .
صبح که پا شدیم علی و آزیتا همش بهمون تیکه می نداختن که از صدای شما شب خوابمون نبرد و این حرفا که من با پررویی گفتم شما هم دادو بیداد می کردین آخه شب عروسی وقت خوابه که دیدم آزیتا به علی گفت بیا یاد بگیر
چه قدر گفتم نخواب و دیگه حرفشو ادامه نداد .
با هم امدیم تهران اون شب بود که فهمیدم یه نقطه ی مثبت دیگه برای رسیدن به آزیتا کم میلی علی و کمبود سکسی آزیتاس .
چند وقتی گذشت و یه روز آزیتا بهم گفت می تونی بیای با هم بریم یه لب تاب برای من بخریم و برای فردا قرار گذاشتم تا با هم بریم پایتخت . یه لب تاب خریدیم و رفتیم تو نمایندگیش تا براش ویندوز نصب کنن که اون خانومه گفت حداقل دو ساعت طول می کشه که من بهش گفتم اگه می خوای بریم خونه ی ما تا من ویندوزش و نصب کنم این قدر بی خودی اینجا علاف نشیم و اونم قبول کرد ( البته هیچ نقشه ای نداشتم و یهو به زهنم رسید )
تو راه به خودم گفتم شاید فرجی شد .
امدیم خونه داشتم ویندوز نصب می کردم که دیدم یه جور قشنگ داره بهم نگاه می کنه و گفتم چیه ؟ گفت هیچی دارم نگاهت می کنم یه حسی داشتم اولین بار بود با آزیتا تنها تو خونه بودم یه جور حس خجالت ام اهمیت ندادم


و یاد خماری ها که از این دختر کشیده بودم افتادم و به شوخی بهش گفتم می خوای روی دستگاهت چند تا فیلم وسریال برزم که گفت اگه خوب باشه آره گفتم همه جور فیلمی دارم که جا خورد و گفت حتی از اونا خودمو زدم به خنگی گفتم کدوما ، گفت از اونا که دو فشم با آناهیتا اجرا می کردی ، شاخ درآورده بودم یعنی این خود آزیتا بود که داشت این حرفو می زد ؟؟؟ بهش گفتم نه چون ما سایروس داریم و انجا همه چی هست چه نیازی که برم دنبال فیلمش که سریع بلند شدو گفت کو کو که می خوام ببینم من نرفتم گفتم بزار تنها نگاه کنه اون رفت و داشت اون شبکه هاستلر و نگاه می کرد که من چند دقیقه بعد رفتم دیدم بد جوری حالش بده مرده تا دسته کرده تو کون زنه و داره می کنه تا منو دید عکس العملی نشون نداد و شبکه رو عوض نکرد محو فیلم شده بود می گفت اینا چه توانایی هایی دارن که همون موقع یه مرد دسگه تو فیلم امد و دو تایی یکی از کوس و یکی از کون با اون کیرای سیاه و گنده جرش می دادند . من یه دفعه گفتم کجاشو دیدی اینجا رو ببین .
تو خیالم می گفتم چی می شد منو تو هم با هم یه خیانتی به آناهیتا و علی بکنیم .....


دیگه آزیتا گرم شده بود و انگار حالش بد بود ، دستگاهو خاموش کرد و گفت ول کن بابا اینا هم فقط حال آدمو بد می کنن وقتی نمی شه انجام داد این کارارو به چه دردی می خوره ؟؟؟ من گفتم خوب به علی بگو برات انجام بده گفت ول کن بابا اون تو این باغا نیست و از این کارا خوشش نمی یاد ما با هم برنامه ای نداریم بعضی وقتا تا دو ماه نیست و من با چیزی خودمو مشغول می کنم ، گفتم چی ؟ گفت هیچی بابا خود ارضایی
دوست داشت برام بیشتر درد دل کنه تا بخواد من برم سراغش به همین خاطر من در شروع جریان سکس هیچ قدمی بر نداشتم گفتم اگه بخواد خودش شروع می کنه .
