Saturday, January 28, 2012

تب لحظه ديدار

کتابی دستم گرفته بودم و مي خواستم شروع کنم به خوندن که زنگ در به صدا در اومد. رفتم در رو باز کردم. _"سلام عشق من".صداش به نحوی آشنا بود. وقتی از تو سياهی در اومد قلبم نزديک بود که از کار واسته. خداي من باورم نميشد که باره ديگه علی به زندگي من برگشته باشه.بهش سلام کردم. گفت:"نمي خوای منو به داخل راهنمايی کنی".آوردمش تو. با نگاه تحسين اميزی به اطراف نگاه مي کرد و گفت خونه قشنگی درست کردی گلسا ولی مرد خونه کجاس. گفتم که آرش 4شنبه تا دير وقت تو شرکت ميمونه. گفت "پس وقتش رسيده که جشن رو شروع کنيم." نميدونم چرا با آمدن او احساس ناآرومی می کردم. سيگارشو روشن کرد. منم رفتم تا براش نوشيدنی بيارم.اومد تو اشپزخونه دستش رو گذشت رو شونه هام و سرشو اورد پايين و قبل از اينکه بتونم مانعش بشم لبشو گذشت رو لبم.


با قدرتی که در خودم باور نداشتم با تمام وجود به عقب هلش دادم که نزديک بود نقشه زمين بشه. با نگاهی عصبانی برگشت و گفت "حالا به من خوب گوش بده! فقط به اين دليل که با مرده ديگری ازدواج کردی نميتونی با من مثل يه تيکه آشغال رفتار کنی." سپس رفت رو مبل نشست و با اشاره به من گفت که برم و پيشش بشينم. بخودم گفتم که اگر چند دقيقه به حرفش گوش کنم شايد ديگه دليلی واسه موندنش نداشته باشه و قبل از اينکه آرش به خونه برگرده اون بره. رفتم کنارش نشستم. شروع کرد به صحبت کردن. هر چه بيشتر صحبت ميکرد خاطرات گذشته بيشتر و بيشتر به ذهنم بر ميگشت.........ما در يک پارتی با هم آشنا شده بوديم. علی مردی بود قد بلند و خوش قيافه که به راحتی نظر هر زن و دختري رو جلب ميکرد. ولی اون شب تمامه حواسش به من بود. بد از اينکه شام خورديم به طرفم اومد و خواست که باهاش برقصم. هر چی بيشتر حرف ميزد بيشتر ازش خوشم ميومد. بعد از اتمام پارتی خواست منو برسونه وقتی منو به دره خونه رسوند از اينکه بهش اجازه ندادم منو ببوسه ناراحت نشد. فرداي اون روز علي رو دم در دانشگاه ديدم.اومد جلو گفت "فکر کردم دانشگاهتون شبانه روزيه که تا اين وقته شب هنوز نيومدی."ازش معذرت خواهی کردم و به خونم دعوتش کردم. بعد اون روز ما تقريباً هر روز باهم قرار ميزاشتيم و هنوز چند هفته نگذشته بود که در شماره عشاق شهر در اومديم. يه شب که خونه علی بودم. داشتيم فیلم نگاه ميکرديم. يه فيلمه نيمه سوپر بود. ديدم علی حسابی حشريه.


کيرش بدجوری داره اذيتش ميکنه. منم که حسابی حشری شده بودم. رفتم تو اطاق و برای اينکه بيشتر تحريکش کنم بليز رو تاپم رو درآوردم. رفتم تو اطاقی که علی بود. با ديدنه من نتونست خودشو کنترل کنو پاشد وایساد. منم خودم رو انداختم تو بغلش، يه 15 دقیقه ای از هم لب گرفتيم. خيلی باحال بود. درست همون مردی بود که هميشه موقع سکس تصورش رو ميکردم. مدام تو گوشم ميگفت "گلی دوست دارم عزيزم" "مال خودمی." منم که با اين کلمها بيشتر تحريک مي شدم کشوندمش کناره تخت. نشست رو تختو منو نشوند رو پاش همون طوری که داشتيم لب ميگرفتيم دستشو گرفتمو گذشتم رو سينه هام. اينقدر خوب ميمالوند که حسابی سينه هام سفت شده بودن و نوکش بالا اومده بود. تاپ و سوتينم رو درآورد. اومدم بالاتر طوری که سينه هام نزديکه دهنش بود. يکی از سينه هامو کرد تو دهنش و شروع کرد به خوردن. منم سرشو تو دستم گرفته بودم و کسم رو ميمالوندم به بدنش. حسابی کسم خيس بود.اه و اوهم راه افتاده بود. منو خوابوندو پاهام رو گذاشت سره شونه هاش شرتم رو از پام درآورد. سرشو گذشت لاي پام. شروع کرد به ليس زدن کسم. هر بار که زبونشو رو چوچولم ميکشيد سرشو فشار ميدادم به طرف کسم. اخه نميدونين چه حالی ميداد. بعد از مدتی اومد روم. کيرشو گذشت دم کسم. بهش گفتم "علی من دخترم" گفت "از اين به بعد خانوم منی. مطمئن باش که باهات ازدواج ميکنم." اينو گفت و کيرشو تا ته کرد تو کسم. يه جيغی کشيدم که بعدش علی گفت با جيغ تو تا 3 روز گوشم سوت ميزد. کيرشو درآورد. کيرش خونی بود.از کسم آب و خون ميومد. بد از مدتی که حالم بهتر شد. با کمکه علی رفتيم حموم.وان رو پر از آب گرم کرد.رفتم تو وان. خودشم اومد و شروع کرد به مالوندن کسم. منم که داشتم لذت ميبردم کيرشو گرفتم تو دستم شروع کردم به مالوندن. بعد مدتی آبش امد. ديگه حال شستن منو نداشت. پا شديم و دوش گرفتيم.امديم بيرون و تا صبح بغل هم خوابيديم.چند روز از اين ماجرا گذشت تا اين که يه روز علی يکی از دوستاشو به نام آرش آورد خونه. آرش پسره خيلی خوبی بود قيافه جذابتری نسبت به علی داشت. روزی که آرش ميخواست بره احساس ميکردم چيزي رو تو زندگيم گم کردم. خيلی ناراحت بودم. يادمه که وقتی واسه خداحافظی رفتم دم در گفت" گلي عزيز متاسفم که اين چند روز اينقدر زود به پايان رسيد، شايد علی بهت گفته باشه که من هيچ خانواده يا قوم و خويشی ندارم،


بهمين جهت هرگز معني زندگي خانوادگي رو درک نکردم، ولی در اين مدتی که با شما گذروندم تازه متوجه شدم که چه چيز با ارزشي رو از دست دادم."آرش نقاش بود و رشته گرافيک مي خوند. جملات بی رياي آرش تا اعماق قلبم نفوذ کرد. من آرش رو تا 1 سال بعد نديدم و از طريق مکاتبه با هم تماس داشتيم. يه روز به شدت دلم درد گرفت علی رسوندم بيمارستان. دکترا گفتن که آپانديسم رو هر چی زود تر بايد عمل کنند. بعد عملم 3 روز بيمارستان موندم. بعده 3 روز که آوردم خونه خيلی ازم پرستاری کرد، يه شب که باهم بوديم. علی آخره شب رفت. بعد رفتن اون آمدم تو پذيرايی. علی ترتيبی داده بود که همه جا تميز و مرتب باشه. فقط يه تيکه کاغذ مچاله شده زير يکی از صندليها افتاده بود، ورش داشتم و مي خواستم بندازم تو سطل آشغال که دست خط زنونه اي نظرم رو جلب کرد، کاغذ رو باز کردم و شروع کردم به خوندن. نامه از دختری بود به نامه نوشين. خداي من علی تو اين مدتی که من تو بيمارستان بودم با دختره ديگه رو هم ريخته بود. نمي خواستم اينو باور کنم، فردايه اون روز علی به ديدنم امد. سعی کردم که خوشحال جلوه کنم ولی اون خيلی زود متوجه ناراحتيه من شد و ازم پرسيد" تو مطمئنی که تب نداری عزيزم؟"دلم ميخواست گريه کنم بهش گفتم "علی من تب ندارم فقط اين کاغذ رو ديشب زير صندلی پيدا کردم فکر ميکنم مال تو باشه. "نامه رو از دستم گرفت و با صدای خفه گفت "من تو اين فکر بودم که ممکنه نامه اينجا افتاده باشه" گفتم فقط همين رو ميتونی بگی. نگاه تندی به من کرد و گفت:"اصلاً دوست ندارم که فکر بدی راجع به من بکنيشروع کرد به توضيح دادن.گفت :" دختری به نامه نوشين تو ادارش کار ميکن و ظاهراً شيفته علی شده. علی گفت :" من براش توضيح دادم که هيچ علاقه ای نسبت به اون ندارم و با داشتنه تو چجوری ميتونم دل به دختره ديگه ببندم." لبخنده شيرينش شادي و آرامش پيشين رو به وجودم برگردوند. بازوهامو دور گردنش پيچوندم و ازش به خاطره اينکه در موردش فکر بدی کردم عذر خواهی کردم. زمان به خوشی سپری می شد تا اون روز که با بدترين خبر زندگيم روبرو شدم. براي آمدنه علی به آپارتمانم و بازگو کردن اون خبر سخت بي تاب بودم. تصميم گرفتم خودم به ديدنه اون برم.


ولی تازه که وارده آپارتمانش شده بودم اونو تو راه پله با يه دختر ديدم. خودم رو گوشه ای پنهان کردم علی اون دختر رو بغل کرد و با شدت هر چه تمامتر اونو بوسيد. احساس تهوع مي کردم ولی هنگامي که دختره از پلها پايين آمد و از کنارم گذشت بخودم اومدم و با تصميمی راسخ به طرف خونيه علی رفتم. وقتی در رو روم باز کرد رنگش پريد.گفت:"گلی چی شده که به اينجا اومدی؟ من الان داشتم ميومدم پيشت."گفتم:"فکر کردم برای تنوع هم که شده يک بار من بيام پيشت."علی با لحن خونسردی گفت "خوب بيا تو عزيزم." گفتم" نه مرسی. علی دختری که الان پيش تو بود کی بود؟گفت:"يک آشنا."گفتم "تو هميشه آشناهات رو با اين حرارت مي بوسی؟اون نوشين بود مگه نه؟ همون دختری که به تو نامه نوشت تو در تمام اين مدت با اون رابطه داشتی غير از اينه؟"علی جوابی نداد. رفتم به طرف راه پلها. آمد به طرفم و گفت "گلی بزار برات توضيح بدم.



"گفتم "نيازی به توضیح نيست از اين به بعد حق نداری به من نزديک بشی بدون تو ميتونم خودم رو اداره کنم."همين کارم کردم و هرگز نذاشتم بفهمه که از اون بچه ای در شکم دارم........_"اه، گلی انگار تو حتی يک کلمه از حرفمو نفهميدی........."صداي علی منو به زمانه حال برگردوند. گفت "چه مدته که اينجا زندگی ميکنی، گفتم 4 ماهه. ما قبلاً يه آپارتمان ديگه داشتيم ولی به خاطر مهتاب اين خونه رو خريديم"گفت"آره مهتاب،بچيه قشنگيه؟"_خيلیگفت" آرش وضعش چطوره؟"گفتم "اون حالا به عنوان يه مهندس تو يه شرکت کار مي کنه."گفت:"هرگز تصورش رو نمي کردم که تو با آرش ازدواج کنی. آخه تو خيلی کم اون رو مي شناختی"يک دفعه صداشو بند کردو گفت:"اگه حرف من رو گوش کرده بودي و اون جوری ولم نميکردی............. چرا فرصت ديگه ای بهم ندادی، چطور تونستی با آرش ازدواج کنی در حاليکه تو اصلاً اون رو دوست نداشتی."گفتم:"خوب گوش بده علی من واقعا آرش رو دوست داشتم و دارم. بعد از اينکه تو در مورد نوشين فريبم دادی اون اومد و خيلی بهم محبت کرد. از من خواست که با اون ازدواج کنم. منم قبول کردم و هرگز از اينکه زنه اون شدم پشيوم نيستم. حالا هم بيشتر از اون زمانی که تو رو دوست داشتم اونو دوست دارم.نگاه علی پر از نفرت شد:"تو زن ريا کاری هستی. تو از اون سوءاستفاده کردی.....چون بچه من رو تو شکمت داشتی."انگار دنيا رو سرم خراب شد. قلبم به شدت مي زد و تمام بدنم ميلرزيد. من هرگز اين حقيقت رو واسه آرش فاش نکرده بودم.اون مهتاب رو بچه خودش ميدونست و من تحمله ديدن ناراحتي اونو با دونستن اين مسئله نداشتم. علی گفت:"يعنی واقعا منظورت اينکه اون فکر ميکنه که مهتاب دختر اونه؟"نميتونستم جوابی بدم.

احساس سر گيجه مي کردم. ناگهان اشکم رو گونه هام سرازير شد. علی با لبخندی نگام کرد و گفت:"احتياجی به گريه کردن نيست تو بايد خوشحال باشی که مهتاب يه پدر کامل بدست آورده."يه دفعه با خشم فرياد زدم:"از خونه من گمشو برو بيرون! تو نميتونی به اين سادگی همه چيز رو نابود کنی."گفت:"ولی اين تو هستی که داری اينکار رو ميکنی اگه حقيقت و به آرش گفته بودی الان دچار اين مخمصه نمي شدی. غير از اينه؟"ناگهان صداي آرومی از پشت سر ما گفت:"کدوم مخمصه؟"....هر دو به عقب برگشتيم. آرش وایساده بود پيشم اومد و بازوش رو به دور شونه هام انداخت. گفت:"چی شده گلی؟"علی گفت:"فکر کردم بيام و يه سری به دوستايه قديمي بزنم، حالا چطوره که مشروبی بخوريم و داشتم به گلی مي گفتم ما خيلی حرفا داریم که بايد بهم بزنيم،"نگاهی به آرش کردم و نگاهی به علی مي خواستم چيزی بگم که يه دفعه سرم گيج رفت و به زمين افتادم. وقتی به خودم اومدم آرش به روم خم شد و پرسيد:"حالت بهتر؟" گفتم :"علی رفت؟"گفت "آره."گفتم" حرفی به تو نزد."گفت:"نه چون من فرصتی بهش ندادم."گفتم:"آرش مطلبی هست که بايد بهت بگم."انگشتش رو گذاشت رو لبم و گفت:"نه چيزی نميخواد بگی عزيزم چون خودم همه چيز و ميدونم و کوچکترين اهميتی به اين موضوع نميدم، عزيزم من از همون اول همه چيز رو ميدونستم."نمي تونستم به گوشم اطمينان کنم،واقعا داشتم درست مي شنيدم؟آرش همه چيز رو ميدونست؟گفت:"من خيلی ناراحت شدم که تو حقيقت رو به من نگفتی ولی گلسا من خيلی تو رو دوست دارم، به طوریکه تصور از دست دادنت برام کشنده بود."دستم رو دور گردنش حلقه کردم و اونو به خودم فشردم.گفتم: خيلی متاسفم بايد به همون اندازه که تو به من اعتماد داشتی من هم به عشق تو اطمينان ميکردم من خجالت ميکشم........."گفت:"حالا اين موضوع رو به علی گفتم که احساس من در مورد مهتاب درست مثله بچه ای هست که بزودی به دنيا خواهی آورد......."گفت:"گلسا من دلم براي علی ميسوزه اون خيلی لاابالي و بي مسوليته."خم شد و آروم لبم رو بوسيد. تابستون همون سال برادری براي مهتاب به دنیا آوردم که مثل پدرش چشماي آبی داره. اون واقعا تکميل کننده زندگی ماست.اميدوارم از داستان زندگی من لذت برد باشيد.

سكس مرضيه خانم با پسرش

من در سن 18 سالگی ازدواج کردم و در سن 20 سالگی صاحب یک پسر شدم..... متاسفانه همسرم 6 ماه پس از این ماجرا در یک حادثه رانندگی درگذشت و من و تنها پسرمون رو تنها گذاشت. پس از اون تصمیم گرفتم دیگر ازدواج نکنم و به پسرم و زندگیم برسم. البته همسرم چون در ایران ایر کار می کرد پس از او از لحاظ معیشتی وضعیت خوبی داشتیم. البته چند سال بعد من در یکی از سازمانهای دولتی مشغول به کار شدم. سالها همینطور می گذشت و احسان پسرم بزرگ و بزرگتر می شد. چند سال قبل البته قبل از اینکه پا به سن 40 سالگی بزارم یه روز دیدم حالم یه جوری میشه. در واقع حالم مثل زنهای حامله می شد. البته من فکرم به اینجاها قد نمی داد. چون با کسی ارتباط نداشتم. پس ازاینکه این حالت چند بار تکرار شد تصمیم گرفتم به پزشک مراجعه کنم. به پزشک حالتم رو شرح دادم و اون گفت این علائم حاملگیه. من بهش گفتم که با کسی ارتباط ندارم واون از من خواست تست حاملگی بدم.


دادم ومشخص شد که همینطوره. داشتم شاخ در می آوردم. پزشکم به من گفت با این تفاسیری که میگی حتما شخصی به صورتی که تومتوجه نشدی با تو سکس کرده. از من پرسید: شبها خوابت سنگینه؟ گفتم: نه. گفت: ناراحتی خاصی نداری که از حال بی حالت کنه؟ گفتم: چرا، من صرع دارم. اما کنترل شده است و دارو مصرف می کنم. خیلی کم پیش می یاد. اون هم گفت احتمالا به اون حالت که می افتی شخصی که به تو دسترسی داره این کار رو باتو می کنه. اینو که گفت فکرم فقط به احسان رفت. خلاصه به من پیشنهاد داد که یه بار الکی خودمو به این حال بزنم ببینم چی میشه. خلاصه سرتون رو درد نیارم این قضیه فکر منو خیلی به خودش مشغول کرده بود. چند روز بعد که احسان خونه بود تصمیم گرفتم همون کار رو انجام بدم ببینم چی میشه. من همیشه در منزل یه لباسی می پوشم که شبیه لباس خوابه و تا زیر باسنم هستش. البته سوتین و شورت هم می پوشم ولی خوب بالا تنه ام هم زیاد پوشیده نیست. اما هیچ وقت ندیده بودم احسان خیره به من نگاه کنه و اصلا به ذهنم هم خطور نمی کرد اینطور باشه. احسان نشسته بود و تلویزیون نگاه می کرد. من هم آمدم یه کم اونطرفتر خودمو مشغول کاری کردم.


یه دفعه خودمو ولوکردم رو زمین و چشمهام رو بستم. احسان سریع اومد طرف من و منو بغل کرد و آروم مامان مامان کرد. وقتی که دید صدایی از من در نمیاد منو رو زمین گذاشت. احساس کردم داره شلوارش رو در میاره. فهمیدم کار کار خودشه. اما منتظر بودم ببینم چی کار می کنه. لباس منو بالا زد و شورتمو در آورد و پاهام رو بالا گرفت. یه لحظه که پاهام رو گرفت از خودم بی خود شدم. نمی دونستم باید چیکار کنم......... پس از 18-17 سال واقعا احتیاج داشتم. کیرش رو که معلوم بود راست شده یه کم به کسم مالید و تو کسم فرو کرد و خودشو انداخت روی من و شروع به کردن من کرد. هی گردنم رو می لیسید و ازم لب می گرفت. من هم از شدت لذت می خواستم جیغ بزنم ولی خیلی خودمو کنترل کردم تا اینکه آبش اومد و همینطوری روی من ولو شد. چند لحظه بعد پا شد شورت منو تنم کرد و نشست کنارم. من هم 5-4 دقیقه بعد مثلا به حال اومدم و همون حرفهایی رو زدم که همیشه موقع این حالت می زدم. به روی خودم نیاوردم. البته اون هم انگار نه انگار اتفاقی افتاده. پاشدم رفتم سر و صورتم رو شستم. شب موقع خواب خیلی به این مساله فکر کردم. هرچی سبک سنگین کردم دیدم به نفعمه. چند بار دیگه به همین منوال گذشت دیدم اینجوری فایده نداره. من کامل لذت نمی برم. البته بعد از مراجعه به پزشک جنین به وجود اومده رو با دارو دفع کردم و چون احسان بی محابا آبش رو تو کسم می ریخت ، تصمیم گرفتم از قرص استفاده کنم. خلاصه تصمیم گرفتم این قضیه رو بین خودمون علنی کنم. یه روز رفتم یکی از این ژل های پیروکسیکام گرفتم و شب موقع خواب از اتاق خوابم احسان رو صدا کردم. چراغ رو خاموش کردم و چراغ خواب رو روشن کردم. این دفعه هم زیر لباس خوابم شورت و سوتین نپوشیدم.


دمر خوابیدم و منتظر احسان شدم تا بیاد. احسان اومد و گفت بله مامان. گفتم احسان جان من مدتیه کمرم درد می کنه. دکتر یه ژلی بهم داده تا بمالم پشتم. من که نمی تونم تو این کار رو برام بکن. اون هم گفت باشه. ژل رو باز کرد و لباس منو داد بالا. تا کون لخت منو دید جا خورد. ولی به روی خودش نیاورد. بهش گفتم لباسم رو بیشتر بده بالا و از زیر شونه هام بمال. اون هم شروع به همین کار کرد. نمی دونید چقدر لذت بخش بود. کارش که تموم شد گفت خوبه مامان؟ من انتظار داشتم حشری بشه و منو بغل کنه و شروع به سکس کنیم. ولی این کار رو نکرد و پا شد که بره. برگشتم بهش گفتم کجا میری؟ گفت: دارم میرم بخوابم. بهش گفتم من منتظرم. با تعجب گفت چی مامان؟ دوباره گفتم من منتظرم. با تعجب بیشتر گفت: خوب چی کار کنم؟ بهش گفتم پدرسوخته همون کاری که همیشه وقتی من تو حال خودم نیستم می کنی. یه دفعه قرمز شد و خواست از اتاق بره بیرون. من هم پاشدم رفتم دستشو گرفتم. آوردمش روی تخت بغلش کردم و شروع کردم ماجرا رو براش توضیح دادن. از شدت خجالت به من نگاه نمی کرد. بالاخره بهش حالی کردم که من هم راضی هستم و شروع کنه. بچم از خجالت داشت آب می شد. بغلش کردم و کنارش خوابیدم و دستشو گرفتم گذاشتم روی کسم و با دست خودم کیرش روگرفتم و شروع کردم باهاش ور رفتن. نمی دونید بعد از این همه سال چه حالی داشتم. اون هم کم کم داشت روش باز می شد.


محکم بهم چسبید و از من لب گرفت و گفت مامان خیلی دوستت دارم. گفتم: منم همینطور. بهم گفت مامان خیلی دوست دارم کست روبخورم ولی همیشه می ترسیدم به هوش بیایی و بفهمی. بهش گفتم حالا می تونی. پا شد لباس منو درآورد و لباس های خودش رو هم درآورد. پسرم کیر شق و رق و بزرگی داره. عین کیر مرحوم پدرش بزرگه. من دیگه فقط به کیرش نگاه می کردم. پاهای منو باز کرد و شروع به خوردن کس من کرد. من هم دیگه می تونستم احساساتم رو فریاد بزنم. نمی دونید تو چه حالی بودم. بعد از این کار به من گفت مامان تو هم کیر منو می خوری؟ البته من زمان پدر خدابیامرزش هم این کار رو نکرده بودم و امتناع کردم. اما دفعات بعد امتحان کردم و دیدم حیفه که این کار رو نکنم. اما اون روز این کارو نکردم. بعد احسان کم کم کیرش رو وارد کسم کرد و شروع به حال کردن کرد. منم که دیگه می تونستم محکم بغلش کنم و از احساسا تم بهش بگم. بعد از اینکه آبش اومد مدتی رو همینطور عین زن و شوهر ها تو بغل هم بودیم و همدیگر رو نوازش می کردیم. بعد ازش خواستم از این به بعد کنار من بخوابه و اون شب اولین شبی بود که همدیگر رو در آغوش گرفتیم و خوابیدیم. از اون شب اون هم پسرمه و هم شوهر. شوهر که نه ، شریک جنسی منه و این به من خیلی آرامش و روحیه میده. الان احسان25-24 سالشه و دانشجوی کارشناسی ارشد یکی از دانشگاه های تهرانه و باعث سربلندی منه. در پایان باید بگم پس از خوندن این متن راجع به من اشتباه فکر نکنید. این یه احتیاجه و باید برآورده بشه و از نظر من ایرادی ندارد که من با پسرم سکس دارم.