زدم به دنده ی پرویی گفتم تو رویات با کی سکس داری می کنی موقع خود ارضایی گفت با یکی همیشه گفتم کی می شناسمش یه دفعه گفت با تو ، جا خوردم با تعجب گفتم با من ؟؟؟ گفتم چرا من ؟؟؟ گفت آخه با آناهیتا وقتی تنهاییم خیلی از تو تعریف می کنه و میگه خیلی بهش حال میدی حتی یه بار از آناهیتا پرسیدم تو خود ارضایی می کنیی که گفت اصلا من همینکه بتونم جواب امیرو بدم خیلی هنر کردم و کلی از این حرفا که آناهیتا هیچ وقت به خودم نگفته بود که با آزیتا در مورد تو حرف زدیم تو دلم گرم شده بود و از آزیتا پرسیدم دیگه چی گفته ؟؟؟
گفت می گه مال تو خیلی بزرگه و هنوز بعد از پنج سال هنوز اولش درد داره و تا اون ارضاء نشه تو آبت نمییاد که دیگه از شنیدن این حرفای سکسی از دهن آزیتا یه جوری کیرم بلند شده بود و لای پام جمش کرده بدم تا اون متوجه نشه . به آزیتا گفتم تا حالا به این فکر کردی که علی از تو راضیه ؟ یعنی کارایی که دوست داره براش انجام میدی ؟ شاید از سکس تو راضی نیست که نسبت به تو سرده ؟ گفت نه بابا همه کار براش می کنم گفتم چه کارایی ؟؟ گفت می خورم براش از جلو از پشت گفتم از پشت ؟؟ دردت نمی یاد ؟ آخه من خیلی دوست دارم اما آناهیتا نمی زاره و میگه در داره و بهونه می یاره گفت نه بابا ما از کاندوم استفاده نمی کنیم و وقتی علی داره آبش می یاد می کنه تو کونم تا اونجا خالی کنه ، دیگه داشتم دیونه می شدم اگه نمی کردمش حتما پیش خودش می گفت که این بابا اوسکولو من در باغ سبز و واسش باز کردم اما اون نمی فهمه .
رو کردم بهش گفتم می دونی من هم بعضی وقت ها خود ارضایی می کنم ؟ با تعجب گفت تو چرا ؟ گفتم شاید یه ذره کمبود سکس گفت شما که خوب حال می کنید گفتم من به آناهیتا خوب سرویس می دم اون شاید برام کم می زاره ( واقعا این حرفم درست نبود چون آناهیتا به من خوب سرویس می ده فقط برای اینکه با آزیتا هم دردی کنم و راهی برای کردنش پیدا کنم اینو گفتم ) آزیتا از من سوال کرد : تو در رویات وقتی جق میزنی به کی فکر می کنی؟ گفتم ناراحت نمی شی ؟ گفن نه ، گفتم با تو .... چشاش از حدقه در اومد نمی دونم از خوشحالی که با هم به هم فکر می کردیم یا از روی تعجب ..... ، گفت آخه من چی دارم که به من فکر می کنی تو که زنت از هر نظر کامله ؟ گفتم بدون خجالت بگم ؟ گفت بگو گفتم خیلی خوشگی مخصوصا از وقتی بینی تو عمل کردی ، چشاشی روشنت دیونه کنندس ، لبای گوشتیت دل آدمو می لرزونه ، سینه های بزرگت که نگوووو آدم دوست داره کیرشو لاش بزاره ، انقدر با مال آناهیتا بازی می کنم تا مثل سینه های تو بزرگ بشه اما نشده همیشه دوست داشتم بزرگ مثل ماله تو بشه ..... با این حرفا حسابی تحریکش کرده بودم و حرف دلمو که سالیان سال تو فکرم بود بهش زدم اونم هیچ حرفی نمی زد و گوش می داد پاشد بره اون طرف یه لحظه جلوم دولا شد لباسش از پشت کمرش رفت بالا و من لبه ی شرتشو که سفید بود و کمر لختشو دیدم نا خود آگاه از پشت تو همون وضعیت بغلش کردم و کیر شق شدمو از پشت به کونش چسبوندم دیدم ناراح نشد از پشت سر بوسش کردم دستمو گذاشتم روی شکمش یه کم مالیدم گفت نکن حالم بد می شه علی هم نیست به دادم برسه ، گفتم از اونا که علی داره منم دارم خودم حالتو خوب میکنم ، برش گردوندم و اون لباشو با ولع خوردم بهم گفت این که لب گرفتنته وای به کردنت
گفتم حالا کجاشو دیدی اومدم دگمه های لباسشو باز کنم گفت اول زنگ بزن به آناهیتا تا ببینیم هنوز سر کاره گفتم اول باید او پستوناتو که سالهاس داره دیونم می کنه ببینم . دگمه های لباسشو باز کردم داشتم دیونه می شدم اون پستونایی که سالها در آرزوش بودم الان لخت جلومه دلم نمیومد بهش دست بزنم و با چنان ولعی شروع به خوردنش کردم که نگو . آزیتا رو پاش دیگه نمی تونست بایسته از حال رفته بود اونم مثل آناهیتا از پستون خیلی حساس بود اینو راحت می شد فهمید .
با هم رفتیم تو اتاق خواب گفت حالا زنگ بزن گوشیو برداشتم زنگ زدم به آناهیتا تا مطمئن بشم سر کاره اون گفت که دیر می یاد چون آزیتا نیومده باید کار اونم بکنم داشتم باهاش حرف میزدم که آزیتا شلوار منو در آورد و شروع کرد کیر منو خوردن سریع با آناهیتا خداحافظی کردم و آزیتا گفتم چه خبره بزار قطع کنم که گفت دیگه تحمل نداشتم باید سریع اون کیرو که هر شب خواهرمو جر می ده می دیدم . همون جمری که می خورد می گفت تو چقدر کیرت تمیزه ( آخه آناهیتا دوست نداشت که کیر پشم داشته باشه به همین خاطر هر هفته باید میزدم ) چقدر بزرگه بدبخت آناهیتا حق داره بهت کون نمیده گفتم تو چی ؟ گفت نمی دونم .
سریع بلندش کردم شلوارشو در آوردم و بعد شورتشو اوفتادم به جون کسش داشت دیونه می شد و می گفت علی هیچ وقت برام نخورده و همیشه آرزوم بوده که یکی باهام این کارو بکنه منم گفتم بهتر که نخورده دهنی نیست . پاشدم کیرومو گذاشتم تو دهنش تا خیس بشه ول کن نبود با ولع می خورد واقعا بهتر از آناهیتا می خورد
درش آوردم و گذاشتم لای پستوناش چه حالی می داد امدم پائین و با آرومی کردم تو کسش یه جیغ کوچیک زد و گفت یاد حرف آناهیتا افتادم که می گه همیشه اوش درد داره و بعد آروم جلو عقب کردم تا عادت کنه بعد از اون اوردمش روم تا اون بالا پائین بره از پشت با کونش بازی می کردم و از جلو سینه و لبای گوشتیشو می خوردم بهم گفت کوفتش بشه این کیر ( منظورش با آناهیتا بود ) منم گفتم کوفتش بشه علی این کوس و کون .



برش گردوندم اون قنبل کردو من کردم تو کسش و همزمان مقدار کرم زدم به سوراخ کونش و همزمان با کردم کسش تو کونش انگشت می کردم تا باز بشه بعد از اجازه که بکنم تو کونت گفت فقط یواش ، آروم کیرمو کردم تو اول سرش و بعد تا نصفه که یه جیغی کشید ، گفتم در بیارم؟ گفت نه خوبه یواش یواش نصف کیرمو می کردم تو کونش و در می آوردم تا حالا هیچ زنی و از کون نکرده بودم اولین بار اونم با کسی که اینقدر دوست داشتم باهاش شکش داشته باشم . دیگه سوراخ کونش حسابی باز شده بود و کیر بزرگم به راحتی میرفت تو اونو خوابوندم رو شکم و یه بالش زیر شکمش و افتادم روش تا بیشتر با بدنش تماس داشته باشم . بادشتم لای کونشو باز می کردم تا کیرم بیشتر تو بره . آزیتا داشت دیونه می شد و می گفت هیچ وقت از کون دادن اینقدر لذت نبرده بودم آخه علی هر وقت که می خواست آبش بیاد می کرد تو کونم هنوز دردش تموم نمی شده و لذتم شروع نشده که آبش میو مده اما امروز به مدت طولانی داشت کون می داد و حال می کرد بهش گفتم آزیتا بنده خدا حق داره این کون هر مردیو از حال می بره و هیچ کی بیشتر چند دقیقه نمی تونه تحمل کنه منم به زور دارم تحمل می کنم که دیرتر آبم بیاد تا تو بیشتر حال کنی دستم و از زیر بردم روی کسش و شروع کردم با مالیدنش و سرشو گرفتم به عقبو لبشو می خوردم داشتم رو چند تا از قسمت های مهم بدنش کار می کردم که دیدم دیگه نمی شه تحمل کرد و با شدت آبمو ریختم تو کونش اونم یه جیغ زدو فهمیدم با من اورگاسم شد و بی حال روش خوابیدم .