من و شیوای نازم

من کورشم و الان22 سال دارم امیدوارم که این خاطره ی شیرین من یه حالی به همتون بده فقط خواهشا نظر یادتون نره تا ببینم کارم چطوره.این داستان برمیگرده به دو سال پیش زمانی که سال دوم دانشگاهم بود من یه پسر 75 کیلویی با قدی متوسط و نسبتا خوش تیپ هستم و معمولا خیلی به ظاهرم اهمیت میدم ولی جالبه بدونید اصلا حال لاس زدن با دخترها رو ندارم.(حالا بیام با یه دختری دوست بشم بعد راضیش کنم باهام دست بده بعدم بوسش کنم و.....)همیشه خودمو با یه فیلم سکسی ارضا میکردم دوست داشتم با اولین فرصتی که در آینده گیرم میاد زودتر برم خارج و یه زندگی بهتری رو نه به نسبت مالی بلکه برای آزادی بیشتر و..غیره که خودتون میدونید رو شروع کنم.ولی یک روز زمستونی که از دانشگاه به سمت خونه میومدم حسابی برف باریده بود و من هم حسابی سردم بود مثل بید میلرزیدم خودمم دو دستی چسبیده بودم که گرم تر بشم خیلی سردم بود که یه دفعه دیدم تو اون سرمای شدید یه دختر خوش هیکل و خوش تیپ با یه شلوار لی و چکمه و مانتوی کوتاه و یه شال آبی با سرعت از کنار من رد میشه و دستاش که حسابی یخ زده بودند رو به هم می مالید همون موقع بود که سرم رو آوردم بالا و دیدم که چقدر صورت نازی داره یه کم از موهای سیاهش از زیر شال ریخته بود رو چشم راستش لباش از شدت سرما سرخ سرخ شده بود


همینجوری تا نگاهش کردم یه نگاه معصومانه به من انداخت که دوست داشتم همونجا تو پیاده رو بغلش کنم بهش بگم یه وقت مریض نشی تو این سرما ولی حیف که نمی شد اما ناخواسته رفتم نزدیکتر و ازش مودبانه پرسیدم ببخشید: خانم به نظر میاد خیلی سردتون باشه دوست دارین تا جایی که هم مسیریم با هم صحبت کنیم تا یکم این سرما رو فراموش کنیم؟(ولی اگه می گفت نه یا یه حرف نا مربوط میزد صد در صد راهمو عوض میکردم چون معمولا من با همه مودبانه بر خورد میکنم ولی حوصله ی منت کشی رو اصلا ندارم) مگفتم....یه نگاهی به من کرد فهمید یه جورایی سرم به تنم می ارزه گفت باشه بفرمایید منم گفتم من کورشم شما؟اونم گفت منم شیوام بعدم شروع کردیم درباره ی دانشگاه و سن و سال وعلایقمان صحبت کردن.بعد از یه چند هفته وقتی شماره موبایلای همدیگرو داشتیم و تغریبا هر روز با هم حرف میزدیم که من یه جورایی فهمیدم شیوا مثل من فکر میکنه و علاقه ای به ازدواج و این جور حرفا رو نداره وضع خانوادش هم برعکس ما خوبه ومشکل مالی ندارند.تا اینکه یه روز تو همون ماه دعوتم کرد برم خونشون


احساس می کردم که یه جورایی رفتارش با من فرق کرده و ازم خوشش اومده یه چند روز بود که از پشت گوشی ناز میکرد و همش میگفت کورش کجایی دلم برات تنگ شده منم دیگه نرم نرم شده بودم و یه جورایی حتی چند ساعت با هم تلفنی حرف میزدیم.بگذریم.اون روز قرار شد برم خونشون که ببینم داستان از چه قراره وقتی می خواستم برم خونشون یه اور کوت مشکی و یه دست لباس شیک مشکی زیرش پوشیدم ادکلانم زدم و سوار ماشین پدر شدیم تا بریم خونه ی خانوم سر راهم یه دسته گل از روی احترام خریدم تا زمانی که رسیدم تقدیم کنم.تا رسیدم در خونشون زنگ زدم ولی کسی بر نداشت هوا هم خیلی سرد بود چند بار دیگه هم زنگ زدم ولی خبری نشد به گوشیش زنگ زدم ولی خاموش بود دیگه می خواستم برم که یک دفعه صدای شیوا از پشت آیفون اومد و گفت سلام کوروش جان ببخشید خیلی معطل شدی سریع بیا بالا منم جا خوردم و رفتم ببینم چه خبره؟؟وقتی رسیدم به واحدشون زنگ زدم و با خودم گفتم تا دیدمش دسته گل رو بدم بهش ولی تا درو باز کرد دستام می لرزیدن چون دیدم( یه لباس سفید چسبون پوشیده بود دکمه های بالاشم باز گذاشته یه طوری که سینه های قلمبش از زیر لباسش و خط وسط سینه اش قشنگ معلوم بود یه دامن کوتاهم پوشیده بود یه جوری که وقتی خم می شد شورت قرمزش معلوم باشه.)دیگه طاقت نداشتم اونم گفت عزیزم نمیای تو منم گفتم این گلها برای شماست.


اونم با خنده گلهارو ازم گرفت منم گفتم ببخشید کسی خونه نیست؟اونم گفت نه عزیزم خانوادم شمالن منم الان مثلا خونه دوستمم تو هم نگران نباش فکر کنم حسابی سردته ولی خونه ی ما هم گرم نیست چون من یه ساعت پیش رسیدم و چون چند روز خونه نبودیم خونه حسابی سرده الانم بیا رو مبل بشین منم بخاری رو روشن می کنم ولی این خونه بزرگ یه چند دقیقه ای طول میکشه تا گرم شه منم گفتم نبابا این حرفا چیه اشکالی نداره. بعدم رفت از توی یخچال یه بتری ویسکی با دو تا لیوان آورد و گفت وایسا آهنگم بزارم دیگه با تمام وجود میخواستم بهش حال بدم یه آهنگ قشنگ هم گذاشت که فضا رو عشقی می کرد بعد جلوم نشست و برای خودش و من دو تا پیک ریخت من هم با اینکه هوا سرد بود اورکوتم رو در آوردم بعدم دو تا دکمه لباسم و باز کردم اونم یه نگاهی به من انداخت و مشروبش رو خورد منم همین طور اول یه احساس گرما بهمون دست داد و یه جورایی احساس کردیم که چه روز قشنگیه ولی هنوز هوا سرد بود مخصوصا کف پوش خونه چون وقتی آدم پاهاش یخ کنه احساس میکنه کل بدنش سرده بعد بهم گفت قربونت برم خیلی سرده؟ وایسا یه کاری می کنم که دیگه سردت نباشه


بعد دستمو گرفتو منو برد به سمت دیوار و شروع کرد به باز کردن دکمه های لباسم منم جلوش رو نگرفتم لباسمو کند و شروع کرد به باز کردن کمربندم خلاصه شلوارمم در آورد وای چه بوی عطری میداد دست می کشید رو سینه ام بعد دید من دارم می لرزم دستمو گرفت و برد به سمت حموم بعد گفت عزیزم بهتره بری یه دوش آب گرم بگیری منم وقتی رفتم داخل شرتمو در آوردم تا یه دوش حسابی بگیرم همین که آب گرم رو باز کردم دیدم از کف حموم بخار بلند شده می خاستم برم زیر دوش که یه دفعی دیدم شیوا جان لخت لخت اومد تو و گفت تنها تنها ؟ منو میگی کمرش رو گرفتم و چسبوندمش به خودم بعد رفتیم زیر آب گرم نمی دونید چه حسی داشتم شروع کردم به لب گرفتن دستمو بردم سمت کوسش و هی میمالیدم کیرم راست راست شده بود در همون حال از هم لب میگرفتیم بعد زبونمو کردم تو دهنش و حسابی چرخوندم و در آوردم اونم همین کار رو تکرار می کرد یواش یواش داشت آه آه کردنش شروع می شد که خوابوندمش کف حموم و افتادم رو کوسش زبونمو میزدم به چوچولش و هی از پایین به بالا لیس میزدم بعد از چند ثانیه پا شدم و کیرم رو کردم تو دهنش اونم شروع کرد به ساک زدن یه جوری با حرص و ولع میخورد که دیدم الان آبم در میاد بهش گفتم ولش کن پاشو و دستات رو بزن به دیوار اونم اینکار رو کرد بعد بهش گفتم کمرتو خم کن و پاهات رو باز کن اونم انجام داد و گفت یه کم سوراخ کونم رو لیز کن چون خیلی درد داره منم گفتم یه کاری می کنم که حسابی حال کنی بعدم شامپو رو برداشتم دستمو پر از شامپو کردم و آروم مالیدم رو کونش همینطور آروم و آروم اونم یواش داشت ناله میکرد بعد آهسته اومدم سمت سوراخش


اول ناخواسته صفت می کرد ولی آروم خودشو به من سپرد منم اول انگشتم رو آهسته کردم توش بعد انگشتم رو هی می کردم داخل و در می آوردم یواش یواش کیرم رو گذاشتم رو سوراخش و آروم دادم تو دیدم سختشه همونطورکه فشار میدادم تو با کوسش هم بازی میکردم و می مالوندم دیگه داشت جا باز میکرد و شیوا خانم هم کلی حال می کرد که بهم گفت تو از کجا اینقدر خوب بلدی خانم ها رو ارضا کنی منم گفتم امان از این فیلمای مبتذل(خنده) بعدم کیرم تا ته رفت تو کونش و شروع کردم به تلمبه زدن اینجا بود که شیوا خانوم شروع به داد و گریه و التماس کرد که ولم کن غلط کردم منم با اینکه خیلی دوسش داشتم ولی نتونستم ولش کنم فقط سرعتمو کم کردم اونم که داشت یواش یواش خوشش میومد گفت کوسم کوسمم بمال منم کوسش رو که از قبل سه تیغه کرده بود رو حسابی مالیدم دیگه داشت آبم درمیومد که بهش گفتم اونم گفت این سوراخ مال خودته منم از خدا خواسته همشو ریختم توش دیگه بی حال بودم و خواستم برم دیدم هنوز شیوا ارضا نشده بخاطر همین با بدبختی کیرمو راست کردم و کردم تو کونش و نشستم کف حموم اونم نشسته بود رو کیرم و پاهاش رو باز گذاشت تا من قشنگ واسش بمالم


منم با یه دست از پشت سینه هاش رو گرفته بودم و میمالوندم با یه دست هم کوس و چوچولش رو اینقدر این کارو کردم تا دیدم کونش که کیرم توش بود به شدت صفت شد و با یه آهی از تمام وجودش که خود من هم کلی خوشم اومد یه تکونی خورد و روی من بی حال افتاد من که حسابی بی حال شدم آروم کیرم و در آوردم و پاشودم وخودمو شستم شیوا رو هم بلند کردم و بهش کمک کردم تا خودشو بشوره بعد که رفتیم بیرون و خودمون رو خوشک کردیم من لباسامو پوشیدم یه دو تا لیوان آبمیوه هم از تو یخچال ریختم یکیشو دادم به شیوا حالش جا بیاد اون یکیش رو هم خودم خوردم تا حالم بهتر بشه بعد هم یه لب حسابی ازش گرفتم و خداحافظی کردم.بعداز اون هم چند بار با هم حال کردیم ولی چون سال بعدش رفت کانادا دستمون موند تو حنا حالا خدا رو چه دیدی من که همه ی سعیمو میکنم تا بتونم برم اونور آب شاید یه روز که دور نیست برم.خداحافظ..

من و دوتا زن خوشگل خونه دار

سلام.اسم من سیاوش هستش و 25 سال سن دارم قبل از این که خاطرم رو به خواهم بگم بهتره بگم که این خاطره هست نه داستان و کاملاً واقعی هستش. من کارمندم. محل کارم هم میدان ونک و خودم هم شهرک غرب میشینم.حدود یک ماه پیش بود که یه روز دیدم واقعاً خستم و حوصله کار کردن رو دیگه ندارم واسه همین قید اضافه کاری رو زدم و وسایلم رو جمع کردم و زدم بیرون. رو تو گوشم گذاشتم و مشغول شنیدن آهنگ شدم(آهنگش هم خوب یادمه، علیرضا حمیدرضا بود) رسیدم به صف و واستادم . mp3 بعد چند دقیقه نوبتم شد و سوار شدم،اینقدر خسته بودم که حواسم به هیچ جا نبود غیر از آهنگ.یه کم که گذشت دیدم آهنگ قطع شد فهمیدم حتماً بازهم باطریش تموم شده. از گوشم در آوردم و بی خیالش شدم. بعد رفتم تو فکر بدبختیام که کم کم صدایی نظرم رو به خودش جلب کرد ،دو تا خانوم کنارم نشسته بودند و داشتند با هم ترکی صحبت میکردند (البته یادم رفت که بگم من اصلیتاً ترکم) واسه همین می فهمیدم چی دارن میگن.نگاهی بهشون کردم البته خوب تو اون تاریکی چیز زیادی معلوم نبودش ولی تقریباً بهشون حدود35 تا 40 میخورد. از اینجا به بعد رو از زبون اونها وا ستون مینویسم(البته همه صحبت هاشون دقیق یادم نیست ولی تا اون جا که یادم هست براتون مینویسم) _حالا محسن کی از ماموریت برمیگرده؟ _ نمیدونم ولی احتمالاً فردا شب بیاد،خودش که این جوری میگفت. ببینم تو چه جوری آقا رضا رو پیچوندی؟(این کلمه پیچوندیش باعث شد که دیگه کل حواصم بره پیش اینا) _هیچی بابا،


بهش گفتم تو تنهایی و شب میترسی تنها باشی،من هم میرم پیشش(دو تایی با هم خندیدن) _حالا ببینم صاف و صوف کردی؟ _آره،امروز صبح رفتم حموم همش رو زدم(این قسمتش رو یواش گفتن،من هم به زحمت شنیدم) تو هم که طبق معمول صافه! _میدونی که من از مو بدم می یاد. تمیز تمیز آماده خوردن(با شنیدن این کلمات حسابی داشت کیرم راست میشد و شلوارم و پارم میکرد) _ببین حواست باشه قبل از اینکه بریم ،خیار و بادمجون بخریم. _باشه،البته من یه کم تو بخچال دارم ولی زیاد بزرگ نیستن. _آره کوچیکش حال نمیده(با هم خندیدن) من هم که داشتم میشنیدم و نمیدونستم چی کار کنم.از یه طرف دلم هوس یه کس مشتی کرده بود و از یه طرف می ترسیدم چیزی بگم و شاکی بشند و راننده هم ما رو وسط همت پیاده کنه. بعد از کلی کلنجار با خودم دل و زدم به دریا گفتم بادا باد.ماشین هم کم کم داشت میپیچد تو شیخ فضل الله و اگرم هم پیادم میکرد بقیشو میتونستم پیاده بیام.واسه همین یه اشاره کردم به اون که بغلم نشسته بود و آروم گفتم ببخشید. اون هم منو نگاه کرد و گفت بله؟؟ گفتم اگه دنبال خیار ازنوع طبیعیش هستین در خدمتم ،در ضمن خیارش هم از نوعه اعلاست.


مطمئن باش پشیمون نمیشی. زنه که با تعجب داشت منو نگاه میکرد فهمید که من حرفاشون رو فهمیدم. رو کرد و با دوستش شروع کرد به پچ پچ کردن. فهمیدم که دارن راجع به من صحبت می کنن.بعد از هر چند ثانیه منو نگاه میکردن و دوباره پچ پچ میکردن ،معلوم بود که حسابی دودلند.بعد زنه برگشت و بهم گفت باشه فقط به یه شرط،اون هم که بعداً نه ما تو رو میشناسیم و نه تو مارو. من هم گفتم خیالتون راحت، شتر دیدم ندیدم. حسابی تو کونم عروسی بود،فکر نمی کردم به این راحتی امشب رو دو تا کس بخوابم.خلاصه بعد از کلی ترافیک رسیدیم میدون شهرک و من هم دست تو جیب کردم و کرایه سه نفر رو دادم ، راننده تاکسی هم با تعجب داشت منو نگاه میکرد که چرا پوله اینا رو حساب کرده؟ از ماشین پیاده شدیم و من تازه تونستم که درست حسابی ببینمشون. یکیشون که یه کم قدش بلند تر بود و من هم تو تاکسی باهاش صحبت کرده بودم گفت من اسمم سیمین .واقعاً خوش هیکل بود و اندام نازی داشت و صورت با نمکی داشت.اون یکی هم گفت من هم اسمم نیلوفره.نیلوفر خیلی خیلی خوشگل بود ولی بدنش به خوبی سیمین نبود و یه کم گوشتی بود.من هم خودم و معرفی کردم.سیمین گفت از این ور بریم،من خونم پایین میدون کاج .واسه همین رفتیم طرف خیابون سعادت آباد و سوار ماشین شدیم.من هم یه ذره از خودم و کارم گفتم.اون ها هم از خودشون و زندگی شون. سیمین گفت من 38 سالمه و بچه هم ندارم یعنی بچه دار نمیشم ، حدود 10 سالی هم هستش که ازدواج کردم.الان هم شوهرم رفته ماموریت و من و نیلوفر هم تصمیم گرفتیم امشب با هم باشیم و یه کم شیطونی کنیم.به هر حال تنوعیه و ما هر از گاهی با هم خلوت میکنیم.نیلوفر هم گفت من هم 40 سالمه و یه دختر15 ساله دارم .من و سیمین از جوونی با هم دوستیم و هر وقت تنها میشیم.... بهشون گفتم شما ها که همیشه کیر شوهر هاتون در دست درستونه، دیگه چه احتیاجی به این جور کارا دارین؟سیمین گفت ادم آخه چه قدر با کیر شوهرش حال کنه؟بلاخره آدم خسته میشه و احتیاج به تنوع داره ،البته فکر نکن که ما جنده ایم و هر روز با یکییم.



ما هر وقت خسته میشیم با هم حال میکنیم .این اولین باره که میخوایم با یکی دیگه باشیم ،همون طور هم که خودت گفتی از فردا شتر دیدی ندیدی.(تو دلم گفتم حالا بعداً شتر رو نشونت میدم) رسیدیم نزدیک میدون کاج و پیاده شدیم.به سیمین گفتم که حالا چه جوری بیابم داخل کسی شک نکنه؟ که نیلوفر برگشت و بهم گفت نترس خونشون تک واحدیه.رسیدیم دم خونشون،عجب خونه ای بود،معلوم بودش که وضعش حسابی توپه.من هم سریع یه زنگ به مامانم زدم و گفتم که شب میرم پیشه دوستم. وارد خونشون شدیم،واقعاً خیلی ردیف بود.من مشغول تماشای خونه بودن که دیدم این ها دارن مانتو و روسری شون رو دارن در میارن.من هم کاپشنم رو در آوردم رو کاناپه نشستم.... سیمین رفت آشپزخونه و نیلوفر اومد کنار من نشست و گفت خوب آقا سیاوش چطوری؟ من هم یه ویشکون از کنارش گرفتم و گفتم خوبم جیگر،البته اگه شما یه مرحمتی کنی و یه بوس ناقابل به ما هدیه بدی بهترهم میشیم.



یه لبخند شیطنت آمیز بهم کرد و اومد که لپم رو ببوسه سرم و چرخوندم و یه لب حسابی ازش گرفتم.عجب لبهایی داشت ،من از همون اول تو نخ لباش بودم که دیووونه کننده بود. خلاصه مشغول خوردن لبای خوشگلش بودم و اون هم اومد و رو پام نشست و من هم با دستام نوازشش می کردم و آروم آروم داشتم میرفتم سراغ سینه هاش،همون طور که گفتم یه کم گوشتی بود ولی واقعاً خوشگل وناز.سیمین از آشپز خونه اومد و دید که ما مشغولیم، داد زد نامردا پس من چی؟خیلی بی معرفتین .من هم گفتم تقصیر خودته من رو با یه جیگر تنها گذاشتی،انتظار داری همدیگرو بشینیم نگاه کنیم.نسرین هم اومد و رو این یکی پام نشست و گفت خوب من هم بازی،من هم رفتم تو لب سیمین و حسابی لب تو لب شدیم،لباش به خوبی نیلوفر نبود ولی بد هم نبود.نیلوفر هم بیکار ننشسته بود و داشت لاله گوشم و میخورد.کیر بدبخت ما هم داشت خودش و جر میدادکه یکی بیاد درش بیاره ،فکر کنم سیمین شنید و دست انداخت و شروع کرد باهاش ور رفتن. بعدش من و نیلوفر و سیمین زبون هامون و در آوردیم و زبون هامون تو هم قفل شده بود ومثل وحشی ها تو هم میلولیدیم. نیلوفر شروع کرد به باز کردن دگمه های پیرهنم و من هم لباس سیمین رو داشتم از سرش در می آوردم. حالا سیمین با یه کرست مونده بود.بدن سفیدی داشت وپستون های نازش داشت واقعاً خود نمایی میکرد.دست انداختم و کرستش رو در آوردم و سرم و گذاشتم لای سینه هاش.واقعاً نمی دونید چقدر سفت و باحال بود.داشتم سینه هاشو میخوردم و نوک سینشو گاز می گرفتم.اون هم شروع کرده بود به آه اوه کردن.هر چی تلاش کردم که یه پستونشو تو دهنم جا بدم ولی نشد.یه ذره گذشت بر گشتم و دیدم که نیلوفر دستشو کرده تو شلوارش و مشغول ما لونده کسشه .سیمین و ول کردم رفتم طرف نیلوفر چشاشو بسته بود،یه بوس کوچولو از لبش گرفتم ،چشاشو باز کرد و پرید بغلم.گفتم جانم،بعدش به کمک سیمین شروع کردیم به لخت کردنش.شلوار لیش رو در آوردم و حالا فقط با یه شرت و کرست مونده بود.سیمین خواست اونا رو هم در بیاره که گفتم نه اونا رو خودم در میارم.