از اون به بعد آزیتا به هر بهونه ای که شده خودش موقعیتو جور می کرد تا بکنمش و می گفت تازه مزه ی سکسو دارم می فهمم حتی چند بارم وقتی دخترش مدرسه بود می رفتم و اونجا می کردمش تا اینکه یه بار بهش گفتم کاش می شود جفتتونو ( آناهیتا و آزیتا ) با هم بکنم گفتم شاید بدش اومد اما دیدم نه خودش هم دوست داشت ولی می دونستم آناهیتا اصلا راضی نمی شه چون نسبت به من خیلی حسود بود و دوست نداشت منو با کسی تقسیم کنه و اینو به آزیتا گفتم ، گفت اون با من .
چند روز بعد تو خونه با آناهیتا نشسته بودیم که صدای در آومد ، آزیتا اومد و گفت که دخترشو گذاشته پیش مادر علی و شیشه ویسکی دستش اومده که امشب با هم حالی کنیم اون شب شب جمعه بود و اون شب با آناهیتا قرار بود یه حال حسابی کنیم تو دلم دیونه شده بودم که شاید امشب جفتشونو بکنم اما خودمو زدم به اون راه و رفتم تو آشپزخونه پیش آناهیتا گفتم ای بابا اجب شانسی داریم امشب می خواستم بکنمت که خواهرت پیداش شد نمی دونم این شوهر نداره که بکنش تا تنهایی ما رو خراب نکنه ، آناهیتا هم فکر می کرد که من جدی میگم و می گفت عیب نداره بهت می دم صبر کن ببینیم چی میشه .
رفتیم پیش آزیتا و بساط مشروب و مستی و..... که هرر سه تا خرخره خوره و مست بودیم آناهیتا حال نداشت زیر چشمی به آزیتا نگاه کردم و اون شورع کرد با آناهیتا ور رفتن آناهیتا خوابیده بود رو زمین و اون بغلش کرده بود می بوسید و آناهیتا هم بدش نمی یومد . آزیتا گفت امیر تو بلدی تو اتاق بغلی صداشو در بیاری چرا الان کاری نمی کنی مثلا شب جمعه اس ، آناهیتا می گه هیچ شب جمعه ای رو از دست نمی دی ، گفتم بله اومدم خوابیدم پیش آناهیتا و اونو می بوسیدم و مثلا دزدکی که آزیتا نفهمه پستوناشو می مالیدم ، حسابی حشری شده بود چون می دونستم به پستوناش حساسه بغلش کردم و بردم رو تخت خواب یه چشمک هم به آزیتا زدم و اونم به آناهیتا گفت یعنی منم باید این بیرون بشینم و صدای دادو بیداد شمارو بشنوم که آناهیتا تو بغل من گفت خوب تو هم بیا مگه می خوایم چی کار کنیم .