از روی کرست پستونای درشت شو می مالوندم و شروع کردم به لیسیدن بدنش.پستوناش بر عکس سیمین خیلی نرم بود تو دستم مثله ژله تکون میخورد.رفتم بالا چند تا لب جانانه ازش گرفتم و بعد رفتم سراغ گوشش و گردنش و کم کم اومدم پایین به نافش رسیدم و حسابی دورشو خوردم.سیمین هم رفت و شروع کرد لب گرفتن از نیلوفر. همین طور پایین تر اومدم رسیدم به اصل کاری،از روی شرتش یه کم کسش رو لیسیدم و با دندونام شرتشو کشیدم پایین.وااااااای عجب کسی ، سفید و تپل مپل.اول شروع کردم به خوردن لبه های کسش و بعد کم کم رفتم طرفش.با دستام لبه هاشو باز کردم و زبونمو لوله کردم و فرستادم تو و با زبونم داشتم تلمبه میزدم.نیلوفر دیگه تو حال خودش نبود و لبای سیمین رو چنان میمکید که نزدیک بود لبای سیمین کنده بشه،هر از چند گاهی هم لباش رو ول میکرد و سرش رو میاورد بالا محکم میکوبید به لبه کاناپه.داشت مثه یه کرم به خودش میپیچید و سر منو محکم به کسش فشار میداد.من هم که تو کس لیسی استاد هستم ،مشغوله خوردن کسش بودم و چوچولش رو مک میزدم و بعضی اوقات با لبام فشارش می دادم.انگشت اشاره ام رو هم خیس کرده بودم اروم وارد کونش کرده بودم.یه کم که گذاشت دیدم آه و ناله های نیلوفر دیگه تبدیل به جیغ شده بود و سر منو بد جور فشار میداد که دیگه داشتم خفه میشدم،چند تا پیچ و تاب به خودش داد و بدنش لرزید،فهمیدم که ارضا شده و یه کم بعد یه مایع بی رنگی از کسش بیرون اومد.سرم رو ول کرد و من هم دیدم چشاشو بسته،


مثل آدمایی که میرن تو خلسه.سیمین یه نگاهی به من کرد و گفت پس من چی؟گفتم بیا عسلم.اومد پیشم رو زمین نشست منو خوابوند رو زمین و خودش هم روم خوابید و شروع کرد به لب گرفتن و زبونش و تو دهنم می کرد و می چرخوند .بعد ش هم تیشرتم و در اورد و شروع کرد به خوردن سینم و بازی با موهام .پایین تر میرفت و به هر نقطه از بدنم که میرسید یه بوس کوچولو میکرد و پایین تر میرفت تا رسید به شلوارم و کمربندم و باز کرد تا زیپ شلوارم و کشید پایین ،کیر ما از قفسش ازاد شد و یه نفس راحت کشید.شلوارو از پام درآورد و از روی شرتم شروع کرد به دستمالی و خوردن کیرم و هی قربون صدقش میرفت : جاااان،چی کیری،این میخواد جرررررررررررم بده.... شرتم رو هم از پام درآورد و شروع کرد به خوردن کیرم،واقعاً حرفه ای میخورد ،از سرش رو شروع میکرد به خوردن و آروم آروم پایین میرفت و بعد همش رو میکرد تو دهنش ،البته چون کیرم بزرگ بود کامل کامل نمی تونست تو دهنش جا کنه ولی تلاشش رو میکرد.بعد رفت سراغ تخمام و اونها رو میکرد تو دهنش و شروع میکرد به میک زدن این کار حسابی تحریکم میکرد،دوباره اومد بالا شروع کرد به خوردن کیرم،این قدر باهال داشت ساک میزد نزدیک بود آبم بیاد،بهش گفتم سیمین داره آبم میاد اون هم پاشد و رفت از تو اتاق یه اسپری بی حس کننده آورد وزد به کیرم.نیلوفر هم که داشت ما رو میدید دویاره شهوتی شد و او مد و دوزانو جلوی پام نشست و شروع کرد به خوردن کیرم.بهش گفتم زیاد نخوره تا اسپری اثر خودش رو بذاره .سیمین هم شلوار و شرتش رو درآورد اومد با کسش رو صورتم نشست من هم شروع کردم به خوردن کسش.از کسش شروع میکردم به خوردن تا سوراخ کونش می رفتم دوباره بر میگشتم و چوچولش و مک میزدم و گاز میگرفتم.نیلوفر هم داشت کیرم رو می خورد و باتخمام ور میرفت،یه لحظه دیدم دست از کار کشید ولی من که زیر کس سیمین بودم و چیزی نمی دیدم،دیدم که داره رو کیرم می شینه و کیرم آروم آروم وارد کسش میشینه.با اینکه بهش میخورد کس گشادی داشته باشه ولی کسش تنگ بود(البته شاید هم کیر من براش کلفت بود) و کیرم آروم داخلش رفت این قدر کسش داغ بود که انگار داشت کیرم اون تو میسوخت ،بعد آروم شروع کرد به بالا پایین رفتن روش ،واقعاً حس فوق العاده ای بود. من که تو حس رفته بودم انگار تمام وجودم تو کیرم خلاصه می شد با صدای نیلوفر به خودم اومدم که میگفت بخور دیگه ادامه بده.



من هم دوباره شروع کردم به خوردن.نیلوفر هم همزمان که داشت رو کیرم بالا پایین میرفت شروع کرده بود به لب گرفتن از سیمین..مثه یه مثلث شده بودیم.بعد من سیمین رو از رو خودم برداشتم و پا شدم،نیلوفر رو روی زمین خوابوندم و گفتم پاتو باز کن،به سیمین هم گفتم تو هم به حالت سجده بشین و کس نیلوفر رو بخور خودم هم رفتم پشت نیلوفر و یه دستی به کس و کونش کشیدم.کیرم رو روی کسش تنظیم کردم و آروم هلش دادم تو.واقعاً عجب کسایی داشتن یکی از یکی بهتر.داشتم تلمبه میزدم و هر لحظه به سرعتم اضافه می کردم بعضی اوقات هم با دستم به کونش میزدم اون هم مثله یه ژله تکون می خورد.سیمین سرش تو کس نیلوفر بود و جفتشون داشتن آه ناله میکردند،جیغ میزدن،نعره میکشیدن،شانس آوردیم که خونشون تک واحدی بود وگرنه با این وضع همه می فهمیدن. همون طور که داشتم تلمبه میزدم ،دستم و خیس کردم و آروم با سوراخ کونش بازی می کردم.یه چند دقیقه ای گذش و بهشون گفتم جاهاشون و عوض کنند،حالا نیلوفر جولوم قمبل کردو من هم به جایی که بذارم تو کسش ،کیرم روی کونش میزون کردم خواستم که بکنم سریع فهمید و پاشد و گفت تورو خدا نه،من کون نمیدم خیلی درد داره،گفتم نه عزیزم من یه جور می کنم درد نداشته باشه.خلاصه با صحبت های من و سیمین راضی شد ولی اگر دردش گرفت در بیارم .دوباره اومد نشست و من هم یه کم تف زدم سر کیرم خیلی خیلی آروم سرشو داشتم داخل میکردم. اندازه یه 2 سانتی داخل رفته بود که گفت سیا درد داره درش بیار،گفتم عزیزم اولشه الان خوب میشه.خلاصه هی یه کم داخل میکردم و در میاوردم،بارها این کارو انجام دادم تا کونش باز شه؛ آخه کونش آکبند بود یه کم طول میکشید تا شل بشه.بعد اروم کیرم رو تا ته کردم یه کم درد داشت ولی سعی می کرد که تحمل کنه.من هم شروع کردم به تلمبه زدن،دیگه خوشش اومده بود ومیگفت تند تر تند تر ...من هم تلمبه میزدم و بعد خم شدم و سینشو می مالوندم اون هم کس سیمین رو میخورد. 2،3 دقیقه ای که گذشت ارضا شد ولی من هنوز آبم نیومده بود آخه جنس اسپرش خیلی باهال بود. بعد نیلوفر رفت کنار و من هم رفتم طرف سیمین. سیمین و خوابوندم رو مبل و پاشو باز کردم کیرم و کردم داخلش و شروع کرده به تلمبه زدن و بعد آروم خوابیدم روش و در حالی که داشتم میکردمش ازش هم لب میگرفتم(من عاشق این پوزیشن هستم،


پیشنهاد میکنم حتماً امتحان کنید)یه کم که گذشت کیرم رو از تو کسش در آوردم احساس کردم که داره ارضا میشه واسه همین دوباره کردم تو سریع تلمبه می زدم تا اون ارضا بشه یه چند تا جیغ زد و پشتم و محکم چلوند و شونمو گاز گرفت و ارضا شد من هم واسه اینکه آبم بیاد ادامه دادم یه چند ثانیه ای گذشت که دیدم داره آبم میاد گفتم سیمین داره آبم میاد،گفت همون جا بریز من حامله نمیشم. من هم اطاعت کردم و همه آبم رو همون جا خالی کردم.دیگه حالی نداشتم .اومدم و رو زمین کنار نیلوفر دراز کشیدم و سیمین هم غلت خورد و اومد رد دستم خوابید .حالا من وسط دو تا شون خوابیده بودم اونها هم یه پاشون

تسلیم

اول از همه بگم که من اسمم معینه . 20سالمه خوش تیپ بلند قد چهار شونه وقوی هیکل و بایه وزنی بین هشتاد ونودهستم . دررشته حقوق دانشگاه تهران درس می خونم وغصه ام شده که فردا پس فردایعنی چند سال دیگه که فارغ التحصیل شدم واز هفت خان رستم هم بگذرم چطور می تونم از تهرون دل بکنم و یه مدت برم خدمت یا طرحمو جای دیگه بگذرونم . بگذریم یه خواهر دارم به اسم تهمینه که یه سال ازم کوچیکتره و پس از این که دبیرستانو تموم کرد شوهرکرد و توهمین تهرون موندگار شد . پدرم سهراب خان هم که 41سالشه و بین امام حسین و فردوسی یه فروشگاه بزرگ لوازم ورزشی داره . مامان مهوش 39ساله خوشگل من که الهی قربون کون و کوسش برم با یه لیسانس اقتصاد که از همون اوایل جوونیش گرفته خانه دار شده . ا ندام نگو که من نمی دونم به کی تشبیهش کنم . سینه درشت شکم تو رفته پوست تنش مثل یاس سفید . لبای غنچه ایش مثل گل سرخ چشاش همیشه در حال خندیدن و گونه های سرخ و سفیدش هم انگار یه محافظی شده واسه بینی کوچولوش . حتی دندونای صدفیش هم منو به هوس میاره .یکدست و تنظیم شده . اگه یکی بخواد دندون مصنوعی بذاره فکرنکنم مث دندونای مامان در آد . حالا خرده ریزارو ولش . کونشو گذاشتم که آخر سر بگم . وای یه چیزی میگم یه چیزی می شنوین .


زیاد آدرس دقیق نمیدم که یه موقع مشتری نشین . جنیفر لوپزی که میگن چند یا ده میلیون دلار کونشو بیمه کرده غلط کنه همچه کونی داشته باشه . بعدا به موقعش از کون مامان بیشتر میگم . اگر جنیفر کونشو این قدر بیمه کرده پس باید کیرمن وکوس مامان بیست میلیون دلار بیمه شه . .یه کیر درازی دارم که خط کش 20 سانتی هم بهش نرسیدوکم آورد و سه چهار سانت دیگه رو مجبور شدم تخمینی بهش اضافه کنم . راستش کلفتیشو دیگه اندازه نگرفتم . فکر کنم حداقل به کلفتی باطوم دست مامورین انتظامی می شدهمه مردا آرزوشونه که یه کیر مث کیر من داشته باشن ولی حیف از من بخت بر گشته که این کیر شده بود بلای جونم . دوست دخترمونو می خواستیم از کون بکنیم هنوز کیرمونو به کونش نمالیده غش کرد . جنده رو می خواستیم بکنیم هی :مواظب باش کوسم گشاد میشه از کاسبی میفتم . از نصفه بیشتر نذار توش . کونم جر میخوره . ما تو طبقه سوم یه 5واحده بین هفت تیر (25شهریور)وطالقانی (تخت جمشید)زندگی می کردیم که طبقه اولش یه پیرزن تنها زندگی می کرد .خیلی هم به خودش می رسید خودمو با اکراه قانع کردم که اونو بگام پس از دو ماه تلاش قلقشو گرفتم ورفتم کیرمو تو یکی از سوراخاش فروکنم جیغی کشید وگفت مادر من می ترسم روونه بیمارستان شم واسه این که ازدلم دربیاره کیرمو گذاشت تودهنش تا ساک بزنه داشت خفه می شد . صورتش مثل لبو سرخ شده بود .



ترسیدم بمیره . آخرش واسم جلق زد و بی سلیقه یه روزنامه هم پهن کرد که آب کیر من بریزه روش و زمین نجس وکثیف نشه . من نمیدونم پس واسه چی میگن پیرزنو از کیر کلفت می ترسونین ؟/؟جنده و کیر کلفت ؟/؟این از شانس من . دوستان و هم کلاسی های من همه از گاییدن دوست دخترا و زنای شوهردار به تنگ آمده از دست شوهروتنوع طلب ومطلقه ورقم به رقمش می گفتند ومن چیزی برای گفتن نداشتم . ای خدا اگه کیرم یه خورده جمع و جورتر بود شاید این بلا سرم نمیومد .. حالا چی شد که من شیفته سکس بامامان شدم ؟/؟تقصیر اون و بابا بود . بابا به دنبال زن بازی بود مامان هم هرشب خودشو مدل به مدل درست می کردولباسای رنگارنگ می پوشید . ولی بابا که جای دیگه خالی کرده بود می گرفت می خوابید .یه شب که دراتاق خوابشون باز بود ومامان در حال فتنه گری بود من یه گوشه ای سنگر گرفته ووشاهد عشوه گری مامان شده بودم . صحنه منو به یاد رقص ویجنتی مالا برای راج کاپور در فیلم سنگام می انداخت . مامان خوشگل من یه شلوار لی چسبون پوشیده بودکه نزدیک به ترکیدن بود . یه بلوز لیمویی هم تنش کرده بود که می شد از اون زیر بند سوتینشو دیداون پشتش به من بود . قلبم تند تند می زد . بی خیال یه گوشه ایستاده بودم . مسخ شده بودم . مامان بی آهنگ واسه بابای بیحالم می رقصید . یه چرخشی به کونش می داد که نظیرشو نه تو فیلما دیده بودم نه تو اینترنت . سکانس بعدی رو نز دیک بود بیهوش شم . مامان شلوار لی کشی خودشو آروم آروم مثل بازیگرا شروع کرد به در اوردن از کونش . اول سر کونشو دیدم این قدر بالاو پایین می برد که دلم رفت . یواش یواش بیشتر پایین کشید . در روشنایی اتاق کون مامام مث یه ژله سفید و روغنی می درخشید .


حرف نداشت تنظیم تنظیم بود . یه تیکه شورت نازک اون وسط قرار داشت اونم در آورد . مامان خم شده قمبل کرده بود حالا اون رو بابا سوار شده یه حالت 90 درجه پیداکرده بود . معلوم بود مامان خیلی زحمت کشیده . این جلق زدن هم اون جوری که باید حال نداد دوست داشتم پنج شش دقیقه با تماشای این صحنه ها کیف کرده بعدا تخلیه کنم که با چند تا حرکت دست روی کیرآب تو دستام خالی شد و منم از ترس این که گندش در آد رفتم اتاقم چون می دونستم بابا که بکن مادر نیست و زن بازی و عرق خوری اونو خوابش کرده ... حدسم درست بود چند لحظه بعد سر و صدا و دعوا و فحش فضای خونه رو گرفته بود . روزها می گذشت و اوضاع به همین منوال بود . یه روز دل به دریا زده گفتم به یه بهونه ای کیرمو به مامان نشون بدم بد نیست . مامان واسه این که اندامشو حفظ کنه غروبا می رفت پیاده روی . یکی از این روزا که رفت پیاده روی من رفتم حموم و در نیومدم تا مامان برگرده . وقتی که مطمئن شدم برگشته فوری لخت لخت اومدم بیرون . نگاه مامان فوری به کیر من افتاد که به دیدن اون به حد اکثر رشد هم رسیده بود .-بی تر بیت این چه وضعیه . زود خودتو بپوشون . -مامان معذرت می خوام حوله ام تو حموم بود لباس هم با خودم نگرفته بودم . تازه نمی دونستم شما خونه این . بالاخره یه مانوری اومده بودم . از اون طرف با یکی دو تا از شاگردای بابا طرح دوستی ریخته و اونا راپرتشو به من دادند که یه زن مطلقه هست که بابا غروب یا وسط روز میره ترتیبشو میده . منم این گزارشهارو به مامان داده و اونم پس از تحقیقات فهمید که صحت داره . همون شبی که این جریانو فهمید دوباره دعوا میشه و مامان هم اتاق بابا رو ترک می کنه و اون که عادت داشته رو تخت بخوابه ازم خواهش می کنه که یه امشبو جای منو تنگ کرده رو تخت کنارمن بخوابه . تخت من نه دونفره بود نه یک نفره یعنی یه حالت یک و نیم نفره داشت . قبل از خواب با مامان درددل کرده بهش گفتم تو هم باید یه جوری جبرانش کنی و به با با نشون بدی که قدرت داری و مردا هر غلطی که دلشون بخواد نمی تونن بکنن . دیگه روم نشد که بهش بگم باید به من کوس بدی تا مشکلاتت حل شه . هر کدوم یه شمد رو خودمون انداختیم . باید به هم می چسبیدیم . مگه من خوابم می برد . دوست داشتم مامان بخوابه و من چشم چرونی کنم . یه ارام بخش خورد و نیمساعت بعد خوابید . شمد رو از روش کنار زدم . یه لباس خواب رکابی نخی یکسره پاش بود .


خیلی نرم بود . دامنه لباس خیلی راحت بالا رفت . و من کون مامانو دیدم . طرز نفس کشیدنش نشون می داد که خوابه . کیرمو در آوردم گذاشتمش لای درز وسط مامان مهوش . استرس رو من اثر گذاشته بود . دلم نمیومد که برم کیرمو کرم بزنم برگردم . یه خورده که با درز وسط بازی کردم واسه این که مدرک جرمی نذارم رو کیرم کاندوم کشیده و با چند حرکت آبمو خالی کردم . شلوارمو کشیدم بالا و چند لحظه سرمو گذاشتم رو کون مهوش جون و بوس دادنو بو کردنو شروع کردم . یه لحظه به خودم اومدم که دیدم صدای نفسهای مامان آروم شده یه چیزی مثل صدای شکستن ظرفی و لیوانی زیر گوشم صدا کرد . مامان مهوش بیدار شده بود و یه چک آبدار گذاشته بود زیر گوشم .-آشغال تو هم لنگه بابات . دنیا دیگه زیر و رو شده .آدم نمیره خیلی چیزا می بینه . بلند شد و رفت و منم رو تخت کپه مرگمو گذاشتم ولی خوشحال بودم از این که حتی یک کام سبک هم که شده تونستم بگیرم من که صبح دانشگاه نداشتم و بابام هم رفته بود سر کار . مامان دیشب طلاق طلاق می کرد . منم از خجالت روم نمی شد از رختخواب جدا شم . یواش یواش یادم اومده بود که دیشب بر من و مامان چی گذشته .!نمی دونم این آب ریخته رو با معذرت خواهی میشد جمعش کرد ؟/؟تازه من هدفهای بزرگتری داشتم .


بازم جای شکرش باقی بود که مامان اعتقادات دینی اش فقط زبونی و قلبی بود . پابند عملی نبود . ساعت ده صبح شده بود . هنوز روم نمی شد از جام بلند شم . مامان اومد تو اتاقم -اوووووووفففففف دوباره بگیرم بخوابم بهتره . هواپسه . اون خونه پیش من راحت لباس می پوشید و نیمه لخت می گشت ولی نه تا این اندازه . خدایا چی تو کله اشه . یه سوتین مشکی خوش فرم که فقط زیر سینه هاشو می پوشوند یا یه شورت لامبادای مشکی که اونم فقط 5درصد کونشو قایم می کرد و 95 در صد دیگه اش توی دید بود منو حالی به حالی کرده بود . -پهلوون پنبه ما هنوز خواب تشریف دارن ؟/؟پاشو صبحانه اتو بخور به درسات برس وتو فقط تو خواب خیلی شجاع میشی . حساب من از دوست دخترات جداست . من مادرتم . مادر و فرزند یه روابطی دارند که این لختی پختی بودن و سکس گشتن نباید رو این روابط اثر بذاره و اونو به انحراف بکشونه . تو باید عادت کنی که منو این جوری ببینی و تحریک نشی . منم باید یه همچه احساسی راجع به تو داشته باشم . اومد طرف من و با خشم و عصبانیت شورتمو از پام کشید بیرون . کیرم که به منتهی الیه کشش خود رسیده بود پرید بیرون .



حالا من همینجا جلوت وای میستم تو باید ان قدر با نفس خودت مبارزه کنی که کیرت بخوابه . می خواستم فریاد بزنم مامان این بدترین شکنجه ایه که میشه به یه جوون داد . حاضر بودم مثل مرتاضای هندی رو سیخ و میخ دراز کشیده ریاضت بکشم ولی این جوری زجر کش نشم . مهوش جون کونشو مثل همون حالتی که اون شب واسه بابا می گردوند می گردوند . دستشو میذاشت لاپاش .-دست از سرت ور نمی دارم تا تو رو متوجه ات نکردم که من مادرتم و تو هم باید احترام منو داشته باشی . نمیدونم با این شکنجه ای که داشتم می شدم چه مرگم شده بود که بازم زبون باز کردم و گفتم مامان جون اگه می خوای بیشتر درس عبرت بگیرم وتنبیه شم اون شورت و سوتینو هم در بیار .-اومد طرف من و یه نگاه تو چشام انداخت و گفت شاید من نتونم بابا تو آدم کنم ولی تو یه الف بچه رو می تونم . نشونت میدم . نشون میدم که یه من ماست چقدر کره داره -چی مامان ؟/؟یه من کوس چقدر کره داره ؟/؟-خیلی تخسی معین . رفت و سی دی رو روشن کرد . با انواع و اقسام ترانه ها از اسپانیولی گرفته ایرانی عربی هندی و ترکی و ...برام می رقصید . به جای این که کیرم بخوابه داشتم باهاش بازی می کردم . منتظر بودم مامان دو سه دقیقه ای بره دستشویی جایی من یه جلقی بزنم . کمرم خیلی سنگین شده بود . مامان که نقطه ضعف منو فهمیده بود کونشو به طرف من قمبل می کرد و دو تا پاهاشو خم می کرد مثل یه میز گردون شیشه ای کونش به من نزدیک تر می شد و بعد پاهاشو عمود می کرد و کونش از من دور تر می شد . وقتی که کونش بهم نز دیک تر می شد بر جسته تر نشون می داد .-مامان این چه جور درسیه که داری به من میدی . من که دارم منحرف میشم .-تو جرات داری منحرف شو . اینو که گفت فرمان حمله رو به کیرم صادر کرده و مثل یک گرگ وحشی پریدم رو مامان .-نه معین نه نه -چرا که نه مامان -نه ولم کن -من که بهت گفتم خوشگذرونی دوای دردته .-نه اگه باهام کاری بکنی رابطه مادر فرزندی ما بهم میخوره .-من از خدامه .چه بهتر . اون وقت میشیم عاشق و معشوق . و تو میشی دو ست دختر من که بی استرس همیشه زیر کیرمی حتی شبا می تونی بابابا قهر کنی بیای تو رختخواب من -دیوونه . کمر مامانو گرفته اونو که به شکل یک کوه در اومده بود که سرش و کف پاهاش رو زمین قرار داشت و کونش هم قله اون بود گرفته و قبل از این که پشیمون شه و دست و پایی بزنه از شورت نازکش کیرمو فرو کردم توی کوسسسسسسس مامان مهوشم .


غوغایی بود . چقدر خیس کرده بود . فکر کنم از همون لحظه اول میخارید .-نه نه معین -آره آره مامان . بیشتر از نصف کیررو فرستادم بره . تحملش خوب بود -مامان تو همینو می خواستی ؟/؟آره ؟/؟آره ؟/؟پس بگیر این کیییییییییییررررررررمن بگیر واسه همیشه مال تو -بکن بکن . منو بکن .کوسسسسسسسمو بکن . من مرد شجاع و باقدرتمو که تو باشی دو ست دارم . دارم خالللل می کنم . از بابای بی عرضه و زن باز تو کاری بر نمیاد . با شدت بیشتری مامانو می گاییدم .-بگو ببینم بالاخره تونستی تسلیمم کنی یانه ؟/؟حالا بگو کی تسلیمه ؟/؟بقیه کیروهم تا آخر فرستادم که بره همچین کردمش که از درد و هوس چشاش داشت در میومد . بخوراین کیرو که خوردنش هنر می خواد . مامان جنده هام ازش فرار می کنن ؟/؟-منو با اونا مقایسه نکن . بکن کوسسسسسسسمو . باکییییییییرررررت پاررررررششششش کن . آتیشششششش بزن . منم جنده توام . آره آره آره این من هستم که تسلیم شدم . و این تو هستی که تسخیرم کردی .-نمیدونی مهوش جون چه روزایی که تو حسرت کوس و کونت می سوختم ودم نمی آوردم .-مادر واست بمیره دیگه نمی ذارم بسوزی من واست می سوزم . من واست می میرم . کووووووننننن من کوسسسسسس من تن و سیننننننه هام از این پس مال یکیه که قدرشو بدونه . مال تو معین من . یعنی این قدر کونم باحاله و خودم خبر نداشتم ؟/؟-آره باحال تر از اونچه که فکرشو می کنی . دلمو برده . یعنی میشه یه جوری اون سوراخ وسط کونتم بکنم ؟/؟-هیچ کاری نشد نداره -معین کیییییررررررت به کی رفته که این قدر دراز ه و قطور !دو برابر کیر باباته .-تو به خاطر همین کیر کوچیک با با داشتی خودتو می کشتی ؟/؟-عزیزم از این به بعد واسه کیییییییررررررتوست که خودمو می کشم کوسسسسسسسم فقط به خاطر کیر تو به آتیش کشیده میشه . منت غریبه ها و هر زن کثیف و دختر افاده ای رو نکش .


مگه مهوشت مرده که تو حسرت بخوری و آه بکشی ؟/؟بزززززززن .-اوهههههههه ماااامااااان -جووووون مامان -دردت میاد -نه نه نه من کم کیر خورده رو از کیر کلفت نترسون ودرد از دست من فرار می کنه -مامان نمیدونی پوزیشن کونت چه با حاله . این پشت یه دنیا هوس خوابیده -کاش منم می دیدم که کییییررررررت چطور از سر تا ته میره توی کوسسسسسم و میاد بیرون .-وایییییییی ماااااماااان کیرم داره منفجر میشه معین جاااااااااان منم داغ کردم دارم لذت می برم . جووووووون وایییییی ریخت ریخت آب داغ کوسسسسسس داغم ریخت حالا تو بریز تو کوسسسسسسم آبتو با آب من قاطیش کن . دو روز مونده پریود شم میدونم بار دار نمیشم .-اوخ جووووووون بگیر که اومد . با آخرین نیرو کیرمو چند بار توی کوس مامان فرو کرده و بیرون کشیدم و با لذت از تماشای کون گرد و تپل و وسوسه انگیزش و تماس کیر و کوس و کون آبمو با فشار ریختم تو کوسسسسسش .-آه آه آه -جاااااااااان جااااااان معین من . مهوشو بر گردوندم و این بار کیرمو نشونش دادم تا حالشو ببره . گذاشت تو دهنش واسم ساک زد -مامان تو واقعا حرفه ای هستی . خدارو شکر که با با به دنبالت نیست . مامان طاقباز رو زمین دراز کشیده بود و من دو تا لنگشو به دو طرف باز کردم .ا ز زانو تا سرش یه زاویه منفرجه و از کف پاهاش تا اول لگنش یه زاویه حاده درست شده بود . یه چیز هشت مانند . من سرمو گذاشتم لای پای مامان و کوسشو گذاشتم تو دهنم .-جاااااااااان معین خوبه خوبه من دیگه نمی تونم طاقت ندارم -تو به من درس میدی مامان ؟/؟حالا این درسو خوب حفظ کن که چه جوری هوستو کنترل کنی .


-پس زودتر راضیم کن یه کاری کن که زودتر ار گاسم شم . چوچوله هاشو از نوک تا ته یه میک یکسره می زدم که فکر کنم از خوشی داشت پرواز می کرد . دستش به جایی هم بند نبود . به سینه هاش چنگ مینداخت به صورتش به تنم . شده بود مث یه مرغ کرچ .-ادامه بده معین کوسسسسسسمو همین جورررری بخورررررش نزدیکه . همین نزدیکاست . دارم میاد .محکمتر میککککککششششش بزن ولم نکن قربون لبت خسته ات کردم . اومد کوسسسسسسم دوباره قلقلکش اومد . جووووووون چه مززززززه ای داره حالللل کردم فدای کییییییررررت فدای لبت زبونت . با دو تا دستاش رو و زیر سینه هاشو می مالید و منم یه بار دیگه کیرمو نشونش داده وگفتم حالا اینو داشته باش . این بار پاهاشو گذاشتم رو شونه هام و کیرمو از رو برو روبرو فرو کردم توی کوسسسسسششششش . با این که گردنش درد می گرفت سرشو بالا آورد تا کیرمو ببینه .منم مخصوصا کیرمو تا آخر بیرون کشیده و دوباره میذاشتم توی کوسش تا با دیدن این صحنه های مهیج بیشتر کیف کنه و مشتری همیشگی بشه . این دفعه دیگه صبر نکردم تا ارگاسم شه . تحملم نداشتم . کیرمو چند بار از پایین به بالای کوسش زدم و مثل یه فواره آبمو خالی کردم توش . بعدشم مامانمو بغل کرده ولبامو گذاشتم رو لباش . سیر نشده بودم میدونم اونم اشتها داشت . دستمو به سوراخ کونش رسونده و دوتا انگشتمو فرو کردم داخل مقعدش .-مامان این کون بزرگ و این سوراخ تنگ واقعا معرکه هس . حیف که دردت می گیره -شما مردا و یکی این کون . عاشق کونین . زیاد کار زده نیست ها . من دردم میاد با این کیری که تو داری و کون اسبو پاره می کنه شهامت میخواد . باشه به خاطر تو باشه تا می تونی رو سوراخ منو رو کیر خودتو چربش کن . آماده سازیها رو انجام دادیم .


مامانی دو باره قمبل کرد و من ته کیرمو تو دستم گرفته بودم که در نره -بازی کن معین با کوس و سینه ام هم بازی کن با کونم بازی کن . حرفای قشنگ بزن . بگو که دو ست دختر نمی گیری . بگو که من معشوقه اتم .-تو هم بگو که دیگه منت بابا رو نمی کشی . بگو که فقط مال منی . بگو که مردای دیگه رو تحریک نمی کنی .-معین من مال توام . کوسسسسسم دیگه مال تو شده .-منم دوستت دارم مامان عاشقتم . همین طور که در حال حرف زدن بودیم یواش یواش متوجه شدم که پنج شش سانتیمتر از کیر رفت توی کون مامان . بقیه تنه کیرمو هم چربش کردم و کرم زدم تا همراه با حرفای عاشقونه کیر من به پیشروی خودش تو سوراخ تنگ و چسبون مامان ادامه بده .-مهوش جون دوستت دارم عاشقتم فداتم . می خوامت . دو سه سانت دیگه هم رفت -معین حالا کیرتو بفرست تو -چی میگی مامان من نزدیگه آبم بیاد الان ده سانتش تو سوراخته .-جوووووووووون راست میگی کی گاییدن منو شروع کردی که اصلا حالیم نبود . حرفای قشنگت منو برد به یه دنیای دیگه . اوووووووفففففف کون دادنم چقدر کیفففففففف داررررره . کوننننننننن مننننو بکن . با کییییییررررت بازی کن . تو کون منو به آتیشششش کشیدی . پوست و گوشت سوراخ کونمو حرکتش بده . واییییییییی چقدر هوسسسسسم زیاده -مهوش جوووووون تا عمر دارم فدایی کونتم . این همه نعمت جلومه نمی دونم چه طوری ازش استفاده کنم .-حالشو ببر پسرم بزن فشارش بگیر . کونننننمو کبودش کن . با کف دستم می زدم به پشت کون مامان . اگه می خواستم گازش بگیرم باید کیرمو می کشیدم بیرون . سینه های مامانو هم بی نصیب نذاشتم .-معین جااااااااان دریاب منو وایییییی نمی تونم دیگه . کونمم که داری می کنی فشار و حرکت دستتو رو کوسسسسسم زیاد کن داره میاد . اوخخخخخخخ جووووووون سابقه نداشت تویه وهله سه بار ارگاسم شم .منم خودمو به بزرگترین آرزوی زندگیم رسونده توی کون مامانی هم با یه فشار جانانه آب ریختم . مامان به پهلو و پشت به من دراز کشید . وای یه حالتی دراز کشیده بود که دو باره داشت دیوونه ام می کرد . کونشو تمام و کمال گذاشتم تو ناحیه شکمم و با دهن و لب و زبون و دندونم قسمتهای بالای کونشو میک زده و باهاش حال می کردم .


مامان مهوش دو ساعتی رو تو همون حالت خوابیده بود و من تو این دو ساعت هر کاری که دلم می خواست با کونش انجام دادم . البته کیرمو دیگه نکردم توش . و اما از داستان بابا مامان . با با خونه رو به اسم مامان کرد تا یه باجی داده باشه و از طلاق منصرفش کنه . مامان علاوه بر این که طی روز به من می رسید بیشتر شبا هم بهانه جویی کرده و میومد تو رختخواب من می خوابید . البته در اتاق خوابو قفل می کردیم که یه وقت بابایی نفهمه که دارم زنشو می کنم . من و مامانم هر دو به آرامش خاصی رسیدیم که به این سادگیها نمیشه تو صیفش کرد . من یکی که خیلی راحت شدم . دیگه نه منت جنده هارو می کشم نه دخترای پر فیس و افاده ای رو ..پایان

نویسنده .. ایرانی

گرمای تن تو

من و محمد یکی دو سال می شد که با هم دوست بودیم.
محمد پسر جذاب و اهل شیطنت و بسیارهات.
اولین و تنها شریک جنسی من بود. اولین باری منو با خودش برد خوونه خواهرش به بهوونه جمع کردن وسایلش و خلاصه چیزی که نباید میشد،شد.
حتی تصور این چیزا واسه من وحشتناک بود.و اولین بار که منو با خودش برد فقط گریه می کردم ازش بدم اومد.باهاش حسابی دعوا کردم.اصلا باورم نمی شد که این اتفاق واسه من بیوفته.بهش گفتم من به عنوان یه انسان حق داشتم بدونم چی قراره برام پیش بیاد.
اونم بی نهایت پشیمون بود و پا به پای من گریه می کرد چون بینمون یه علاقه واقعی بود که فکر می کردم با داشتن یه رابطه جسمی خراب می شه( اما نشد ) مدام سرکوفت زدم بهش که تو کارت اینه و علاقت در همین حد.


اما اعتراف می کنم رابطه جسمی علاقه رو خیلی بیشتر از قبل می کنه چون واقعا حس می کنی جسم و روحت متعلق شده به کسی و تو هم صا حب جسم و روح اون شدی. و این بود که پای من باز شد به دنیای سکس و شروع تجربه.....
من روحیه شاد و پرجنب و جوشی دارم.و واقعا حتی تصور بودن با یک مرد هم منو تحریک می کرد اما این عقاید سنتی خشک که از بچگی تو خوونه و مدرسه تو گوشمون خوندن من رو همیشه می ترسوند.(این صرفا نظر شخصیه!)
ماجرا مربوطه به یکی از سکس های من و محمد تو یکی از روزهای داغ مرداد.
{(یکم از خودمون تعریف کنیم!!!برای کسایی که دوست دارن تجسم کنن:من اندام ظریفی دارم پوست گندمی،موهایی خرمایی،چشم های درشت مشکی و لب های برجسته .چهره جنوبی دیگه)
محمد بیست سانتی از من بلندتره و اندام درشت و پوست سفید و چشای عسلی.}
اون روز قرار بود با هم یکم گردش کنیم و بعد به قول محمد بریم یه جایی با هم صحبت کنیم!!!!(منظورش سکس بود)
محمد چشمامو خیلی دوست داره واسه همین اون روز براش سنگ تمام گذاشتمو چشمامو بیشتر آرایش کردم.شیطنتم گل کرده بود می خواستم تحریکش کنم و بعد یه جایی مجبورش کنم پیاده شه یکم با هم قدم بزنیم!
واسه همین وقتی سوار شدم با ناز تو چشاش خیره شدم و آروم گفتم: سلام عزیزم....
و همینطور که با چشمای خمار بهش نگاه می کردم باهاش دست دادم.
از نگاه خیره ش و لبخندش فهمیدم که بله... تو راه داشت حرف میزد و ازین مخ زنی های معروف آقایوووون.منم همینطور که دا شت صحبت می کرد و دستش رو دنده بود دستمو گذاشتم رو دستشو شروع کردم به نوازش کردن.... دستمو آروم میاوردم بالا تا رو بازوهاش و با سر انگشت ام نوازشش می کردم یه دفعه ساکت شد و هر چند لحظه یک بار بر می گشت نگاهم می کرد.خودم هم تحریک شده بودم.اما من خود دار تر بودم و قصدمم اذیت کردن اون بود.برگشتم سمتش و با عشوه گری همون طور که بازوهاشو نوازش می کردم گفتم: عزیزم میشه بریم
…قدم بزنیم.


محمد گفت : چشششششششششششششششم ...... و همونطور که می رفت یهو مسیر رو عوض کرد به سمت خونشون. از شیطنتش خندم گرفته بود گفتم کجا داری میری؟(حسابی تحریک شده بود حتی از روی شلوارش هم پیدا بود)
گفت:خوووووونه!
من: چی؟(خودمو زدم به اون راه) اونجا واسه چی؟
محمد فقط خیره نگاهم کرد
من: محمممممممممممممممممممممممممممممد؟؟؟
محمد: آخ اینطور نگو محمد که می کشمت.....
منم که از حرفا و حرکاتش تحریک شده بودم آروم نشستم تا خوونه
وقتی رسیدیم درو باز کرد و من مثله یه دختر خوووب !پیاده شدم.هوا گرم بودو منم داشتم کم کم داغ میشدم.وقتی رفتیم تو از محمد یه لیوان آب خواستم.برام آورد و همونطور که ایستاده بودم و داشتم آب میخوردم ایستاد کنارمو بهم خیره شد نگاهاش دیوونم می کرد واسه همین دستم می لرزید و از گوشه لیوان می ریخت رو لباس و مقنعه ام.خودش فهمیده بود و داشت میخندید.تحریک شده بودمو عصبی.حسابی تنم داغ شده بود.از پشت سر بهم نزدیک شد و دستشو پیچید دور کمرم.
من:چکار می کنی؟
محمد بی توجه به حرفام: وای ی ی ی ی چقدر تنت داغ شده (هنوز لباس تنم بود) هنوز که من بهت دست نزدم عشقم


منو برگردوند سمت خودش و محکم گرفتم تو بغلش وااااای میمردم واسه بازوهاش.
منو نشوند روی مبل و نشست جلوی پام دستامو گرفتو فشار داد و آروووم باهام حرف میزد و با نگاهای خیره اش دیوونم می کرد.بعد بلند شد نشست روی پاهام جوری که سنگینی وزنش رو من نیوفته.دست کشید رو صورتمو مقنعه ام رو درآورد.نفسام نا منظم شده بود.دست کرد تو موهامو بازشون کرد و ریخت توی صورتم.از تو موهام دستاشو آورد پایین تا روی گردنم.و با انگشتا ش نوازش میکرد.خوب می دونست چطور تحریک میشم.(میدونید که خانم ها 10 برابر بیش تر از آقایون به نوازش حساس هستند.)
انگشتاشو کشید رو لبامو و موهامو از روی صورتم کنار زد.لباشو آروم گذاشت رو لبامو شروع کرد به بوسیدن منم بی طاقت شده بودم دستمو کردم تو موهاشو شروع کردم به نوازش سرش و گوشاش و همزمان لباشو می خوردم.محکم بغلم کرد بعد آروم همونطور با دستاش سینه هامو فشار می دا د چند دقیقه تو همین حالت بودیم که من از هیجان داشت نفسم بند میومد بی اختیار آه می کشیدم.....
بلند شد مانتو رو درآورد و بغلم کرد بردم تو اتاق رو تخت. باز اومد کنارم و لب گرفت یه تاپ زرد رنگ یقه باز پوشیده بودم از تو یقه دسشو برد تو و انگشتشو کرد بین چاک سینه ام.
آروم صداش می کردم...... فقط می گفت جانم........
با یه دستش بلندم کرد و با دست دیگش تاپمو درآورد. اومد روی پاهام کمربندمو باز کرد و شلوارمو هم درآورد.گفتم چکار می کنی محمد؟
_هیچی عزیزم می خوام بخورمت..........
دستشو کرد پشت کمرمو بند سوتینمو باز کرد منم دستم رفت سمت دکمه های بلوزش و نوازش موهای سینش.
لباشو آروووم آورد پایین.....روی گردنم.....منم لاله های گوششو نوازش می کردم.
اومد پایین تر.... رسید به سینه هام شروع کرد با دستاش ماساژ دادن... حسابی تحریک شده بودم و سینه هام دردشون شروع شده بود(دردی که وقتی خانوما تحریک می شن تو سینه هاشون بوجود میاد و درصورتی که ارضا شن از بین میره)
محمد میدونست و سینه هامو با انگشتاش فشار میداد و وقتی ناله های منو میشنید بیشتر لذت میبرد و می گفت جااااااااااااانم......
با انگشتاش نوک سینه هامو گرفته بود و فشار میداد و با هر آه من فشار دستاشو بیشتر می کرد.
_ آخ محممممممممممممممممممممممممممممممممممد آرووووووم
_جان فدای سینه های داغت
_درد دارم اینطوری فشارشون نده
زبونشو گذاشت رو سینه هامو شروع کرد به خیس کردنش.... اون یکی سینه ام رو هم تو اون دستش گرفته بود
وفشار میداد.....لباشو گذاشت نوک سینه ام و شروع کرد به مکیدنش حسابی خیس بودم...... داشتم دیووونه می شدم....
از سر لذت ناله می کردمو محمد بیشتر تحریک می شد....زانوشو هم گذاشته بود بین پاهامو آروم فشار میداد.
حالا همه ی سینمو کرده بود تو دهنشو وبه طرز وحشتناکی می مکید.بی انصاف جوری می مکیدش که وقتی دهنشو می برد پایین و لباشو میاورد بالای سینه جوری هوا جمع می شد تو دهنشو مثل این بود که با هر مکیدن یه ضربه محکم به سینم وارد می کنه.
از هیجان و شهوت و درد داد میزدم سرشو گرفتم تو دستامو آوردم بالا با التماس نگاهش کردم و گفتم ترو خدا آروووووم تر....
واااااای باز می خواست شیطنت کنه با اون خنده ی شیطانیش گفت : درد داره عزیزم ؟ وای ی ی ببخش
و سرشو گذاشت رو سینه ام و اینبار با فشار بیشتر شروع کرد به مکیدن و گاز گرفتن.نوک قهوه ایی سینه هام قرمز شده بودن ..... اون دستشو هم برد پایین و شروع کرد به مالیدن کسم از روی شورت.
بی حال شده بودم.با زانوم زدم به پاهاش بلند شد .دستمو بردم سمت کیرشو و گرفتمش تو دستام.یه آه کشید دراز کشید اونطرف تخت.شرتشو کشیدم پایین و کیرشو گرفتم تو دستم.وای که وقتی راست میشد چه ترسناک میشد.خیلی کلفت بود اما متاسفانه خط کش همراهم نبود که ببینم چند سانته!!!!!! با انگشتام شروع کردم به نوازشش.دستمو بالا و پایین می کردم و حس می کردم که داره تو دستم سفت تر میشه.نفس های محمد بیشتر تحریکم می کرد.
_پاتو بیشتر باز کن محمد
_آروووم برام بخورش،همشو بکن تو دهنت
_این خیلی بزرگه همش تو دهنم جا نمی شه(کلی ذوق مرگ میشد وقتی اینو می گفتم)
لبامو گذاشتم رو نوکشو آروووم بوسیدمش.بعد با زبونم همه جای کیرشو خیس کردم.دیگه صدای نفساش به آه تبدیل شده بود و منو بیشتر تحریک می کرد که به اوج برسونمش....
آروم با لبام همه جای کیرشو می بوسیدمو خیس می کردم.لبامو گذاشتم سرشو شروع کردم به مکیدن
_آه ه ه ه ه ه نیلوی من......


_جان............... عزیزم................ دوست داری؟
بیشتر از نصف تو دهنم نمی رفت ،می رفت ته حلقم بدم میومد واسه همین مجبور بودم همه جاشو جدا جدا بمکم خودم حسابی خیس بودم..... همینطور که لذت می برد خواستم یکم اذیتش کنم...... برای همین علاوه بر مکیدن با دستام لای پاهاشو رونشو نوازش می کردم تا پاهاش کاملا بی حس شه...... از ناله هاش که بیشتر میشد، حس کردم داره به ارضا نزدیک میشه......
تندتر می مکیدم و بیشتر نوازشش می کردم تا اینکه سرشو آورد بالا و گفت دراز بکش.دیدم وقتشه و همون طور که با خنده نگاهش می کردم لبمو گذاشتم رو سر کیرشو سریع یه گاز کوچولو گرفتم که صدای فریادش تو خووونه پخش شد. داد میزد و برام خط و نشون می کشید منم بلند بلند بهش می خندیدم میدونستم تا چند لحظه نمی تونه بلند شه اما وقتی بلند شه دهنمو سرویس می کنه.....خودش خندش گرفته بود اما با اخم نگام می کرد....
اومدم از زیر دستش فرار کنم که بلند شد و از پشت محکم گرفتم و پرتم کرد رو تخت
_ من حسابی از تو برسم.........
_نه ببخشید محمد جان حواسم نبود اشتباهی............
اومد رو سینم و همینطور باهام دعوام می کرد دست و پا میزدم که بلند شم. با یه دستش کمرمو محکم گرفتو با دست دیگش پاهامو از هم باز می کرد. شرتمو درآورد و با انگشتاش شروع کرد به بازی کردن با کسم. نفسم داشت بند میومد.انگشتشو می کرد لاش و در میاورد.با نوک انگشتاش چوچولمو می مالید......وااااااااااااااااااای با این کارش دیووونه می شدم.....چشمامو بسته بودمو تند تند نفس می کشیدم...........یهو خیسیه زبونشو حس کردم..............
سرشو نوازش می کردمو اونم با زبونش دیوووونم می کرد..با لباش با چوچولم بازی می کرد......... داشتم ارضا می شدم.فکر کنم از فشاری که به دستش آوردم فهمید.
بلند شد دوباره اومد رو سینه ام.با پاهاش پاهامو گرفت یه دستش زیر سرم بود و دست دیگشو محکم پیچیده بود دور کمرم جوری که نتونم تکون بخورم.
سرشو آورد نزدیک گوشمو گفت: برسم حسابتو؟
_آخ نه نه محممممممممممد......... نه نه (می دونست وقتی اینطور با عشوه می گم نه یعنی آره )
_چرا نه عزیزم؟
(و همینطور آروووم کیرشو میمالید بهم تا دیووونه ترم کنه)
مگه مال تو نیست؟
(داشت سرشو می کرد تو)
_چرا.محمدم (بازوهاشو محکم گرفته بودم و چنگ میزدم)
آروووووم.................
آخ..............
محمممممممممممممممممممممممممممممد
_جووونم عزیز دلم
(داشت آروم فرو می کرد تو)
فدای تن داغت
من خیلی تنگ بودم و واقعا درد می کشیدم
کنار گوشش نفس نفس میزدم
دیوونم کردی دختر
دیگه داشتم جیغ می کشیدم
_آروووووم باش خانمم الان تموم میشه
ششششششششششششششششششششششششششششششش



واااااااااااااای تا ته رفته بود تو.......داشت آروم عقب جلو می کرد.....................
داشتم ارضا می شدم..........از ناله های من اون بیشتر لذت می برد و .............به ارگاسم رسیدم..........تو دستای محمد می لرزیدم.........محکم گرفتم..........اونم داشت ارضا می شد............... یه آه بلند......................
لباشو گذاشت رو لبامو.................. با هم رفتیم تو ابرا.....

نوشته:‌ f_Hot

خجالتی

آدم خوب نیست زیاد خجالتی باشه ولی من بودم . اسمم رامینه و20 سالمه . تازگیها واسم زن گرفتند تا یه خورده ردیف شم . پدرم وضعش خوبه و یه سوپر مارکت خیلی بزرگ تو یکی از مناطق پررفت و آمد شهرمون تهرون که قربونش برم همه جاش پر رفت و آمده داره . وقتی هم که دیپلممو گرفتم یه خورده این و ر و اون ور کرد و پرونده های جراحی منو تو 6 سالگی آورد روی کار که اون موقع در اثر چسبندگی روده پنج سانتشو گرفته بودند وهمونو با پول و پارتی یه جوری ردیفش کرد که معافمو بگیرم . موقع خواستگاری از خجالت داشتم آب می شدم . تو این دوره زمونه هر چند کوس خل زیادن ولی کوس خل خجالتی کم گیر میاد . شاید اگه چند وقتی دوست پسر ویدا می بودم اون راضی به ازدواج با من نمی شد . البته خیلی خوش تیپ بودم و خوش ظاهر ولی روز عروسی دست و پامو گم کرده بودم . یکی گره کراوات منو محکم می کرد . یکی موهامومرتب می کرد ...اون روز چند کیلویی لاغر شدم . بدتر از همه وقتی بود که می گفتن داماد باید برقصه . واسه این که خونواده تا موقعی که من به استقلال واقعی برسم هوامو داشته باشن طبقه اول خونه رو در اختیار من و ویدا جونم گذاشتن تا اونجا زندگی کنیم .