هر سه رفتیم تو تخت و من شروع کردم با آناهیتا بازی کردن و آزیتا داشت مارو نگاه می کرد معلوم بود حسابی حشری شده من لبمو گذاشتم رو لبای آناهیتا و داشتم می خوردم که دیدم آزیتا از پشت کیر منو گرفته و می ماله من آزیتا رو لخت کردم و شروع کردم به خوردن سینه و بعد اومدم پائین و کوسشو می خوردم که دیدم آزیتا داره سینه های آناهیتا رو می خوره ، آناهیتا داشت دیونه می شد دو جای حساسش و همزمان هم قربون صدقه ی من می رفت و هم قربون صدقه ی خواهرش من ولش کردم و شلوارمو در آوردم و کیرمو آوردم دم دهن آناهیتا اون یه کم خورد و به آزیتا گفت یادته می گفتم چه قدر بزرگه و باور نمی کردی بیا بیا تو هم مزه اش رو بچش ، آزیتا هم که منتظر اجازه ی آناهیتا بود که از لقمه اش به اونم بده با ولع شروع کرد به خوردن کیرم و آناهیتا هم تخم امو می خورد داشتم دیونه می شدم که دو تا زن دارن برام می خورن . پاهای آناهیتا رو باز کردم و رفتم لای پاش و کردم تو کوسش و دادی زد و به آزیتا گفت النم که مست مستم اولش درد داره و شروع کردم به کردن و تلمبه زدن که آزیتا گفت پس من چی گفتم لخت شو اول و آناهیتا گفت می خوام اون پستونای بزرگتو بخورم اونم لخت شد و امد رو صورت آناهیتا و پستوناشو گذاشت رو صورتش و انم حسابی می خورد که تو همون وضعیت منم دست خودمو کردم لای پای آزیتا و می مالیدمش که آناهیتا گفت بکنش ببینم چه حسی داره منم کیرمو کذاشتم رو کسشو با یه فشار کردم تو کسش که داد زد و آناهیتا خندید و گفت دیدی گفتم اولش درد داره داشتم آزیتا رو از پشت تو کسش می کردم و بعضی وقت ها هم با دست محکم در کونش می زدم برای اینکه آناهیتا هم بی نصیب نباشه اونم قنبل کردم حالا هردو شون قنبل کرده بودن و من یکی یکی از کوس می کردم که آزیتا گفت می خوام از کون بهت بدم آناهیتا گفت تو از کوس جر خوردی حالا می خوای بهش کون بدی که من گفتم امتحان می کنیم اگه نتونست در می ارم ( خبر نداشت ده بار تو این کون کردم )


آروم کیرمو کردم و آزیتا یه جیق بد زد و گفت آروم که آناهیتا امد و دو طرف کونشو گرفت و باز کرد تا راحت تر بره تو کون آزیتا بعد از چند لحظه آروم شد و سوراخش حسابی باز شده بود و راحت توش می رفت به آناهیتا می گفت خیلی حال می ده تو هم به امیر می دی که گفت جرعت ندارم می گفت دیونه ای آناهیتا با دست محکم به کون آزیتا می زد و به من می گفت بکن به آرزوی کون کردنت رسیدی هر چی دلت می خواد بکن که با این حرفاش انقدر حشری شدم که تموم آبمو تو کون آزیتا ریختم و روش افتادم و آناهیتا امد روم و کمرمو می مالید .
با هم رفتیم حموم و تو اونجا هم هر دو شونو کردم ولی این بار رو آناهیتا تموم کردم .