ویدا هم مثل من دیپلمه دانشگاه نرفته بود وپدرشم کار مند دولت بود . دختر خوشگلی بود . با این که زنم شده بود بازم خجالتم میومد باهاش حرف بزنم . بدترین قسمت اون اوایل کار مربوط می شد به شب زفاف . اصلا نمی دونستم باید چیکار کنم . با این که خیلی هیجان و هوس داشتم ولی هاج و واج به زنم نگاه می کردم . من تا حالا نه تنها سکس نداشتم بلکه دوست دختر هم نداشتم . نه تنها دوست دختر نداشتم با دخترای فامیل که صحبت می کردم سرخ می شدم . خودمو با جلق زدن ارضا می کردم . یه بار هم که رفته بودم خونه یکی از دوستان با هم درس بخونیم و اون واسم یه فیلم سکسی گذاشت دستگاه .. متوجه شده بودم که سوراخ کون و کوس با هم فرق می کنند . شب زفاف حال ویدارو گرفتم . دید که بخاری ازم بلند نمیشه . خودشو نیمه لخت کرد . منو هم تا شورت رسوند . بغلم زد . داشتم از هوس زیاد می مردم -بغلم بزن منو ببوس . خوب نیست مرد این قدر خجالتی باشه . خودشو به من چسبوند . لبای سرخشو که بوی خوش روژمی داد گذاشت رو لبام . داغ شده بودم . کیرم شق شده بود . شورتمو کشید پایین . کیرمو گذاشت تو دهنش . کیر من از هوس وخودمن از خجالت داشتیم اب می شدیم .-ویداجون خوشم میاد .. نه بده ولم کن الان آبم می ریزه تو دهنت -پس توبیا کوسمو بخور . شورت و سوتین توری خودشو در آورد و کوسشو گذاشت رو دهنم . دور و برش خیلی خیس و چرب بود . حالم داشت بهم می خورد . نفس نمی کشیدم تا این لحظات بگذره ومن راحت شم -عزیزم میک بزن . زبونتو در آر بلیسش خواهش می کنم هوس دارم مگه تو خواجه ای ؟/؟! وقتی که بهم گفت باید دختریشو بگیرم یاد حرفای دوستام وبزرگترا افتاده بودم که وقتی دخترا پرده شون پاره شه ممکنه دچار خونریزی بشن . دیدن خون دگرگونم می کرد . ویدای خوشگل وخوش اندام من که هر چی از خوشگلی و خوش پوستی اون بگم بازم کم گفتم اینجا رو هم اومد به کمکم وروکیر تیز من نشست . سرمو بردم عقب تا صحنه رو نبینم . به خودش فشار می آورد . فاصله بین ته کیر من با کوسش لحظه به لحظه کمتر می شد تا یه جایی که دیگه دیدم فاصله ای بین ما نیست -رامین مواظب باش حالا توش آب نریزی . هر چند بر می گرده ولی اگه با خون مخلوط شه و نطفه بند شه خوب نیست . وای صحبت خونو می کرد . وقتی کیرمو کشیدم بیرون روش خون نشسته بود . اون روز کلی مکافات داشتیم . وقتی کون تپل و بر جسته اشو دیدم هوس جلق زدن به سرم افتاد . تصمیم گرفتیم که فعلا بچه دار نشیم . اول شب وموقع عملیات قصد داشت بچه دار شه ولی این حال و روز منو که دید گفت بهتره که دست نگه داشته باشه . دوست داشتم کونش توی دیدم باشه وکوسشو بکنم . کیرمو چند بار فرو کردم تو کوسش ودر آوردم یه لذت خاصی داشت . از این قسمتش بدم نیومد . فقط کوس خوری داشت حالمو بهم می زد .



یه لحظه که داغ شدم کیرمو کشیدم بیرون -رامین کیرتو عمود بکش روکونم وروکون و کمرم خالی کن این جوری به اعصابتم فشار نمیاد ولی بدون توجه به حرفای اون کیرمو گرفتم تو دستم و با نگاه کردن به پوزیشن کونش و با یه حالت جلق زدن آبمو ریختم رو کمرش .. ویدا به امید فردا و فرداهای بعد باهام مدارا می کرد . پدر ومادر منم خیلی ازش راضی بودند واز این که هوای منو داره و عروس گلی نصیبشون شده خیلی خوشحال بودند . تو سوپر مارکت هم که کار می کردم بیشتر کارای مربوط به حسابداری و کامپیوتری اونو انجام می دادم وگرنه اگه می خواستم فروشندگی کنم روم نمی شد که از مردم پول بگیرم . یه ماه بعد از از دواج همون حالتای روز اولو داشتم ونمی تونستم به ویدا حال بدم . آب خودمو خالی می کردم و فکر نمی کردم که اونم یه نیازایی داره . فکر می کردم همون چند لحظه که کیرم میره تو کوسش کفایت می کنه . تا این که یه روز صبح که سرم درد می کرد بابا بهم گفت که برم خونه و منم رفتم . خیلی آروم وارد خونه شدم و رفتم تو طبقه خودمون . ویدا نبود گفتم برم از مامان خبرشو بگیرم . هنوز از راه پله بالا نرفته بودم که دیدم صدای بگو بخند روزبه داداش کوچیکه ام که سه سال ازم کوچیکتر بود و ویدا جونم چه جور فضای هال و پذیرایی رو پر کرده . قبل از این که متوجه من بشن خودمو عقب کشیدم . وایییییی نه باورم نمی شد . ویدا با شورت و سوتین صورتی رنگ توری که شب عروسی ما تنش کرده بود روبروی داداش روزبه ای قرار داشت که فقط یه شورت پاش بود -روزبه مطمئنی مامان الان بر نمی گرده . اگه می خوای بریم اتاق ما -نه همین جا حالش بیشتره صفاش بیشتره فضا آزادتره . مامان الان رفته تا ولی عصر و بر گرده و دوسه ساعت هم کمتر نمی کشه . بیا تو بغلم زن داداش . معلومه که داستانهای امیر سکسی خوب ردیفت کرده ...خیلی ناراحت شده بودم . ویدا به من خیانت می کرد و من نمی دونستم آخه چرا . من که اهل خیانت نبودم من که بهش وفادار بودم . می خواستم برم جلو یه چیزی بگم و روم نمی شد . سختم بود . جز این که اعصابمو خرد کنم وشخصیتمو ببرم زیر سوال و بیش از پیش احساس حقارت کنم فایده ای نداشت -روزبه کوسمو می خوری دیگه . سینه هامو هم میک میزنی ها -آره همه جاتو می خورم همه جاتو . تا هر وقت بخوای بهت حال میدم . این داداش کوس خل ما نمی دونه چه جوری هواتو داشته باشه . همون بهتر که نمی دونه . اگه می دونست شاید نصیب من نمی شدی ...... چرا من باید این جوری باشم . من که زن نمی خواستم . چرا واسم زن گرفتن . خودمو گوشه راه پله قایم کردم تا منو نبینن . خجالت می کشیدم . نمی خواستم منو ببینن . نمی خواستم پیش زن و داداشم سر افکنده باشم . داداش شورتشو کشید پایین وویدا شروع کرد به ساک زدن -.اییییی زن داداش زن داداش . قربون لب و دهنت .. ویدا یه لحظه کیر داداشو از دهنش کشید بیرون و گفت آبتو خالی کن تو دهنم که راحت تر بتونی تو کوسم تلمبه بزنی . من ول کنت نیستم تا آب کوسمو نیاوردی ازت دست بر نمی دارم -تو جون بخواه ویدا .. کیر دوباره رفت تو دهن زنم .. -نهههههه نههههه زن داداشششششش کیییییییررررررم . داداش جیغ می کشید وویدا سرعت ساک زدنشو زیاد تر کرد تا این که آب کیر روزبه ریخت تو دهن ویدا .. اوخ یعنی زن من آب کیر خوری رو دوست داشت و من ازش دریغ می کردم ؟/؟ من که همش ملاحظه اونو می کردم و می گفتم تو دهنش نریزه که بدش نیاد .



بعد از این حرکت روزبه اول سوتین ویدا رو باز کرد و بعد با دندوناش شورت زنمو تا زانوها کشید پایین سپس با دستاش اونو در آورد . کوس کوچولوی ویدا حالا دیگه تو دهن روزبه بود و اونا روی کاناپه می غلتیدند . سینه های زنم اسیر دستای داداشم شده بود -اوووووهههههه هوسسسسسس دارم تنم می خاره . نوازشم کن . بخارونم . کوسسسسسسسم کییییییییررررررت جووووووون بکن بکن دوستتتتتت دارم . اگه تو نباشی از دست این رامین دیوونه میشم . ده دقیقه تمام داشت کوس ویدا رو می خورد . اونو رو همون کاناپه درازش کرد و کیرشو فرو کرد تو کوسش -جاااااااان همینه . گاییدن همینه . کجایی رامین تا ببینی و یاد بگیری . کجایی که ببینی این جوری باید کوس کرد و حال داد . بزن روزبه منو بکن . تند تند بکن منو به حال خودم نذار . من میخوام . سینه هامو ولش نکن . بمالشون تا هوسم زیاد تر شه تا آبم زودتر بیاد . کیر کلفت روزبه رو می دیدم که چه جوری میره تو کوس زنم و در میاد . خونم به جوش اومده بود . با این که دوست داشتم زمین دهن باز کنه و منو ببلعه جراتشو نداشتم برم و اعتراض کنم . روم نمی شد وآبروم هم در خطر بود . روزبه با سرعت زیاد ویدارو می گایید . یه لحظه همسر خوشگلم فریادی کشید و گفت جوووووون ارضا شدم فدای کیرت حالا اگه دوست داری بریز تو کوسم -ویدا جونم برات فرقی نمی کنه که امروزه رو میخوام بریزم تو کونت .. راستش من خوشحال شده بودم که تو کوس ویدا نمی خواد خالی کنه هر چند دقیقا نمی دونستم که آیا اولین بارشونه یا نه . از حرفاشون این طور بر میومد که قبلا هم با هم سکس داشتن .-میخوام بریزم تو کونت ..



ویدا رفت از رو میز مامان قوطی کرمو ورداشت و داد دست روزبه اونم سوراخ کون ویدا رو با کرم آماده اش کرد و کیرشو از پشت فرو کرد تو سوراخ کون زنم . کون سفید و بر جسته ویدا درست روبروی چشام قرار داشت . ومن از زیر راه پله , قشنگ اونا رو می دیدم . اگه یه خورده سرمو بالاتر می آوردم خطرناک می شد . در این صحنه حالی به حالی شدم و از داخل شلوار روکیرم دست کشیده وآبمو تو شلوارم خالی کردم . خالی کردن آب من همزمان با خالی کردن آب داداش تو کون ویدا جونم بود . برگشت آب کیر روزبه از کون ویدا منظره قشنگی درست کرده بود . دیگه نتونستم اونجا وایسم . از خونه خارج شدم تا بر گردم مغازه . تصمیم گرفتم چندش وخجالتی بازی رو کنار بذارم واونجوری که ویدا میخواد بهش حال بدم . تصمیم گرفتم هر وقت که اون میخواد کوسشو بخورم . نمی دونم می تونم موفق شم یا نه . خیلی بده که ادم اعتماد به نفس نداشته خجالتی باشه .. پایان

نویسنده .... ایرانی

سکس بامعرفت

سلام به همه شما
مجيد هستم 22ساله از طرقبه(يكي از شهرستان ها مشهد) حدود يكماه هست گاهي وقتي به اين سايت ميام تا فقط داستان بخونم.
من ميخوام خاطره سكس‌ام با تنها دوست دخترم را براتون تعريف كنم. يه موقع اشتباه نكنيد من سكس زياد داشتم ولي بيشتر با جنده هاي بود كه از مشهد ميومدن طرقبه. (طرقبه يكي از محل هاي تفريحي مشهد هست يه جاي خوش و آب و هوا هست)

خوب بريم داستان را شروع كنيم. در ضمن به جان مادرم واقعيت مينويسم.من ازخرداد 87 با دختري به نام سحر دوست شدم.اون موقع امتحانات نهايي سال سوم راهنمايي بود. اولش فقط تا 6ماه بهم مسيج ميداديم. بعد ميرفتم دم مدرسه باهم تا نزديك خونشون همراهي ميكردمش.


بعد از حدو يكسال شب ها تو مسيج با هم حرفهاي سكسي ميزديم. يك روز ماشين بابام را بردم دم مدرسه و سوارش كردم اون موقع شده بود كلاس دوم دبيرستان. براي اولين بار يدونه بوسش كردم و خيلي خوشحال بودم چون خيلي دوستش دارم.همينجور با هم بوديم مواقعي كه با ماشين ميومدم از هم لب ميگرفتيم و بوسش ميكردم.ارديبهشت89(تاريخ ها را خوب بلد هستم چون خيلي دوستش دارم)بود كه سرش را تو ماشين گذاشته بود رو پام بهش گفتم دستم را ببرم جاي سينه هات گفت هركاري دوستداري بكن مال خودته عزيزم اين جمله را تو مسيج زياد بهم گفته بود ولي حضوري دفعه اول بود. دستم را بردم داخل سينه هاش و شروع كردم به ماليدن دفعه بعد با اجازه اش بردم جاي كسش بازم بهم گفت مال خودته واقعا با معرفت هست.وقتي يكم ماليدم كسش كاملا خيسش شد فهميدم خيلي شهوتي هست ولي من هنوز روم نميشد بهش بگم كيرم را بماله . چون دوست نداشتم با حرفم ناراحتش كنم گفتم اگه بخواد خودش ميگه ولي متاسفانه اونم روش نميشد بگه.بعد از مدتي دل را زدم به دريا و بهش گفتم كيرم را برام بماله موقع آخرين امتحان پايان ترمش بود اونم با كمال ميل گفت هرچي توبگي عزيزم.بهش گفت ميشه برام بخوري گفت باشه.


منم ماشين را بردم يكي از كوچه هاي خلوت نزديك مدرسه و اون شروع كرد به خوردن از هميشه بيشتر لذت ميبردم حتي از موقعي كه يكي از بهترين جنده هاي طرقبه را ميكردم.لحظه اي كه ميخواست آبم بياد بلندش كردم و با دستمال كاغذي خودم را جمع و جور كردم. تابستان شد راستي تو تابستان فقط از پشت پنجره ميديدمش چون تنها از خونه بيرون نميتونست بياد. روز20مرداد 89 دقيقا چهارشنبه بود گوشيم زنگ خورد بهم گقت خونمون هيچكس نيست. مادربزرگم حالش بد شده رفتن اونجا مامانم بهم گفته نهار هم اونجا هستيم. بهش گفتم فقط بگو چند ساعت تنها هستي گفت 3الي4ساعت. من از طرقبه با سرعت تمام اومدم كلاهدوز حدود يك ساعت تو راه بودم. وقتي بهش زنگ زدم كه دم در هستم هنوز هيچكدوم باورمون نميشد . دفعه اول بود. در را باز كردم خونشون ويلايي هست.از توحياط يدونه شاخ گل براش كندم و رفتم داخل.با يه تاپ صورتي و يه شلوار لي خيلي تنگ اومد جلوم. دو ماه بود نديده بودمش اول شاخ گل را با مسخره بازي بهش دادم و بعد شروع كردم به بوسيدن و لب گرفتن. خوشحال بودم . عاشقانه دوستش دارم.برام ميوه و شيرموز درست كرده بود با هم خورديم يعني اون دهنم ميكرد. بعدش شروع كردم به درآوردن لباسهاش،‌ فقط سوتين و شورت پاش بود .



اومدم لباسهام را دربيارم كه گفت خودم ميخوام دربيارم من فقط شورت پام بود رفتم روش شروع كردم به لب گرفتن و حرف هاي عاشقانه زدن بعدش سوتينش را آروم درآوردم و شروع كردم به خوردن سينه هاش سايز سينه اش حدود 70بود.بعد رفتم پايين شورتش را دربيارم گفت مجيد اين كار را نكن گفتم مگه مال من نيست گفت چرا ولي ميترسم گفتم خواهش ميكنم گفت باشه . منم درآوردم و شروع كردم به خوردنش قشنگ خيسش شده بود كه بلند شدم. اومدم بخوابم روش گفت نه ميخوام يكم بخورمش. شورتم را درآورد و كيرم را گرفت تو دستهاش اول بوسش ميكرد و بعد بهش زبون ميزد و بعد شروع كرد به خوردن يكم كه خورد گفتم بسه نميخوام آبم زود بياد. خوابيدم روش بهش گفتم برميگردي گفت آره عزيزم. تعجب كردم گفتم ميخوام از پشت باهت حال كنم گفت اشكالي نداره گفتم درد داره گفت مگه از پشت دادي گفتم نه، با هم خنديديم و بهش گفتم ولي اگه چيزي تو باسن آدم بره دردناك هست گفت من دوستدارم تو حال بكني. برگشت يك كون كاملا سفيد و قشنگي داشت سركيرم را يكم خيس كردم و گذاشتم توش خيلي حال ميكردم چون خيلي تنك بود كيرم من بد نيست بعد از چند تا تلمبه تازه اومدم بوسش كنم كه ديدم داره آروم اشك ميريزه بهش گفتم الهي مجيد برات بميره سحر جونم. اون موقع فهميدم بيشتر از اون چيزي كه فكر ميكنم با معرفت هست. كيرم را سريع با تمام شهوتي كه داشتم درآوردم چون دوستنداشتم اونقدر درد بكشه بهش گفت برگرد.


ديدم صورتش كاملا قرمز شده چون خيلي سفيد هست و اشك ها رو صورتش بود قلبم دوباره آتيش گرفت اول بوسش كردم بعد لب مشتي ازش گرفتم . و بعد كيرم را بردم بالا و بين سينه هاش گذاشتم خودش سر كيرم را كرد تو دهنش خيلي داشتم حال ميكردم يكدفعه ديدم داره آبم مياد بين سينه هاش ريختم و بعد تا حدود نيم ساعت كنارش بودم و بعد رفتم.هنوزم با سحر دوست هستم و تنها دوستمم هست.راستي اگه خوب بود بازم براتون از خاطرات بعديم مينويسم. من كاملا واقعيت را نوشتم قضاوت با دوستان ...

Thursday, January 26, 2012

دایی و مامانم

داستانی كه ميخوام براتون تعريف كنم خیلی کوتاه هستش اما ارزش گفتن رو داره ماجرا برميگرده به 2 سال پيش موقعی كه من 18 ساله بودم....... اسم مامان من مريمه و الان 42 سالشه و اون موقع 40 ساله بود. من تنها بچه خانواده بودم و به همين خاطر مامانم باهام راحت بود. مثلا با كرست و بدون پيرهن ميومد جلوی من يا مثلا دامن كوتاه مي پوشيد يا بعضی وقتها زير بلوزش كرست نمی بست كه باعث ميشد سر سينه هاش معلوم باشه.


من بدجوری تو كف مامان بودم. دوست داشتم اونو از كون بكنم. خيلی ديدش ميزدم. و قتی كه ميخواست بره حموم از بالای در رخت كن حموم لباس عوض كردنش رو ميديدم. چه كون سفيد و توپولی داشت. كونش گوشتی بود و وقتی راه ميرفت لرزش شهوت انگيزی داشت. خلاصه بگذريم يه روز از مدرسه زود تعطيل شدم و اومدم خونه. كليد انداختم و درو باز كردم اومدم تو خونه. البته سر و صدای زيادی هم نكردم. يهو ديدم از اتاق مامان و بابام داره يه صداهايی مياد. مشكوك شدم و بدون هيچ صدايی رفتم جلو. لای در باز بود. بله! داشتم چی ميديدم؟ داييم افتاده بود رو مامانم و داشت سينه هاشو ميخورد. باورم نميشد. داييم اسمش رضا بود. 30 سالش بود و زن هم نداشت. الان هم نداره. يه تشك انداخته بودن و مامان زير خوابيده بود. دايی هم افتاده بود روش و داشت ازش لب ميگرفت و سينه هاشو ميخورد. منم چيزی نگفتم و نگاه ميكردم. البته خيلی دوست داشتم كه اون موقع داييم مامانمو از كون بكنه. خلاصه بعد از اينكه سينه هاشو خورد شورت مامانمو كشيد پايين. قشنگ يادمه اون موقع مامان مريم يه شورت سفيد توری كمر كشی پاش بود. بعد پاهاشو داد بالا و شروع كرد به خوردن كس مامان. صدای آخ و اوخ مامان دراومده بود ومعلوم خيلی حشری شده.



بعد ازاينكه داييم حسابی كسشو خورد كير كلفتشو از زير شورتش درآورد و گذاشت دم كس مامان و آروم كرد تو. واقعا كير كلفتی داشت. مامان درد ميكشيد ولی اين درد از روی لذت بود. دايی شروع كرد به كردن و تند تند تلمبه ميزد. مامان هم صدای آخ و اوخش بيشتر شده شده بود. دايی بعد از اينكه حسابی مامان رو از كس كرد ، بهش گفت كه برگرده اما مامان گفت كه نه. از كون نميده چون درد داره. اما داييم بالاخره به زور برش گردوند. اول بهش گفت ميزاره لای پاش. وقتی كه مامان برگشت قشنگ يادمه داييم با يه فشار سر كير كلفتشو كرد تو كون مامان. مامان يه جيغ بلند كشيد كه من جا خوردم. خواست بره اونور اما دايی گرفتش و يه فشار ديگه داد. حالا نصف كيرش تو بود و مامان مريم هيچكاری نميتونست بكنه. ديگه دايی قشنگ كيرش رو كرد تو كون مامان و شروع كرد به تلمبه زدن.


مامان بد جوری ناله ميكرد. قمبل كونش منو ديوونه ميكرد. كير كلفت دايی توی اون كون سفيد و نرم و گوشتی بود. يه جای گرم و نرم. فكركنم نزديك 5 دقيقه داشت از كون ميكرد. وقتی كه دايی كيرشو درآورد قشنگ سوراخ كون مامان مريمو ديدم كه گشاد شده بود. بعد دايی سريع برگشت به پشت خوابيد روی تشك و مامان مريم كير دايی رو گرفت دستش و شروع كرد واسش جلق زدن. آب دايی كه اومد مامان اونوگرفت به طرف سينه هاش و پاشيد روی سينه هاش. بعد افتاد روی دايی و بیحال افتادن. منم كه اونقدر دست رو كيرم كشيده بود آبم اومده بود بی سروصدا رفتم بيرون. وقتی يك ساعت ديگه برگشتم خونه دايی نبود و مامان تازه از حموم برگشته بود يه دامن كوتاه تا زانوهاش پوشيده بود با يه تاب سينه باز و طبق معمول كرست نبسته بود. وقتی نگاش كردم باورم نميشد اين همونيه كه زير دايی بوده اونم تا يه ساعت پيش

شروع وحشتناک دوستی ما

سلام اسم من مهرداد.18 سالمه.داستانی که براتون نوشتم مربوط میشه به ماه پیش که از یه شروع وحشتناک اغاز میشه،به یه پایان خوش...!
............................................................................

صبح بود باصدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم.بعد خوردن صبحانه راهی مدرسه.شنبه بود ماهم مثل همیشه حوصله مدرسه نداشتیم.سر ایستگاه تاکسی های ازادگان بودم[خونه ما کرج] که بعد10دقیقه تاکسی اومد.خالی بود ولی من از قصد عقب نشستم.چون رانندش از اون کنِه هابود،هر کی کنارش میشست تالحظه رسیدن مُخشو میخورد.منم که مسیر هر روزم بود عقب نشستم.بعد چند دقیقه دختری با یونی فورم مدرسه اومد عقب نشست پیش من.هنوز در نبسته بود که روبه راننده گفت:آقا حرکت کنید من اون 2نفر حساب میکنم.رانندهم که تو کونش عروسی شد حرکت کرد.اون روز یه امتحان خیلی سخت داشتم ولی من تا 4صبح پای پی ای3 بودم داشتم بازی میکردم.درد رد نشدن قسمت سخت بازی از یه طرف و سختی تقلب امتحان امروز از طرف دیگه.داشتم بازی تو ذهنم مرور میکردم که یه چیز سنگین رو شونه هام حس کردم.سریع برگشتم دیدم سر دختره روشونه هامه.با صدای زجر الود چشمای بسته گفت:حالم بده ...قرص خوردم...تا اینو گفت بیهوش شد.منم باصدای بلند داد زدم حاجی بدبخت شدیم جَوون مردم از حال رفت حاجیم که دوباره حرف منو تکرار کرد رنگش پرید سریع یک دو پر کرد ما رو رسوند بیمارستان.توراه چند باری مغنعه دختره کشیدم تند تند میگفتم خانوم؟خانوم؟جون مادرت بلند شو...به لاخره رسیدیم .بدو بدو رفت تو بیمارستان که دکتر بیاره منم سریع از ماشین پیاده شدم.دو به شک بودم که بلندش کنم بیارم بیرون یانه؟که انقدر طول کشید تا بچه های بیمارستان اومدند منم یه نفس راحت کشیدم.دیدم راننده داره میره بلند داد زدم حاجی کجا؟اونم با حالت مسخره گفت زنم حالش بده دارم میرم خونه...ببخشید.از جیبش خودکار دراورد شمارش کف دستم نوشت رفت.تا رفت نگاه به شماره کردم دیدم 6رقمیه.تو دلم گفتم کیرم دهنت ترسو دیگه عقب ماشینتم نمیشینم.شاید حق داشت چون همه جوره بوی دردسر میداد.