هر سه اومدیم تا ظهر خوابیدیم



از خواب که بیدار شدیم آناهیتا چشاش برق می زد خوشحال آزیتا هم همینطور که یدفعه علی به آزیتا زنگ زد که من رسیدم تهران که یک دفعه خواست بره و من گفتم بهش بگو بیاد اینجا امروز که جمعه اس ، آزیتا به علی زنگ زد و اون گفت برم یه دوش بگیرم و بیام طرف های بعد از ظهر بود که علی اومد چند تا پیک زدیمو چون شکم خالی بود دوباره حسابی مست شدیم آناهیتا یه لاس چسبون پوشیده بود و حسابی کونش زده بود بیرون تو عالم مستی بوم
که دیدم بجوری علی چشش تو کون زن ماست خوب می فهمیدم چون زمانی منم همش چشمم تو پستون های
گنده ی زن اون بود یک دفعه یه فکری به سرم زد ( سکس ضربدری ) فردای اون روز شنبه بود که تعطیل بود بهشون گقتم شب اینجا بمونید اولش علی قبول نکرد چون معلوم بود خیلی تو کف بوده می خواسته بره خونه تا حسابی ترتیب آزیتا رو بده اما هر سه ی ما اسرار کردیم اونم براش بد نبود بیشتر زاغ کون زن ما رو می زد شام خوردیمو دوباره مشروب ومستی من رفتم آناهیتا رو بغل کردمو و با هاش ور رفتم که علی گفت بازم می خواید برید تو اتاق و دادو بیداد و ماهم تا صبح نخوابیم که گفتم خوب شما هم دادو بیداد کنید اصلا همه با هم تو یه اتاق می خوابیم و دادو بیداد می کنیم . علی تو باغ نبود اما ما سه تا می دونستیم یعنی چی اولش آناهیتا هی بهم چشم غوره رفت ام انقدر جلوی علی سینه هاشو ور رفتم که دیگه کاری نداشت و حرفی نمی زد و چشماشو بسته بود و حال می کرد آزیتا هم رو کرد به علی بهش گفت یاد بگیر تو چرا بیکار نشستی بعد از چند هفته امدی بهم دست هم نمی زنی که علی هم روش وا شد و دید از قافله عقب مونده سینه های زنشو گرفت می مالید زیر چشمی هم ما رو می پائید من دیگه سینه های آناهیتا رو در آورده بودمو داشتم می خوردم اما علی هنوز یه کم خجالت می کشید زنشو جلوی من لخت کنه خبر نداشت که دیشب زنشو از کوس و کون جر دادم ،



اما آزیتا پستوناشو در آورد و کرد تو دهن علی منم داشتم هم پشتونای آناهیتا رو می خورد و هم سینه های بزرگ آزیتا رو می دیدم که چه جور علی با ولع داره می خوره . حس می کردم علی هنوز باورش نشده که قرار چهار تایی با هم حال کنیم رفتم پائین و شلوار آناهیتا رو از پاش در آوردم اول خجالت می کشید که با اصرار من از پاش در آوردم و افتادم روی کسش بعد بهش گفتم بیاد روی صورتم هدفم این بود که علی بتونه کون اونو ببینه قبل از اینکه بیاد روم دیدم علی پستونای آزیتا رو ول کرده و چهار چشمی داره کون زن منو دید میزنه که بهش گفتم اگه می خواد بیاد نزدیک تر آناهیتا خجالت کشید و اینجا نه بریم تو اتاق خواب اونجا تارکه کمتر خجالت می کشم . با هم رفتیم و دیدم که آزیتا هم دست علی و گرفت دنبال امدن آناهیتا گفت کجا که آزیتا گفت یا همه یا هیچ کی بعد من سریع خندیدم و افتادم رو آناهیتا و بعد بلند شدم شلوارمو در آوردم و لخت لخت افتادم روی آناهیتا من بگشتم و اون امد شروع کرد برام ساک زدن که علی هم دیگه تو عمل انجام شده اومد خوابید کنارم و آزیتا شروع کرد براش ساک زدن هر دو مون داشتیم لذت می بردیم که علی خواست آزیتا رو بکنه گفتم بابا ت وچرا براش نخوردی گفت بدش میاد که به آزیتا گفتم من به جات بودم بهش نمی دادم و اونم پاشد گفت بهت نمی دم مگر اینکه برام ساک بزنی از امیر یاد بگیر چه جوری مال زنش و خورد که علی بدبخت اونقدر حشری شده بود که شروع کرد به خوردن اولش خوشش نمی یومد