منم بیخیال شدم رفتم تو بیمارستان.از اون اقا که تو پذیرش بود پرسیدم مریض ما کجا رفت؟طبقه 2برو بهت میگن.منم از پله ها اروم رفتم بالا پاهام نمیکشید برم ولی دلم هم نمیذاشت برگردم اخرش دلم پیروز شد رسیدم تو اتاق دختره که دیدم واقعا اوضاع خرابه.چند تا دکتر پرستار دورشن یک جا دلم فرو ریخت نمیدونم چرا ولی این دفعه دلم راضی بود فرار کنم ویه حسی میگفت ببین چی میشه.من انقدر دوبه شک بودم که فرار نکردم وایسادم.یه گوشه اتاق رو صندلی نشستم که پرستار اومد ازم پرسید چه نسبتی باهاش داری؟منم که میخواستم توضیح بدم که هیچی. دوباره پرسید چیکارش کردی به این روز افتاده؟سریع گفتم، میگفت که قرص خورده نمیدونم چی بود.پرستارم مثل برق رفت تو اتاق به دکتره گفت همراهش میگه قرص خورده.دکترم سریع به پرستاره گفت باید معدشو شستشو بدید همون دکتره داشت حرف میزد رو به من گفت قرص چی خورده؟منم باصدای لرزون اروم گفتم نمیدونم.خیلی خوب بروبشین تا خانوم ... بیاد ببینم چی میگی.دوباره نشستم رو صندلی راه رو که پرستاره صدام زد منم رفتم پیشش.فرم بهم داد گفت کامل پرش کن.منم فرم پرکردم اون قسمت مشخصات بیمار،نسبت با بیمار خالی گذاشتم بهش تحویل دادم.نگاهی به فرم کرد نگاهی به ما بعد با حالتی که چین بین ابرواش افتاده بود گفت نمیدونی چه نسبتی باهاش داری؟منم که منتظر این جمله بودم گفتم: هیچی تو تاکسی بود اون رانندم شاهدش من چه میدونم این کیه.البته همیه اینارو با صدای اروم میگفتم.یه ذره صدامو بلند کردم گفتم من حتی اسم اینم نمیدونم عجب گیری کردیما...پرستارم یه زره مکث کرد گفت پسر خوب یه جسد نیمه جون اوردی اینجا طلب کارم هستی من از کجا بدونم چی راست،یه نگاهی به فرم کرد گفت اقا مهرداد واسه من مسعولیت داره.منم پریدم وسط حرفش گفتم لازم نکرده دلتون واسه من بسوزه به اسم کوچیک صدا کنید بگین من الان باید چیکار کنم؟رو به پرستار بقل دستش کرد گفت زنگ بزن پلیس همه چی معلوم میشه...منم داد زدم پلیس!پلیس واسه چی؟گفت مگه به خودت شک داری؟نه...نه معلوم که نه اصلا زنگ بزنین بهتره این جوری حداقل از شر شما خلاص میشم من که به خودم شک ندارم.گفت مطمئنی؟اره انقدر مطمئن که تا اخرش وایمیسم.



یه لبخند زد گفت حتی انقدر مطمئنی که اون کیف صورتیم مال تو؟یه نگاه به دستم کردم دیدم هنوز کیف دختره دستم اصلا نفهمیدم این کی برداشتم نه این مال من نیست.گفت خوب بگرد ببین توش چیه.سریع زیپشو باز کردم خداروشکر موبایلشو پیدا کردم.باورش برای خودم سخته چه برسه به شما که واقعا تو اون شرایت نمیدونستم باید چیکار کنم برای همین اِین این بچه های الکی خوش رفتم تاگوشی بدم به پرستاره که دیدم نیست برای همین از همکارش که موقع صحبت کردن کنار مابود پرسیدم نیستند؟الان میاد.چند قدمی تو راهرو زدم که به لاخره اومد منم گوشی بهش نشون دادم گفتم این تو کیفش بود.اونم به صورت خیلی جدّی گفت زنگ بزن پدر مادرش بیان.رفتم تو مخاطباش،مخاطب زیادی نداشت شماره مادرش گرفتم بعد 3تا بوق برداشت.سلام کردم باحالت ناله عصبانی باهم گفتم دخترتون حالش بده اوردمش بیمارستان تروبه خداسریع خودتون برسونید.که نذاشت حرفم تموم بشه سریع گفت به باباش زنگ بزن...نه نه اونم برنمیداره زنگ بزن الناز همسایمون سریع میاد تلفن قطع کرد صدای بوق اشقال تو کل مغذم پیچید.متحیّر از برخورد مادر دختره که چرا... که چرا قطع کرد....یک ان به خودم اومدم به خودم گفتم حالا چیکار کنم...که پرستاره اومد تو اتاق گفت چیشد؟ منم گفتم مادرش بود قطع کرد.پشتم بهش بود صورتم رو به پنجره که از پشت اومد نزدیکتر گفت میدونی چه قرصی خورده؟منم هیچی نگفتم گفت ترامادون اونم با دوز بالا. منم برگشتم بهش گفتم چی ؟؟؟گفت چی نداره میخواسته خودکشی کنه.اینو که گفت یک ان بغض گلوم گرفت صورتم قرمز شد صدام گرفت دیگه واقعا فکرم به هیچی نمیرسید.پرستارم که حال مارو دید گفت نگران نباش کمکت میکنم از این ماجرا خلاص شی.لحظه های خیلی بدی بود هم دیگه کاملا فهمیده بودم بدبخت شدم،هم دلم به خاطر دختره میسوخت.که اومدم به پرستاره بگم حالش خوب میشه که حالش گفتم بغضم ترکید زار زار گریه کردم پرستارم گفت ا ا ا مرد گنده نگاش کن... ببین چیکار میکنه... حالا مگه چیشده چند ساعت دیگه به هوش میاد خوب خوب میشه،



اشکاتو پاک کن که یه صدای اومد،یه پرستار دیگه بود که رو به همین پرستار مهربونه گفت پریسا مریض تخت 12حالش بده برو ببین چیشده .گفت من الان میام گرییه نکنیا بعدش رفت.منم کنار تخت همون دختره رو یه صندلی نشستم دستام گذاشتم رو تخت سرم گذاشتم رو دستام دوباره گریه کردم وای که چه حس بدی بود حسی که همراه باتپش قلب شدید همراه بود.من بدبخت نمیدونم چه گناهی کرده بودم که گیر ادم خودکشی کرده افتادم.اییین این ادمای بدشانش که موقع بازیای انلاین گیر یه ادم عقده ای میوفته مثل سگ میبازن...ولی این دختره که کنارم بود نه توهّم بود نه بازی،باید باهاش کنار میومدم.چند ساعت توهمون وضعیت بودم حوصله نفس کشیدن هم نداشتم که پرستاره اومد دستشو روموهام گذاشت گفت چه قدر به حرفم گوش کردی گریه نکردی.پاشو که داره به هوش میاد.منم سریع خودم جم جورکردم از روصندلی بلند شدم.حدوداً نیم ساعتی گذشت به هوش اومد اروم اروم چشماش باز کرد اون موقع پرستاره با یک دکتر بالاسرش بودن. دکترم بعد یه کم معاینه کردن چند تا سوال پرسیدن از دختره رو به پرستاره گفت تا پس فردا حالش خوب میشه مرخص.پرستارم گفت دیدی چیزی نشده بعد بادکتره رفت بیرون.


اشک توچشمام جم شد ولی این دفعه از خوشحالی بود دختره که حالا اسمشو میدونستم سرش رو به پلو خوابیده بود رو به پنجره.منم گفتم بذار تو حال خودش باشه خواستم برم بیرون که صدای دل نشینی بلند شد گفت چرا منو نجات دادی؟من که انتظار این جمله رو نداشتم گفتم چی...؟چرا نداره تو، تو تاکسی بودی پیش من که از حال رفتی... بیا خوبی کن.اونم صورتش به طرف من برگردوند ولی هیچی نگفت.نگاه مظلومش دل هر ادمی میلرزوند.بیخیال رفتن شدم اومدم کنارش نشستم.بزرگ ترین سوال تو ذهنم که چرا اون قرص خورده ازش پرسیدم.با معطّلی گفت چرا میخوای بدونی؟اومدم جواب بدم که پریسا همون پرستاره اومد تو اتاق گفت به به پسر احساسی ما چه خلوتی کرده... شما چطوری نازنین خانوم....منم خجالت کشیدم سرم انداختم پایین.تازه یادم اومد که مادر نازنین چی گفته،ببخشید گفتم از اتاق زدم بیرون سریع باگوشی نازنین زنگ زدم به همسایشون اونم سریع خودش رسوند.سراسیمه وارد اتاق شد من از جام بلند شدم همسایشون همه جوره خوشگل بود... لحظه اول طوری نگاش کردم بدبخت ترسید منم سریع نگامو پیچوندم به دم دستگاه تو اتاق بعد اهوال پرسی من رفتم بیرون چون فکر کردم شاید حرف خصوصی داشته باشن.در اتاق بستم داشتم تو راهرو قدم میزدم که انگار برق از کللم پرید وای انگار پریسا 180 درجه عوض شده بود ولی نه اینطور نبود من از صبح تا الان هواسم بهش نبود.یه زن 27یا 28 یا شایدم 26یا 25 من چه میدونم چند سالش بود همین دورورابود... با رپوش سفید موی رنگ شده کنار زده .که تازه من فهمیدم اومدم بیمارستان خصوصی.سینه های نسبتا بزرگ عینک بدون فرم که چهرش واقعا زیبا بود ولی به پای النازهمسایه نازنین نمیرسید.همین دختره که چند دقیقه پیش رفت تو.یه نیم ساعتی پشت در بودم دیگه داشت ساعت 3میشد موقع رفتن ما به خونه.در زدم رفتم تو اتاق نازنین که دیدم خوابیده.به الناز گفتم من باید برم دیگه دیرم شده.النازم رو صندلی نشسته بود پاهاشو انداخته بود روهم که معلوم بود رونای بزرگی داره.


باصدای اروم که دل هر بچه رو میلرزونه گفت اگه تو نبودی معلوم نبود چه بلای سر نازنین میومد پرستاره همه چی بهم گفت...نازنین بچه طلاق واقعا از نظر عاطفی بد پیش پدرش زندگی میکنه ماهم همسایشون حواست باشه که فکر بدنکنی.راستی بازم ممنون فقط به پدر مادر نازنین نگیا منم نیش خندی زدم گفتم خیالت راحت فقط به مادرش گفتم اونم مارو مثل سگ پس زد...راستی نازنین دوستی فامیلی نداره که همسایش به زحمت نیوفته؟لبخندی زد گفت نه اگه خیلی ناراحتی تو پیشش بمون،چون پسر خوبی هستی بهت میگم،به خاطر اخلاقش هیشکی دورورش نمیاد.موبایل نازنین پس دادم خدافظی کردم.داشتم میرفتم که دیدم زشته ازپرستاره تشکر نکنم رفتم پیشش ازش به خاطر راهنمایاش،دلداریش تشکر کردم.اونم گفت داشتی سکته میزدی دلم نیومد ولت کنم از این موردای اینجا زیاده...راستی همیشه زود میزنی زیر گریه؟منم باحالت اخم تو ابروهام، گفتم مثل اینکه شماهم بدتون نیومد،حالا بگذریم میخواستم تشکر کنم که کردم.اونم سریع خودشو جم جور کرد گفت خوش اومدی.منم که دیدم ناراحت شده عقب عقب رفتم گفتم پریسا خانوم تا اخر عُمرَم به خاطر شما هم که شده این بیمارستان میام ...بای.لحظه نگاش کردم دیدم خوشش اومده لبخند زد اخماشو توهم کرد زیر لب یه چیزی گفت که من نفهمیدم.از بیمارستان اومدم بیرون یه نفس عمیق کشیدم که تا ته ریه هام رفت هوای عالی بود دیگه از تپش قلب خبری نبود.از اون سردردیم که به خاطر هوای بیمارستان بود داشت کم میشد.اروم اروم قدم زنان از بیمارستان زدم بیرون نگاه به دورورم کردم نفهمیدم کجام دربس گرفتم رفتم خونه.
............................................................................
انقدر خسته بودم که بدون ناهار تا8شب خوابیدم بلند شدم یه ذره بازی کردم .... حوصله خانواده نداشتم شام تو اتاقم خوردم ساعت10خوابیدم تمام طول شب به فکر نازنین بودم.فکرم همش درگیر پدر مادر نازنین بو که از هم جدا شدند.نازنین بچه طلاق بود کاریشم نمیشد کرد از نگاه، رفطاراش میشد فهمید بچه افسردهیه.البته یه نیم فکریم به الناز کردم...جیگری که اگه تو فشن تی وی میرفت الان باید باپارازیت تو ماهواره میدیدمش.اون شب هر جوری بود سرکردم صبح روز بعدشم مدرسه نرفتم چون اینقدر فکر خیال داشتم که اگه میرفتم مدرسه هیچی نمیفهمیدم.اون روزم رفتم درمانگاه 7000به اون دکتر چاقال دادم که گواهی پزشکی واسه 2روز قیبتم بنویسه .روزبعدش رفتم مدرسه همش به فکر نازنین بودم.از مدرسه اومدم خونه دیدم یه پیام دارم.لباسم عوض کردم پیام خوندم توش فقط نوشته بود سلام.شمارش قریبه بود.راستشو بخواید حس کنجکاویم گل کرد به همون که پیام داده بود زنگ زدم بعد2تا بوق برداشت اوه ه مای گاد... نازنین بود پشت خط از صداش که گفت سلام فهمیدم.تمام موهای بدنم سیخ شد دوباره قلبم شروع به تند تند زدن کرد هیچی نگفتم دوباره گفت پشت خطی هنوز مهرداد؟منم باصدای اروم گفتم نا... نازنین توای؟شماره من از کجا اوردی؟اونم گفت چه عجب صدای شمارو شنیدیم،از اون برگه ناقصی که تو بیمارستان پرکردی برداشتم یعنی من از پرستاره خواستم بهم بده اونم شمارتو داد.نذاشت حرف بزنم سریع گفت بازم ممنون که منو رسوندی بیمارستان منم گفتم قابلی نداشت.خواستم ازش بپورسم که چرا اون قرص خورده...اخه نیست ما تا حالا زیاد فرد خودکشی کرده ندیدیم. که این شارژ عوضی تموم شد تماس قطع شد .تووووووووف به این شانس که یه پیامی اومد که نوشته بود پس چی شد؟سریع باگوشی بابام از اینترنت شارژ گرفتم[اون روز پدرم مرخصی گرفته بود] پیامک زدم ببخشید شارژم تموم شده بود از بیمارستان کی مرخص شدی؟الان حالت خوبه...اونم جواب داد امروز صبح الانم فقط سرم درد میکنه یه کم طب دارم.از اینکه حالش خوب بود خیلی خوش حال بودم.جواب دادم خوش حال شدم روبه راهی هنوز،



حالت خوب میشه نگران نباش.جواب داد مرسی که به فکر من هستی قرصام خواب اوره خیلی خوابم میاد بای.منم نوشتم خواب من ببینی بای.خیلی خوشحال بودم که نازنین حالش خوبه یعنی میشه گفت واقعا خوش حال بودم.شب شد ساعت11میخواستم بخوابم که یه پیامی اومد بیداری؟شماره نازنین بود.مثل سگ خوابم میومد ولی جوابشو دادم اره هنوز بیداری؟ گفت همین نیم ساعت پیش بیدار شدم حوصله ای اس ام اس بازی داری؟منم که واقعا خوابم میومد گفتم اره حالا از کجا شروع کنیم؟جواب داد مگه میخوای چیکار کنی که اینجوری میگی.منم خندم گرفت راست میگفت این چه طرز نوشتنه تا صبح اس ام اس بازی کردیم از هردری گفتیم تقریبا دیگه از همه چی هم باخبر بودیم.نازنین تنها بچه یه خانواده خرپول که مادرش به خاطر بلند پروازیاش از پدرش جدا شده بود.النازم تنها دوستش بود که20سالش بود.الناز یه دختر دانشجو خیلی شوخ تب بود که نازنین خیلی دوست داشت به خاطر اخلاق تیپ ظاهریش خیلی تودل برو بود همه اینارو نازنین گفت.اون شب کلی اس ام اس بازی کردیم یه جورای میخواستم حال هوای نازنین عوض شه.




ساعت3خوابیدم.روز ها میگذشت تمام وقت من پیامک زدن به نازنین بود.به لاخره کاملا خوب شد میتونست بیرون بیاد.5شنبه ساعت5 باهاش قرار گذاشتم تو پارک ملت.قبول کرد منم خیلی خوشحال شدم.ما5شنبه مدرسه نداریم.صبح رفتم حمام ناهار زدم بعد2ساعت خواب بیدار شدم ساعت3:30بود، موهای من همیشه کوتاه ولی طوری حالتش میدم که وقتی موهام خابیده کسی باورش نمیشه که این چی بود.از زمانی که یادم میومد موهام بابام فشن میکرد از یه زمان به بعد دیگه خودم جوری که فقط تو استرخ موهام هیچ حالتی نداره دیگه واسه مدرسم هر روز یه مدلی میدادم ...شلوار مشکییم که رگه های به رنگ نسکافه داشت پوشیدم یه تیشرت سفید که عکس جلوش 3تا پسر بچه به شکل کارتون داشت به تن کردم.بافتمو که تازه امسال خریده بودم رنگش سفید بود طرح یقش نیکون،تنگ بود به تن کردم.بگذریم اینارو گفتم که فکرنکنین نازنین از من سر البته یه ذره یا شایدم خیلی سره یا مساویم یا شایدم عمرا من سر باشم یه چیز تو همین مایه ها...رفتم سر قرار منتظر شدم تا به لاخره اومد.وای که چه قدر خوشگل شده بود شلوارابی پالتو مشکی شال صورتی به سرش بود با صورتی بدون ارایش. چه قدرهم صورتی بهش میومد.اومد جلو دست دادیم نشستیم رونیمکت پارک. نازنین واقعا دختر تاپی بود تمام لباساش مارک داربود.صداش خیلی دوست داشتنی،به دل میشست.جوری که ادم دوست داشت فقط واسش حرف بزنه... شروع کردیم به صحبت کردن انگار20سال بود همدیگرو ندیده بودیم.نازنین هم سن من بود ولی رشتش ریاضی بود من تجربی.سوالی که برای بار صدم پرسیده بودم،بازم پرسیدم.بهش گفتم توکه همه چی داری،خدارو شکر خیلیم خوشگلی....روخشکلی تاکید کردم،تازه چشمای سبزتم زیبایتو دو چندان میکنه خلاصه کلی مقدمه سازی کردم گفتم چرا خودکشی کردی؟اونم سرخ شد اشک تو چشمای سبزش جم شد گفت واقعا چرا میخوای بدونی؟گفتم همینجوری اصلا ولش کن.نمیدونم چرا هر وقت این سوال میپرسیدم از خودم بدم میومد دوست داشتم سریع حرفم پس بگیرم...اومد نزدیک دستاش گذاشت رو دستم وای چه قدر بدنش داغ بود تو اون هوای سرد.نفساش نامیزون شده بود گفت این حرفای که بهت میزنم رازای منه به هیشکی نگو منم به نشونه تایید دستاش فشار دادم...گفت من از مادرم هیچ خیری ندیدم اون پارسال از پدرم جداشد بعد6ماه ازدواج کرد ولی پدرم وفادار موند الانم تنهاس.



اون موقع که مادرم بود هیچ خیری به ما نرسید.منم دیگه از همه چی خسته شده بودم تنها لحظات خوبم تو این یکسال باالناز بود.الناز که میشناسی...النازم الان دانشجو میخواد...ولی نمیتونه زیاد بامن باشه،منم به قصد مردن باهزار بد بختی اون قرصارو جور کردم خوردم.انقدر فکرم درگیر بود که نفهمیدم چرا قرص صبح خوردم شاید یه دلیلشم بی احتیاتی خودم بود من از این جراتا نداشتم برای اینکه راحت بمیرم 4تاباهم خوردم. هم پشیمون بودم هم نه وقتی یاد زجرهای که کشیده بودم میوفتادم.یاد شبای تنها...یا موقعی های که دوست داشتم با یکی دل سیر حرف بزنم...قصه خوردن از اینکه مادر من چرا... میخواستم یکی دیگه بخورم ولی وقتی یاد الناز بابام میوفتادم پشیمون ...دیگه دیر شده بود منم قرص خورده بودم میخواستم برم دکتر ولی بیخیال شدم منتطر مرگ.انگار دلش خیلی پر بود،وقتی حرفاش تموم شد یه اهی کشید گفت الان به جز تو فقط الناز میدونه.



منم که بقض گلوم گرفته بود فقط چند دقیقه بهش ذول زدم گفتم پس چرا مدرسه رفتی؟یه ذره اشکاش پاک کرد خندید گفت نمیدونم شاید اثر قرص داشت شروع میشد منم داشتم عقلم از دست میدادم.دیدم دیگه داره گریه هاش به فریادی میکشه سرش گذاشتم رو سینه هام بادستم اشکاش از گونه هاش پاک کردم گفتم مهم اینه که الان تو زنده ای...زندگی سخت بگیری سخت میشه اسونم بگیری مسخره پس ایین من الناز به شوخی بگذرون تا راحت تربشه..تازه دختر خوب ادم تا به بن بست میخوره خدکشی نمیکنه!حرفام داشت ارومش میکرد خیلی اروم دیگه انگار حالش خوب شده بود نگرانی نداشت سرشو از شونه هام برداشت گفت: توهم خیلی خوب دل داری میدیا مهرداد.یه لحظه که به خودمون اومدیم دیدیم انگار خیلی بیخیال شده بودیم که تو پارک همدیگرو بقل کردیم،با ترس دورومو نگاه کردم دیدم به جز یه پیرمرد پیرزن هیشکی تو پارک نیست باهم زدیم زیر خنده واقعا اگه یه ماموری،اشناای نازنین تو بقل من میدید چیکار میکردم.باهم بلند شدیم قدم زدیم تو راه بستنی گرفتم باهم خوردیم تو اون هوای سرد میچسبید.تا دم خونشون همراهیش کردم ازش خدافظی کردم اونم گفت بعد این همه درد،سختی امروز بهم خیلی خوش گذشت واقعا ازت ممنونم که واسه من وقت گذاشتی....رفتم جلوتر دستاش گرفتم گفتم از این به بعد من تو یه دوست واقعیم،دوستاای که همیشه باهمیم منم همیشه دوست دارم. سریع پرید تو بقلم گفت عاشقتم مهرداد.چند دقیقه تو بقلم بود بعدش رفت.

...........................................................................
دوست دختر یه واژه بی معنی واسه من.تاقبل از نازنین من چندتای دوست دختر داشتم بیشتر در حدّ خوابوندن کل دوستام بود.راستشو بخواین من اصلا تو مود این چیزا نبودم الانم نیستم.هردفعه مخ زنی می کردم و هر بار که موفق میشدم شماره دوستام میدادم همیشم بهم میگفتن تو دیوانه ای مهرداد...راست میگفتن واقعا من دیوانه بودم...از هیچ دختری بدم نمیاد ولی روی خوش هم نشون نمیدم...امّا نازنین یه چیز دیگست نه به خاطر تیپ ظاهریش که واقعا شاهکاره و نه به خاطر پول داریش شاید به خاطر شروع جالب دوستی ما که فقط من اون روز میخواستم برم مدرسه که گیر این افتاده بودم...البته تا باشه از این گیرا!!!!!...روز ها میگذشت من نازنین واقعا به هم وابسته شده بودیم.جوری که اگه یک روز همدیگرو نمیدیدیم یا به هم زنگ نمیزدیم میمردیم.تمام این وابستگیا به خاطر شروع خیلی جالب رابطمون بود البته رابطه ای که دوطرف بود خیلی خیلی عاشقانه...تمام وقت ما تو پارک میگذشت هر وقت میرفتیم اون دو تافسیلم اونجا بودن،چند باریم سینما،کافی شاپ هم رفتیم ولی چون فقط دوست داشتیم حرف بزنیم بیشتر تو پارک بودیم.منم دیگه حوصله بازی،درس،خانواده نداشتم فقط دلم میخواست بانازنین بودم درسام داشت اوفت میکرد ولی مهم نبود.از کورس تموم کردن بازیای بزرگم که بین دوستام داشتم هم عقب افتاده بودم. مهم این بود که نازنین داشت از لاک افسردیگی خارج میشد منم داشتم حس عاشق شدن تجربه میکردم...وسطای هفته بود مادرم گفت 5شنبه میره خونه ی خواهرش.منم بابی اعتناای گفتم به من چه سلام برسون،ولی خوشحال بودم چون من از خونه خالی نهایت استفاده میکردم.راستش بخواید فقط بازی سکسی میکردم،قلیون 10ساله بابام کش میرفتم چاقش میکردم میکشیدم...قلیونه بد چیزیه هرکی مییاد خونه ما اول دل سیر میکشه بعد سلام علیک میکنه... خیلی حال میکردم خلاصه سَرَکیَم به ماهواره میزدم چند تا شو،رقص،شو لباس میدیدم....نمیدونم چرا ولی دلم میخواست نازنین پیشم باشه.بهش با اسرارگفتم اونم قبول کرد قبول که نمیشه گفت از ته دل خوش حال شد. به لاخره 5شنبه شد من ساعت 8صبح بیدار شدم.بعد صبحانه رفتم دوش گرفتم اتاقم تمیز کردم ساعت داشت کم کم 10میشد فکرکردم چیکار کنم که به نازنین جونم خوش بگذره دیدم یه بطری مشروب دارم[فقط نپرسد از کجا اوردم چون حوصله ندارم به گم چطوری از پسرعموم پیچوندم]گذاشتمش تو کابینت اشپزخونه اومدم تو اتاق گفتم راهت ترین کار فیلم دیدنه.بد تیچر اماده کردم گذاشتم تو سیستم.فیلم شاهکاریه حتما ببینیدش خیلی خیلی سکسیه ولی به جز یک صحنه هیچی نزدیکی نداره ولی واقعا قشنگه ماجرای یه معلم سکسیه که به شاگرداش خیلی سخت میگیره.خوراک حال هوای من نازنین بود...ساعت10شد زنگ اف اف به صدا دراومد.دیدم نازنین.
............................................................................
.کلید زدم اومد بالا.پشت در قایم شدم تااومد تو دستم گذاشتم روچشماش با پا در بستم. داد میزد داری چیکار میکنی....این چه کاریه؟اوردمش تو اتاق دستم برداشتم بلند گفتم به اتاق من خوش اومدی...لبخندی زد گفت چه اتاق قشنگی...من تو اتاقم کیسه بکس دارم یه مشت نصف نیمه بهش زد گفت پس مادرت کو؟منم خندیدم گفتم بهش عشقم داره میاد برو بیرون...خوب معلوم دیگه رفته مهمونی.رو تخت نشست شال پالتوش دراورد. اون روز یه شلوار ابی یخی تنگ با پالتو مشکی شال یاسی که چند طرح اسکلت مشکی رو شالش داشت پوشیده بود.نازنین هرچی میپوشید بهش میومد براهمین زیاد احل خودنمای نیست.موقع که داشت پالتوش از تنش درمیورد من تو اتاق نبودم ولی وقتی برگشتم...جوووون نازنین این لباس چه قدر بهت میاد...نازنین یه تیشرت استین سه،ربع صورتی تنگ تنگ که یک سری موجودات به رنگ ابی اونجاپرسه میزدن پوشیده بود.یه جوری میشه گفت رنگ شکلای روی تیشرتش با رنگ شلوارش ست بود....گفت مرسی این گونی که تو پوشیدیم بهت میاد.اخه اون روز من یه شلوار لی تنگ با قسمت های پاره یه دوبند مشکی پوشیده بودم.بهش گفتم:این مدلش پارَس.نازنینم یه لبخند زد گفت شوخی کردم خیلیم لباست قشنگه.تازه من چشم گوشم نسبت به نازنین باز شده بود از این همه زیبای سرمست شدم با اینکه کلی باهم بودیم ولی نازنین تاحالا بالباس خونه ندیده بودم انتظار این بدن زیبا نداشتم.


نشست روتخت یه دفعه داد زد وای خدا اینو ببین چه قدر نازه.چشمش یه توپ شیشه ای گرفته بود که توش ماکت برج میلاد بود،وقتی قلش یا تکونش میدادی برف میومد.یه چند باری تکونش داد من که دیدم خوشش اومده بهش گفتم واسه خودت من نمیخوامش.اونم سریع گذاشت سرجاش گفت نمیخواد من خودم نیویورکش دارم.من که تو دلم گفتم معلومه اگه نداشتی چیکار میکردی.راستش بخوایین اون یادگاری دایم بود که بهم داده بود براهمین دوسش داشتم.نشست روتخت گفت مشروبا بایه لیوان بیار.منم سریع بهش گفتم چرا یک لیوان مگه تو نمیخوری؟نازنیینم گفت اون لیوان واسه خودم گفتم تومشروب واسه چیته.منم گفتم اصلا از کجا معلوم که تو این خونه مشروب باشه؟؟؟که دوباره گفت باشه اگه نداری یک لیوان اب بیار تشنمه.منم بایه حالت عصبانی خیلی جدی گفتم اب خونمون قطع اب نداریم.که نگاهشو انداخت به من اخم کرد اومد به سمتم گفت جرات داری یک بار دیگه حرفتو تکرار کن....منم از این حالت نازنین خیلی خوشم اومده بود و هم خندم گرفته بود بهش گفتم:دیدم سرشوخی باز کردی منم گفتم شوخی کنم...اب اومد اینم صداش...


.برگشت رفت رو تخت نشست منم بد تیچر پلی کردم.جریان فیلم واسش گفتم اونم خوشش اومد.مشروب [وودکا]با2تالیوان اوردم نشستم کنارش 2تالیوان پرکردم.اولین پیک باهم رفتیم بالا،دومی خودم رفتم ولی اون هیچ جا نرفت،اونم یه نیم پیک دیگه بیشتر نخورد.نمیخواستیم مست بشیم فقط به سرف همین که یه حالی بهمون دست بده خوردیم.سیستم من روبه روری تختمه براهمین رفتم عقب تکیه دادم دست چب باز کردم گفتم بیا عقب بشین کمرت درد میگیره.نگاهش از فیلم برداشت به من نگاه کرد گفت توهم چه قدر به فکر منی مهرداد.به لاخره باناز اشوه اومد نشست کنارم منم چسبیدم بهش.اخ که چه بدن نرمی داشت دستام روبازوهای نرمش گذاشتم ...فیلم رسید به دقیقه20اون صحنه اومد.البته صحنه که نمیشه گفت معلم میخواد سینه هاشو بزگ کنه براهمین دکتره یه نمونه بهش نشون میده یه زن جیگر بدون سوتین میاد جلو دوربین معلم به سینه هاش دست میییزنه.من که دیدم نازنین خوشش اومده گفتم من عاشق بوسه زدن به اون سینه هام که نازنین باارنج زد به پهلوم گفت هوووی!!! قرار نبود تحریک شی بی ادب!!!منم خندیدم گفتم اخه خیلی بزرگه...ببخشید دیگه تکرار نمیشه.یه حالتی تو التم احساس کردم نه به خاطر فیلم به خاطر بدن نازنین از این که بازوهاش این پنبه نرم بود دیدم داره راست میشه دستم از بدنش برداشتم بیخیال چسبیدن شدم چون اصلا دوست نداشتم از این که نازنین احساس کنه به خاطر لذت های خودم اوردمش خونه...!البته نازنین با اون لباسا دیدن چه بخوام چه نخوام این حس زیبای شهوت بهم دست میداد ولی باید کنترلش میکردم که به خاطر سکس رابطه بین من نازنین بهم نخوره. فیلم باهم دیدیم رفتیم تو پذیرای منم ماهواره روشن کردم شروع کردیم شو دیدن.البته تو پذیرای هم من طوری رو مبلا نشستم که نازنینم تو بقلم بود.بهش گفتم قلیون میکشی اونم گفت اره 2سیبش کن بیار.منم تا2سیب گفت به خودم گفتم حالاتوتون از کجا بیارم اخه من از ذوق دیدن نازنین اصلا حواسم به توتون نبود رفتم سررکشو باباهه از شانش تخمی ما فقط جلد سیب بود...کشو پایینی که باز کردم خداروشکر یه ادامس پلم شده بود.البته سیب کجا ادامس کجا...قلیون بعد20دقیقه چاقش کردم اوردمش کنار مبل اول دادم نازنین کشید منم رفتم مشروب از اتاق اوردم گذاشتم رو میز.میوه هارو که تو بشقاب بود اوردم گذاشتم رو میز.


یه حسی بهم میگفت پسرعمو مشروبارو کرده تو پاچم چوون مگه با ووکا میشه توحالت عادی بود یا مثلا عادی شد یا حرکت عادی کرد یا مثلا هیچ کار غیر اخلاقی نکرد!!! موقع که باپسر عموم مشروب میخوردیم سرپیک اول یه جماعت مست میشدن چه میشه کرد کمبود یا لو رفتن ساغی این بدبختیام داره دیگه ...بیخیال خیال پردازی شدم تمام هواسم ناخداگاه رفت به سمت نازنین بدون هیچ ترسی از اینکه از نگاهام ناراحت بشه داشتم نگاش میکردم چه لبای داره وقتی سریو میذاره دهنش ماکه مست لبای نازنین شده بودیم یک دفعه یه هاله ای از دود اومد به طرف دماغ دهن ما منم سرفه کردم انگار یه چیز کُلُفت رفته باشه تودهنم.نازنین نامرد تموم دودشو داد به صورت ما... که در هین سرفه بهش گفتم این چه کاریه میکنی دختر...دید که اوضاع خرابه بادستش زد به پشت ما هی میگفت ببخشید.اَل همون لحظه که دود اومد به سمت دهنم،اب دهن ما هم پرید تو گلوم...دیگه واقعا داشتم خفه میشدم.خفه شدن به معنی واقعی...!!!همون جوری بیحال افتادم رو زمین.ترس نگرانی میشد از چشمای نازنین فهمید.بعد20دقیقه حالم جا اومد نازنین تند تند می گفت ببخشید مهرداد فکر نمیکردم اینجوری شه منم دستم گذاشتم جلو دهنش گفتم خیییییلی خوب چرا خودت ناراحت میکنی چیزی نشده که فوقش خفه میشدم دستم از جلو دهنش برداشتم هر دو باهم خندیدیم.ولی واقعا نازنین ترسیده بود.منم که همون طور دراز کش روزمین افتاده بودم نازنین اروم سرش گذاشت رو سینه هام منم بادستام موهاشو نوازش میکردم!!![ه ه ه هه ی چه مشروب خوبی بودیه.چه قدرم ما مستیم...]!!!10دقیقه ای تو همون وضعیت بودیم که اروم گفتم نمیخوای قلیون بکشیم من هنوز نکیشیدم. بلندش کردم گذاشتمش رو مبل خودم رفتم یه ابی به صورتم زدم اومدم پیشش نشستم.که دیدم داره حلقه میده بیرون...بهش گفتم اوووووه کل کل.راستشو بخواید من اصلا حلقه بلد نیستم چه برسه به کل.نازنین همینجوری 20 تا20تا حلقه میداد.منم قلیون ازش گرفتم یه دونه حلقه دادم.حلقه که چی بگم هنوز یه وجب هم از جلو دهن ما دور نشده بود که شبیه لوزی شد نازنین زد زیر خنده.منم دوباره تلاشم کردم لبامو اییین این ماهیای شب عید کردم به ززززور دو تا حلقه دادم که نازنین دیگه با تمام وجود میخندید.من که دیگه واقعا کم اورده بودم هیچی نگفتم که نازنین ازم قلیون گرفت یه بوسه گذاشت رو گونه هام گفت یاد میگیری.منم بایه حالت کنف شده کنترول ماهواره رو برداشتم شروع کردم تند تند کانال عوض کردن که که رویه فیلم وایسادم.دیگه قلیون نکشیدم یعنی روم نمیشد.ولی نازنین از اون بکشای زندگی بود منم فقط گه گوداهی نگاش میکردم.ساعت2بود هردو مون گرسنه.گفتم بسه با اون شیکم گشنه با پیتزا موافقی؟گفت اره یه مخصوص.منم گفتم پس من کباب میخورم.خندید گفت اخ که چه قدر من از کباب بدم میاد...منم سلطانی میخوام.به کبابی محلمون زنگ زدم سفارش یه کوبیده،سلطانی دادم با دوغ.بعد 15دقیقه اومد رفتم کبابارو گرفتم پول پرداخت کردم.کبابارو ریختم تو بشغاب گذاشتم رو اوپن دوغ ریختم تو لیوان گذاشتم کنار بشغابا.صداش کردم...ناهار باهم زدیم من جم کردم یه حسی بهم میگفت شدیم نوکر این نازنین...ولی این طوری نبود من از ته دل نازنین دوست داشتم.حتی اگه میگفت بمیر میموردم.من که مطمئن بودم هیشکی تا ساعت8 نمیاد گفتم یه1 ساعت بخوابیم.خوابیدیم کنارهم روتخت اتاق خودم زیاد نمیخواستم بهش نزدیک بشم ولی خوب تخت 1نفره بود جا کم! چندباریم نازنین برانداز کردم.رودستای من خوابش بورد.سینه های بزرگی نداشت متوسط بود خوب طبیعه واسه یه بچه دبیرستانی.کونشم یکم بزرگ بود.خوابم نمیومد وقتی این الاهه زیبای کنارم بود باتمام وجود نگاش کردم[حاظرم شرط به بندم که ذهن همتون سکس میگنجه ولی واقعا این طور نسیت من نازنین به خاطر ذات واقعیش دوست داشتم با این دلبرای که از صبح کرده بود دیگه داشتم از عشقش دیوانه میشدم]اجازه هیچ حرکتی زشتیو به خودم ندادم فقط واسه چند ثانیه لبام گذاشتم رو لبش حسابی لذت بردم...مطمئن بودم که خوابه دوباره لبام به لبش چبوندم یه کوچولو لب گرفتم.یه نیم ساعتی نگذشته بود که دستای من رو گونه های نازنین بود داشتم نوازشش میکردم که صدای گوشی نازنین بلند شد دستم از زیر سرش برداشتم رفتم طرف گوشی نازنین.الناز بود.


نازنین که تو خواب عمیق رفته بود بیدار کردم گفتم گوشیت داره زنگ میخوره.بلند شد گوشیش جواب داد.بعد سلام علیک یه صدای بلندی از گوشیش بلند شد که داشت داد میزد چطوری مهرداد؟نازنینم گذاشت رو ایفون منم گفتم به مرحمت شما...که داد زد گفت نازنین ناراحت نکردی که؟گفتم یواش کر شدم رو ایفون اروم بگو،نه ماشدیم نوکر نازنین از وقتی که اومده داره میخنده کللیم تا الان حال کرده بهش خوش گذشته میگم اگه افتخار بدین یه روزم در اختیار شما باشیم که نازنین گفت داره شوخی میکنه....از این که نازنین حسودی کرد خیلی خوشم اومد...النازم گفت زوده با یه جیگری مثل من بپری که نازنین بلند زد زیر خنده جوری که دوست داشت الناز صدای خنده هاشو بشنوه.منم گفتم نازنین واسه هفت پشتم بسه الناز خانوم.اومدم پیش نازنین نشستم گوشی ازش گرفتم گفتم یه نگاه نازنین به تمام دنیا نمیدم.اونم گفت پس مبارکه بای.قطع کرد منم خندم گرفت به نازنین گفتم این النازم خیلی بیخیال.حالا ساعت 4 بود هر دو سرحال ولی نازنین باید میرفت چون باباش تا5میومد.خیلی جاخوردم فکرنمیکردم به این زودی بره.کلّی برنامه داشتم...کم کم داشت حاظر میشد که من دلم گرفت خیلی ناراحت بودم داره میره داشت تو اینه خودش نگاه میکرد رفتم پشتش خودم کامل بهش چسبوند دستامو قلاب کردم دور گردنش گفتم داری میری؟اونم گفت نه دارم میام در باز کن...خندم گرفت گفتم این دم اخری دست برنمیداری.برگشت تو صورتم ذول زد بعد چند دقیقه گفت قول میدی تنهام نذاری؟اون لبای که همین چند لحظه پیش تو کفِش بودیم بوسیدم گفتم تا اخر زندگیم وووولت نمیکنم بقلش کردم محکم فشارش دادم جوری که داشت خفه میشد بادستام بازوهاش گرفتم گفتم تو مال منی به هیشکی نمیدمت حتی به الناز بابات.اونم دست چپم گرفت تو دستاش گفت اگه ولم کنی باز میرم سراغ اون قرصا.شالش سرش کرد رفت منم تا دم ورودی همراهیش کردم اخرشم بای بای کرد دل من سوخت در بستم اومدم بالا.که دیدم گوشیم داره زنگ میخوره.مامانم بود که گفت خالت میگه امشب وایسا نمیتونم بیام ...امشب میمونم.منم گفتم خیالت راحت باباهست خدافظ.یه دوری تو خونه زدم دیدم دلم اروم نمیشه یه ذره مشروب سر کشیدم رفتم تو تراس.باهمون دو بند انگار نه انگار که هوا سرده.ضربان قلبم تند شده بود که بابام زنگ زد،منم که اول نمیخواستم جواب بدم جواب دادم.بابام گفت گوشیت چرا جواب نمیدی منم گفتم دست شوی بودم.گفت سرم شلوغه توشرکت کارام خیلیه... کار زیاد دارم نمیتونم بیام خونه تو مامان که مشکلی نداری؟ منم یه لحظه خندیدم گفتم نه مامان سلام میرسونه بای.حالا دیگه تنهای تنها بودم دلم میخواست الان نازنین پیشم بود ولی هنوز نیم ساعت بیشتر نبود که رفته.رفتم در پایین قفل کردم اومدم بالا.خونه ما یه واحدی.ماهواره خاموش کردم ظرفا شستم رفتم تو اتاق.البوم 2011ایوانسس پلی کردم رو تخت دراز کشیدم همه فکرم پیش نازنین بود.مخصوصا از این که امروز بدون پالتو دیدمش.عاشقش که شده بودم هیچ،عاشق اون بدن زیباشم شدم.رفتم پشت سیستم نشستم گفتم چیکار کنیم،چیکار نکنیم .که یک دفعه به ذهنم رسید داستانم بنویسم.شروع داستان من نازنین که تو بیمارستان بود اون شب نوشتم تا پله های بیمارستان.دلم اروم گرفت انگار تمام خاطرات مرور کردم حالم بهتر شد.رفتم یه دوش گرفتم نشستم پای پی اس3 ولی حوصله بازی نداشتم امّا چاره چی بود میخواستم به نازنین زنگ بزنم ولی روم نمیشد.حوصله هیچی نبود حتی حوصله نفس کشیدنم نبود.


ساعت8شد من بدون شام خوابیدم.روز بعدشم جمعه همین طوری سر کردم.حتی دیگه مامانم فهمیده بود یه چیزیم شده ولی هرچی گفت من هیچی نمی گفتم.یک شنبه شد که نازنین زنگ زد میای بریم خرید؟ منم گفتم اره.ساعت 6 عصررفتیم تو خیابون از این مرکز خرید به اون مرکز خرید.تمام وقت دستای نازنین تو دستم بود حتی نمیذاشتم یه دقیقه هم ازم جداشه که گفت بریم یه مانتو بخرم.بهش گفتم مگه نداری اونم گفت میخوام باسلیقه تو باشه...رفتیم یه مانتو سفید خوشگل چشش گرفت منم گفتم همین خوبه رفتیم تو فروشنده هم که خانوم بود برامون اورد نازنینم خوشش اومد رفت پروف کنه تو اتاق پروف بود که فروشنده که خیلیم ناز فشن بود گفت خواهرته منم گفتم نه عشقمه.... که فروشنده بایه حالت تعجب گفت اوووه چه عاشق پیشه.نازنین از اتاق اومد بیرون گفت چطوره مهرداد؟منم گفتم چیزی که من انتخاب کنم عالیه مبارکت باشه اونم یه چشمک یه لبخندی زد رفت مانتودر اورد اومد بیرون.داشت از کیفش پول درمیورد که من گفتم دیگه چی؟روبه فروشنده کردم گفتم چه قدر میشه اونم مانتو گذاشت تو نایلون گفت قابل نداره 160000تومان.نایلون ازش گرفتم کارت کشیدم.نازنینم خیلی خوشحال شد.خدایش خیلی گرون بود داشتم جر میخوردم ولی ارزش نازنین داشت.اومدیم بیرون رفتیم کافی شاپ.بعدش نازنین تا دم خونشون رسوندم.
............................................................................
اونم دعوت کرد برم تو ولی اولش قبول نکردم که گفت اگه نیای تو کادو تو نمیپوشم.به اسرار نازنین رفتم تو.فقط یه چای بخورم سریع برم.نازنین دیگه اعتماد کامل بهم داشت.خونشون خیلی بزرگ بود با سلیقه همه چیزا سر جاش بود.اون جلو تر ازمن رفت منم دربستم.داشتم خونرو دید میزدم که نازنین گفت چطوره؟؟؟همه اینا باسلیقه من؟گفتم عشق من سلیقش عالیه.رفت لباس عوض کرد با یه دامن تنگ تارو زانوهاش یه تاب سفید اومد جلوم گفتم نازنین چه بدن زیباای داری.واقعا نازنین بدن سفیدی داشت.اونم بابی اعتنای گفت اره میدونم خوراک پسرای قریبست تااینو گفت سریع جوش اوردم افتادم دنبالش. بدو بدو داشتیم تو خونه میدوایدیم.همش داد میزد میگفت شوخی کردم بس کن. داشت میدواید که پاش گیر کرد گوشه میز افتاد.منم سریع داد زدم اخ اخ چیشد.پای نازنین زخم شده بود اه ناله میکرد پاش گرفتم بوسیدم.گفتم تا تو باشی دست رو احساس من نذاری حالا پاشو.بلندش کردم بردم تو اتاقش گذاشتم رو تخت دلم واقعا سوخت.نازنینم همش میخندید از خنده هاش منم میخندیدم.نازنین یه اتاق خیلی باحالی داشت تمام وسیله های اتاقش به رنگ سفید صورتی بود.پاش یکم خراش برداشته بود زیاد اونجوری نبود که درد داشته باشه همش خودش لوس میکرد.منم ازش اجازه گرفتم رفتم 2تالیوان اب پرتقال از یخچالشون اوردم بهش دادم.ازش پرسیدم اون شب که توبیارستان بودی چی به بابات گفتی؟اونم گفت الناز متقائدش کرد که من مسموم شدم.اون شب الناز پیشم بود.بهش گفتم اون شیشه توپیت که ماکت نییورک داشت کو؟اونم به پته پته افتاد گفت دست الناز....منم گفتم چه بد میخواستم ببینمش.که گفت دروغ گفتم من همچین چیزی ندارم.منم خندم گرفت گفتم میدونم سه ریع بدی که اومدم واست میارمش که گفت حالا کی خواست دفعه بعد دعوتت کنه...منم گفتم اگه ناراحتی برم که پرید تو بقلم ازم لب گرفت گفت تو شوخی حالیت نمیشه...شده بابامو بندازم بیرون میارمت خونه.منم گفتم چرا بندازیش بیرون باهم زندگی میکنیم اون موقع تازه کم کم داشت حس زیبای شهوت برمیگشت... واقعا از زیباای های بدن نازنین داغ کرده بودم.نازنینم اینو فهمیده بود.البته این لب یهو که از من گرفت میشد فهمید که از شیطونی کردن بدش نمیاد... بی منظور به نازنین گفتم بابات کی میاد؟اونم گفت 2شب در ماه خونه نمیاد ولی بقیه روزها ساعت5.