ولی بعد دید نه بابا بدک نیست با چنان حرسی می خورد که نگو من برای اینکه شروع کنم روی علی رو بیشتر باز کنم سینه های آزتارو یه دستی کشیدم دیدم علی نگاه کرد گفتم غیرتی نشو بابا تو هم تو کف کون زن منی بیا تو هم دست بزن که آناهیتا کیرمو از دهنش در آورد یه نگاهی به من کرد اهمیت ندادم و همونجوری که داشت برام ساک میزن سینه های آزیتا رو خوردم دیگه علی هم براش مهم نبود دیدم اونم دستشو گذاشت رو کون آناهیتا و می ماله داشت دیونه می شد که به مراد دلش رسیده با آزیتا لب می گرفتم که دیدم علی از پشت داره کون زن منو می خوره ( میگن مرغ همسایه قازه ) اناهیتا منو ول کرده بود و سرش رو بالش و قنبل کرده بود و داشت لذت می برد که یکی غیر از شوهرش داره کوسشو می خوره خلاصه من با پرویی امدم کیرمو کردم تو کس آزیتا علی که دید من دارم زنشو می کنم اونم از پشت کیرشو کرد تو کس زن من کیرش از مال من خیلی کوچیک تر بود به همین خاطر آناهیتا اصلا دردش نیومد دیدن اینکه یکی داره زن منو می کنه برام جالب بود و من هم داشتم زن یکی دیگرو می کردم خلاصه جاهامونو عوض کردیم و هر کسی زن خودشو به آزیتا که روی علی بالا پائین می رفت گفتم دوست داری منم از پشت بکنمت تا دو تا کیرو حس کنی گفت بزار اول علی یه ذره منو از کون بکنه مال تو بزرگه جرم می دی


علی هم اومد پشتش و کرد تو کونش گفتم الان می فهمه که کون زنش گشاد شده ولی اون بدن این حرفا حالیش نبود و با چند تا کیر گشاد نمی شد ، به آناهیتا گفتم مال علی کوچیکه می خوای از کون تجربه کنی گفت بدم نمی یاد ولی دوست دارم اول دوتاییتون آزیتا رو بکنید ، علی رفت زیر آزیتا و من کیر به دست اومدم رفتم پشتش و کردم تو کونش علی یه کم راهو واسم باز کرده بود به همین خاطر راحت رفت تو کونش حالا دو تا کیر همزمان داشت می رفت تو بدن آزیتا ، اونم تو فضا بود و هی ااه ه اوووه ه ه ه می کرد خلاصه علی بلند شد و رفت سراغ آناهیتا و شروع کرد کون اون خوردن که معلوم بود دوست داره اونو از کون بکنه به علی گفتم تا حالا از کون نداده مواظب باشی ها اونم کیرشو چرب کرد و با سوراخ کونش بازی بازی کرد و خیلی آروم کرد آناهیتا یه داد زد و آزیتا رفت پشتش و کونشو مالید تا دردش کم بشه بعد از چند بار ورد و خروج دیگه کون زن ما با کیر علی افتتاح شده بود برام جالب بود چون آناهیتا تو این عمل هیچ مخلفتی نکرد و علی داشت با ولع کامل تو کونش تلمبه می زد که گفتم علی در بیار نوبت منه من تا حالا زنمو از کون نکردم و علی کیرشو کرد تو کون زنش و من اومدم پشت آناهیتا و کیرمو آروم کردم تو کونش در گوشش می گفتم باید تو این همه سال یه دونه کوچیک ترش اول می رفت تا بهم کون بدی خندید داشت حال می کرد و آزیتا هم که رو شکم خوابیده بود وعلی داشت از کون می کرد هی به آناهیتا می گفت دیدی چقدر حال می ده و به علی می گفت از این به بعد حق نداری آخر کارت بکنی تو کونم و فقط آبتو بریزی توش باید زیاد بکنی . علی هم چنان با لذت تو کونش می کرد و منم تو کون زنم حالا هم من به آرزوی کون کردن زنم رسیده بودن و هم آزیتا به لسیدن کوسش و کردن حسابی کونش از طرف شوهرش .

منو علی در دو مون آبمونو ریختیم تو کون زنامون و همون جوری راحت روشون خوابیدیم و اصلا حموم نتونستیم بریم

از این تاریخ به بعد دیگه منو آزیتا به همسامون خیانت نکردیم چون هر وقت که اراده کنیم چهارتاییمون کنار هم از همدیگه لذت می بریم .

پایان