دوباره گفت امشبم خونه نمیاد!!!.منم بایه حالت تعجب گفتم پس توچیکار میکنی؟تواین خونه به این بزرگی نمیترسی؟نازنینم گفت میرم پیش الناز تا صبح باهم میخندیم.گفتم خوش به حالت دوستی مثل الناز داری...یه جورای داشتیم به هم نزدیک میشدیم که زنگ خونشون به صدا در اومد.شاشیدم خودم با ترس گفتم نازنین...کییییه؟نازنینم خندید گفت به جزالناز هیشکی تو این خونه نمیاد نگران نباش.رفت ایفون دید گفت الناز... بعد الناز اومد تو. بعد از بوسیدن نازنین رفتم جلو دست دادم سلام کردم.اونم گفت به به اقا مهرداد...چه پیشرفتی تا خونه نازنین اومدی ...افرین...افرین! منم بایه حالتی که انگار بهم برخورده باشه گفتم به اسرار نازنین اومدم تو الانم دارم میرم که نازنین از پشت دستشو قلاب کرد دور گردن من باخنده گفت:اره من بهش گفتم بیادتو.النازم روبه نازنین گفت بابات میدونه یه مرد غریبه راه دادی خونه!؟نازنین دستشو از رومن برداشت گفت مرد قریبه کیه،مثل اینکه یادت رفته مهرداد کی بود؟اصلا تو چته چرا اینجوری شدی امروز؟من که خیلی بهم برخورد میخواستم برم دیگه پشت سرم نگاه نکنم که الناز زول زد توچشمای ما بلند بلند خندید گفت:اینارو چه ناراحت شدن بابا شوخی کردم مهرداد نیاد کی بیاد.ببخشید میخواستم یکم بخندیم بعد بازم خندید.نازنین زد زیر خنده منم خندم گرفت.نازنینم رو به الناز گفت بشین برات قهوه بیارم.النازم گفت نمیتونم باید برم.نازنین با ذوق شوق گفت میدونی مهرداد برام چی خریده؟النازم گفت نه ازکجابدونم.بعد نازنین رفت تو اتاق مانتو اورد.این این نَدید بدیدا مانتو دستش گرفت گفت خوشگل؟النازم از رو مبل بلند شد گفت به به چه خوش سلیقه...لابد خیلیم گرون خریدی...واقعا خوشگل مبارک باشه[نمیخوام برای خودم نوشابه باز کنم که به خواننده ها بربخوره ولی اینارو گفت به من چه...]النازم گفت یک بارم با مهرداد بریم خرید که نازنین اومد تو حرفش گفت:النااااز...!!! .الناز داشت اماده میشد که بره نازنینم گفت بشین الان قهوه میارم.النازم گفت نه اومدم دنبالت که بریم خونمون ولی لازم نیست من میرم.من به الناز گفتم پس کی پیش نازنین بمونه؟؟؟الناز گفت تو...منم گفتم من که نمیتونم بمونم، بعد نازنین دست من گرفت گفت امشب اینجا میمونی؟منم گفتم میخوام ولی نمیشه اگه یکی ...یا بابات بیاد چی؟نازنینم گفت اگه نمیخوای برو که الناز داد زد گفت هووووی قرار نیست نازنین ناراحت کنیا بعد خدافظی کرد رفت.منم که داشتم از ذوغ سکته میزدم که میتونم پیش نازنین باشم گفتم پس حالا که همه چی فراهم...پیشت میمونم.نازنینم واقعا خوش حال شد.بعد من زنگ زدم به خونه گفتم من امشب خونه یاشار میمونم میخوایم تا صبح بازی کنیم[یاشار نزدیک ترین دوست منه]از این کارا یه چند باری کرده بودم براهمین هیچ جای شکی باقی نمیذاشت.بایه ذره اسرار قبول کردن.بعد زنگ زدم یاشار گفتم امشب من خونه یکی از بچه هام به خانواده گفتم پیش توهم سوتی ندی 3بشه.بعد یاشار گفت پیش کی منم میام منم گفتم پیش عمتم...خوب بعدا واست تعریف میکنم[ولی هیچ وقت براش تعریف نکردم]گفت دیوانه دسته بازی چیکار میکنی بره تو اتاقت میفهمه که سر جاش؟راست میگفت!!! گفتم خوب بگو درس میخونیم.


زد زیر خنده گفت چه قدرم ما درس خونیم مگه روز گرفتن که میخوای شب بخونی بعدشم تو شب در مورد اموزش سکس بخونیم؟ها؟من دیدم الان که نازنین حرف مارو بشنوه یه ذره فاصله گرفتم گفتم من حالیم نیست یاشار امشب سه بشه پارت میکنم نذاشتم حرف بزنه سریع قطع کردم.که بعد چند دقیقه یه پیامک اومد گفت خیالت راحت یه بهونه خوب سراغ دارم خوش بگذره...دیگه همه چی جورشده بود من پیش نازنین بمونم.تاشب کلی حال کردیم کلی خندیدیم 2دست کامل حکم زدیم که هر دو دست من بردم هردفعه میبردم به نازنین میچسبیدم ازش لب میگرفتم یه جورای لب گرفتن برامون عادی شده بود.ولی هنوز اون حس شهوت بود... گه گوداهی تخمام میمالیدم.تاساعت 8کلی خندیدیم 8شام زدیم رفتیم تو اتاق نازنین روتختش نشست منم رو صندلی کامپیوترش.سکوت خَفَنی بود هیش کدوممون حرف نمیزدیم.فقط در دیوار نگاه میکردیم.من که حس شهوت داشت کم کم اذیتم میکرد تبدیل به درد شده بود بیخیال شرم حیا شدم به نازنین گفتم میخوای امشب تمام اجزامون مال هم باشه؟نازنینم گفت اخ که چه قدر منتظر این کلمه بودم مهرداد؟منم ازجام بلند شدم رفتم رو تخت چسبیدم بهش دستم لای موها ش کردم شروع کردم از اون لبای گوشتیش دل سیر لب گرفتن.همون لحظه اوّل عاشق اون نفساش شدم باناز بازبونم لاله گوشش نوازش میدادم...همه جوره لباش میخوردم.اروم بوسه زدم به لبش از زیر گردنش اومدم پایین تا وسط سینه هاش.برام عجیب بود نه مخالفت میکرد نه چیزی میگفت.نفسام بالانمیومد.هم از خجالت هم از اولین تجربه عشق بازی.اروم با زبونم از رو تاب نوک سینه سمت چپشو خیس کردم که اهی کشید منم با اون یکی دستم سینش میمالیدم.که باچشمای برق زده،بادستاش سر من گرفت جلو صورتش گفت میخوای این کارو بکنی؟منم دستاشو بوسیدم گفتم:فقط لذت به بر.تابشو دراوردم.یه ذره از روسوتین سینه هاشو مالوندم.بعد چند دقیقه سوتین مشکیشم دراوردم چشمم به اون سینه های کوچیکش افتاد ...خوشگل زیبا...سفید سفید... جوری که کیرم داشت شلوار لی به اون تنگی جرمیداد.نوک سینه هاش صورتی بود.سینه هاشو یکی یکی میخوردم گه گداهی تازیر گردنش زبونم میکیشیدم حالا دستم ازاد بود شروع کردم مالوندن رونای تُپلش.من سر هرچی کوتاه بیام سر رون واقعا اذیت میشم دوست داشتم او روناشو با جاش بکّنَم. دستم بردم زیر دامنش روناش میمالیدم.نمیدونم چرا ولی نازنین هیچی نمیگفت میخواستم بیخیال این سکس زیبا بشم که نازنین بایه حرکت دامنش دراورد گفت:حیف این لحظه ها استفاده نکنیم نفساش نامیزون شده بود براهمین موقع صحبت صداش کم زیاد میشد.حرارت بدنش کاملا میشد حس کرد که چه قدر شهوتی شده.منم یه بوسه به نوک سینش یکی به لباش گذاشتم گفتم کاری میکنم که دیگه از پیش من نری مال خودم باشی.نازنینم خندید گفت عاشقققتم.اروم اروم دست میکشیدم به اون رونای توپل مپل. اومدم تا جلوی کسش که بدنش جم کرد.سرم گذاشتم جلوی کسش از رو شرت یکم خیسش کردم یه کم هم خیس بود. بانوازش شورتش تا زانوهاش کشیدم پایین.کس فاریک بدون مو واقعا زیبا بود بازبونم یه ذره کسش مز مزه کردم اروم یه کم رفتم تو که یه اه بلند کشید یه چندتا ازموهای سرم کند منم دردم گرفت ولی مهم نبود.شهوت انقدر داشت اذیت میکرد اگه تک تک موهام میکند هیچی نمیگفتم انگشت فاکم بااب دهن خودش خیس کردم اروم کردم تو سوراخ کونش دیدم خیلی داره اذیت میشه تند تند کس کون باهم خوردم جوری که 10 باری ارضا شد[شوخی کردم]تیشرتم کندم انداختم اون ور دیگه واقعا از زور عرق خیس خیس شده بود.دیگه به فکر کیرم نبودم فقط میخواستم به نازنین حال بدم.



یه نگاهی به صورت نازنین انداختم دیدم چشماش بسته فقط داره لذت میبره انگشتم خیس کردم دوباره کردم تو کونش اما این بار زیاد اه ناله نکرد.یه انگشت شد دوتااروم بالای کسش میمالیدم بازبونم تو کسش باانگشتام سوراخ کونش.خلاصه هیچ جام بیکار نبود.پاهاشو بالا دادم از اون رونای تپلش تا بالای کسش لیسیدم جوری که صدای قلب نازنین این بیسای دی جی اشکان شده بود. که سرم محکم نگه داشت یه اه بلند کشید برای اولین بار ارضا شد.سرم اوردم بالا یه بوسه رو لباش گذاشتم گفتم اگه میدونستم این قدر حشری همون روز خونه خودمون ارضات میکردم.اونم اب دهنش قورت داد خندید گفت ولی مثل اینکه اون روز تو ارضا شدی انقدر منو دید زدی...شاید براتون جالب باشه ولی با اون همه شهوت درد تخمام... نازنین لخت جلوم...،دوست نداشتم نازنین وادار کنم به من حال بده فقط دوست داشتم به نازنین خوش بگذره که همین کارم کردم.اما انگار نازنین دلش یه تیره برق میخواست.منم که دیدم خودش پایَست بیخیال شدم گذاشتم هر کاری میخواد بکنه.خیلی دوست داشت کیر من ببینه برا همین بی مقدمه شلوار من کشید پایین من از این حرکت نازنین خندم گرفت...نازنینم معلوم بود خیلی مشداق دیدن کیرما... شورتم خودم کشیدم پایین.کیر ما به لطف خیابون هم بزرگ بود هم ذاتی کلفت جوری که فکرنکنم هیشکی دست رد بهش بزنه.خندید گفت این ستون دیگه چیه؟منم بایه حالت اشوه گفتم به همه زندگی مردا خوش اومدی.خندش گرفت یه ذره بازبونش کیر مارو مز مزه کرد دید بد نیست اروم اروم بازبونش کیر مارو بالا پایین میکرد.دیگه کم کم داشت حرفه ای میشد تخمامم میکرد تودهنش... تمام کیرم تو اون دهن ظریفش جانمیشد ولی تاوسطای کیرم میکرد تودهنش.خیلی حس فوق الاعاده ای بود وقتی عشق ادم واسش ساک بزنه من تا اون موقع این تیربرق به هیشکی نداده بودم ولی ارزش داشت که فقط مال نازنین باشه.ضربان قلبم داشت دیوانم میکرد.نازینم باجون دل میخورد منم بهش گفتم داره ابم میاد...که یک جا اون اب 40درجه خالی کردم تو حلقش.کیر بیجنبه ما از ذوق خیلی زود فوران کرد.کیرم کشید بیرون از دهنش گفت سوختم.بیحال هردو مون ولو شدیم رو تخت منم گفتم باید تا ته میخوردیش تا حروم نشه. نازنینم یه سیله اروم زد تو صورتم گفت تو از کجااین ارضا کردن زنا یاد گرفتی؟منم گفتم زن نه دختر نکنه به خودت شک داری...هیچی چند تافیلم سوپر واسه روز مبادا دیده بودم که الان به کارم اومد.کیر ماهم بیحال خسته افتاده بود.نازنین گفت:تو تاحالا باهیچ دختری نخوابیدی؟خندیدم گفتم اگه بگم اره ناراحت میشی ؟میخواستم اذیتش کنم از جام بلند شدم رفتم جلو اینه [انقدراب از دست داده بودم که داشتم میمردم]نگفتی ناراحت میشی؟نازنینم گفت درست که ماتازه باهم اشناشدیم ولی راحت میشُد فهمید که دروغ گو خوبی نیستی.منم گفتم افرین به این دقت اره من تاحالا با هیچ دختری نبودم .به جز تونمیخوام باهیشکی دیگه باشم.من که مطمعا بودم هیچ پسری حوصله یه ادم افسرده نداره نمیخواد باهاش باشه برا همین ازش نپرسیدم که تاحالا دوست پسر داشته یا نه...زیاد هم مهم نبود...ولی واقعا نازنین ذات واقعیش عالی بود برحثب بد روزگار تو لاک خودش رفته بود.التبه نازنین کشف کردن یکی از اتفاقات بزرگ زندگیم بود.


شرتامون پوشیدیم رفتیم تو پذیرای 2تااسپرسو زدیم بانازنین نشستیم جلوی تلوزیون رو مبل.تلوزیون روشن کردیدیم دیدیم هر8شبکش در مورد امریکا انگلیس.زدیم ماهواره... دائی نازنین از ماهواره سررشته داشت ماهواره اونارو با2000کانال تنظیم کرده بود.شبکه های که اسمشم هنوز نشنیده بدم.اولش فیلم ترسناک گذاشت من ازش کنترول گرفتم گفتم استرس این خونه هست این فیلم ترسناکم ببینیم دیگه هیچی باید نعش مارو از این خونه جم کنی....نازنین زد زیر خنده دستش گذاشت روسرم گفت ااگه بابام میخواست بیاد تاالان اومده بود الان ساعت11.گفتم مگه میخواست بیاااااد!؟اره بعضی شبا ازاون 2شب میاد خونه ولی امشب نیومد شانس منه.قلبم داشت از جاش درمیومد منم گفتم به خاطر یه سکس ببین کاری میکنی ماسکته بزنیم دوباره خندش گرفت.بقل هم چسبیده بودیم که فصل دوم اسپارتاکوس قسمت سوم بازیر نویس فارسی پیدا کردیم اون دیدیم ساعت 12شده بود.ولی ماهیچ کدوممون خوابمون نمیومد.کیر ماهم انگار نه انگار همین1ساعت پیش تمام ابش از دست داده بود داشت راست میشد البته موقع فیلم من چند باری سینه های نازنین مالوندم بی تاثیر نبود.نازنینم دستاش هی تو کسش میبرد میمالید.نازنینم که دید کیرماداره کم کم خیز برمیداره گفت:ولش کن بذار کارش بکنه.منم یه لبخندی زدم گفتم مثل اینکه تو اولین تجربه همچین بدت هم نیومد...دستش گذاشت رو کیرم گفت:این مال خودم هر وقت که بخوام باش حال میکنم به تو چه... .منم دستم بازبونم خیس کردم بردم تو شرتش گذاشتم در کسش مالوندم.هر دومون دوباره شهوتی شدیم.نازنین گفت سوراخ کونم میخواد مزه این تیر برق بچشه.گفتم درد داره هااا.گفت تو کارت خوب بلدی اشکال نداره خابوندمش رو مبل شورتش از پاش دراوردم .این دفعه با عشق بیشتری کسش میخوردم.یه حالی اساسی دادم چوچولوش انقدر خوردم داشت از حال میرفت دیری نگذشت که دوباره نازنین مست زبون ماشد.دورش کسش اول میخوردم بعد میرفتم تو.اومدم سر مبل کیرم گذاشتم دهنش اونم باتمام وجود میخوردش اما من دوست نداشتم سریع ابم بیاد.از دهنش بیرون کشید رفتم پایین کیرم گذاشتم جلوی سوراخ کونش توف انداختم روش یه کم فرو بردم تو که یه جیغ بلند زد گفت:دردم اومد آآآآآآی.منم گفتم هنوز سرشم نرفته چی دردت اومد که گفت به لاخره که چی... میره که.خندم گرفت از این حرف نازنین هردومون داشتیم میخندیدیم که من ناجوانمردانه کیر تا پایین کلاهکش کردم تو...یه جیغ بلند زد که صداش تا هفت محله رفت.گفتم ارووووم الان اون الناز حشر میاد مارو جر میده.دستش گذاشت جلو دهنش یه قطره اشک ریخت منم زبونم کشیدم رو گونش اون یه قطره اشک خوردم ازش لب گرفتم.بدنش داغ داغ بود.گفتم اول درد داره بعد بهت حال میده نازنین دستش از جلو دهنش برداشت گفت مگه تجربه داری؟؟؟؟اروم جلو عقب میکردم دیگه داشت لذت میبرد.کاملا جا باز کرده بود من با سرعت بیشتری تلمبه زدم بادستاش سینه هاش میمالید بااب دهنش سینه هاش تر میکرد.همون جوری که کیرم تو کونش بود برش گردوندم[سگی] عقب جلو میکرد.سینه هاش که برعکس رو هوابود بادستم میمالیدم.گاهیم فشارش میدادم.یه چند دقیقه ای این کار کردم کیرم دراوردم رو مبل دراز کشیدم نازنین گذاشتم روش حالا سوراخش جاباز کرده بود حشری تر شده بود من دستم گذاشتم رو کمرش ولی خودش بالا پایین میشد.وقتی این حرکت میرکرد سینه هاش نمای جالبی داشت.سرش به سمت سقف بود که یه ذره بلند شدم زیر گلوش خوردم. بادستم نوک سینه هاشو گرفتم فشار دادم.


دیگه کم کم داشت ابم میومد سرنازنین گذاشتم رو سینه هام باسرعت بیشتری تلمبه زدم.سفت گرفتمش تمام ابم خالی کردم تو کونش.یه اهی کشید برای بار دوم تو اون شب گفت سوختم.لذت سکسی تمام دنیا اونشب بردیم اولین سکسمون،،،،اولین تجربه سکسی بین من...نازنین.با دو تا لیوان بزرگ شیر موز اومد گفت بزن که از حال نری منم خندیدم گفتم اینو ببین چه برنامه ای واسه خودش ریخته...بیخیال خیال بد بیارشون که بد میچسمه هردولیوان باهم خوردیم حدودا ساعت یک نیم بود ولی ماتازه جون گرفته بودیم.نازنین از بقلم بلند شد رفت از طبقه پایین بوفه یه بطری ویسکی در اورد در بوفه باز کرد 2تا لیوان اورد لیوان مشروب بالا گرفت گفت بیا که انتظار مارو میکشه...


منم اصلا فکر نمیکردم که نازنین همچین حرکتی بزنه دهنم وامونده بود.اومد بقلم نشست لیوانارو پرکرد گفت چیه جوجه نکنه کم اوردی ها؟به زور اب دهنم قورت دادم گفتم نه اصلا از ادم شیطونی جز این انتظار نمیرفت فقط مشکل اینه که با ویسکی حال نمیکنم تلخ...یعنی میشه گفت خیلی تلخ یه چیز تو مایه های قهوه تلخ که هرکی زده از تلخی از حال رفته!!! چیز دیگه ای نداری؟گفت نزده مستیا مهرداد،،، لیوان داد دستمگفت شرمنده بابام همش سرکشیده فقط همین دست نخورده باقی مونده...یه ذره مکث کرد یه لبخندی زد گفت میخوای برم از الناز بگیرم؟گفتم نه...نه بیخیال باهمین مست کنیم بهتره....پیک اول چنان رفت بالا که انگار مزه ابنبات چوبی میداد.منم یه ذره مزمز کردم مثل سگ تلخ بود ولی همون پیک اول سخت بود پیک دوم پر کرد گفت به سلامتی کیرت دوست پسرم پیک دومم رفتیم بالا سگ مست شدیم که نازنین رفت تو فاز اهنگ زدیه شبکه داشت اهنگ پخش میشد شروع کرد قر دادن جلوی چشام لخت لخت[البته فکر نکنید هنوز پیک نرفته بالا مست شد نمیدونم چرا دوست دارم تمام ماجرا تعریف کنم تا شماهم برین تو همون حال هوا ولی میگم شاید حوصلتون سر بره]گفتم بیخیال یه چیزت میشه امشبببب حالا که رفتیم تو مود صداقت من هر دو تاپیکم نیمه رفتم زیاد مست نبودم ولی همون حال مستی در مابود.چشام داشت قیری ویری میرفت احساس کردم که کیرم داره شیش هشت میره اونم بدون بیس.درد کمر از یه طرف سردرد بیجا از یه طرف دیگه ولی وقتی به صورت معصوم نازنین نگاه میکردم همه چی یادم میرفت فقط عشق بوسیدنش ارومم میکرد.اومد ازم یه لب دیگه گرفت دستش گذاشت روسینم گفت من هنوز تخلیه نشدم بازم میخوام.از روم بلندش کردم ازش یه لب حسابی گرفتم گفتم میدونی کمر چیه دهن کمرم سرویس شد واسه امشب بسه دیگه بریم بخوابیم.نازنینم بلند خندید گفت من مست نکردم که بخوابم موهام کشید گفت باید دوباره من ارضا کنی من دارم میمیرم...تازه اون شب بود که من فهمیدم دختر حشری شه ننه ی جسی جی هم نمیتونه جلوش بگیره.محکم اون پستونای کوچیکش بشکون گرفتم شروع کردم خوردنشون اگه بنویسم شاید خودمم قاطی کنم اینطوری بگم که لب،بوس از گونه،توف مالی کردن سینه خلاصه همه چی قرقاطی بود صدای نازنین بود که اه اهش کل خونه گرفته بود بوسه زنان تاجلوی کسش اومدم شروع کردم با تمام وجود خوردن.انداختمش رو مبل یه پیک ویسکی دادم دستش خودم به پیشونی رومبل خوابیدم سرم گذاشتم جلوی کسش،کس کون باهم خوردم .کیر ماهم این یه جک داشت راست میشد مارو به سمت بالا هدایت میداد حشرماهم داشت میزد بالا.. ..اماده میشدم با حالت مست سکس بعدی اون شب رقم بزنم.........خلاصه بگذریم اون شب من نازنین 3بار سکس داشتیم که کلی حال داد تبدیل به یک شب رویاای شد.ساعت حدودا 2 نیم بود که باهم رفتیم دوش گرفتیم البته دیگه زیر دوش شیطونی نکردیم.

ساعت 3صبح بود که لباسامون پوشیدیم خوابیدیم.موقع که نازنین داشت خوابش می برد من رو تخت بودم داشتم اییین،این بچه کوچولو ها نوازشش میکردم اونم از زور خستگی زود خوابش برد.منم یه بالش گذاشتم پایین تختش سمت چپ خوابیدم.صبح باصدای نازنین بلند شدم که میگفت پاشو صبح شده،صبحانه حاظر بیا.لباشو باصورت نشسته بوسیدم رفتم صورتم شستم صبحانه باهم زدیم من بقیه لباسام پوشیدم اماده شدم که برم.اما این دفعه مثل سری قبل دلم نگرفته بود چون دیگه مطمعا بودم نازنین مال خودم.نازنینم داشت حاظر میشد بره خونه الناز.در بست از خونه زدیم بیرون تو راهرو بودیم که بهش گفتم داری میری ماجرای دیشب تعریف کنی شیطون؟نازنینم خندید که قربون اون خنده هاش برم باصدای اروم گفت این ماجرا فقط واسه بچمون تعریف میکنم بای پسرخوب.یه لب محکم ازش گرفتم رفتم.


خوب اینم داستان من نازنین.داستانی که از یه شروع کیری اغاز شد،به یه پایان خوش خطم پایانی که موجب شد من اون بنویسمش.البته من از یک جهت خوش حال هم بودم که تونستم دوباره شادی به نازنین بعد یک سال برگردونم.از اون روز به بعدم به اسرار من دیگه سکس نداشتیم.همیشم به شوخی بهش میگفتم جنبه سکس نداری پدر کیر،کمر مارو در میاری دختر!!! نگاهای الناز از اون شب به بعد کاملا عوض شد معلوم بود ماجرای اون شب رویاای فهمیده چند باریم تیکه انداخت که من خودم لو بدم ولی عمرا نتونه روی من کم کنه ...این وسط نازنین که ریسه میره از خنده بین کل کل کلای من الناز.البته بیشتراز تمام ادامای دنیا این الناز که از خوش حالی نازنین خوش حال میشه اییین یه خواهر واقعی دوسش داره.

نوشته:‌ کیر شاهرخ خان