Saturday, May 18, 2013

پازل تمنا - 3


مهین وناصر در طبقه دوم یک آپارتمان 80 متری دو طبقه زندگی می کردند. این آپارتمان با کمکهای چنگیز پدر ناصر تهیه شده بود. گرچه از اقساط بانکی آن چند سال دیگر باقی مانده بود ولی به هرحال چون از نظر مسکن مشگلی نداشتند اوضاع مالیشان در حد معمولی می گذشت.با این وجود مهین بر روی خیلی از خواسته هایش پا گذاشته بود زیرا می دانست ناصر قادر به تأمین آنها نیست. همسایه روبرویی آنها حاج اکبر مردی بازاری با زن و سه فرزند ،یک دختر و دو پسر زندگی به ظاهر آرامی را می گذراندند.

مهین در حال پایین رفتن از پله ها آنچنان در افکار خود غوطه ور بود که متوجه نشد محسن پسر حاج اکبر نزدیک بود سینه به سینه با او برخورد کند. خود را عقب کشید و معذرت خواهی سریعی کرد و به شتاب رد شد. محسن پسر حاج اکبر پارچه فروش که همیشه با ولع پر شهوتی به مهین مینگریست و مهین هم این را به خوبی به عنوان یه زن متوجه بود ، برگشت و نگاه خریدارانه ای به کون مهین انداخت که از زیر مانتوی تنگش قلمبه شده بود.


مهین از ابتدا که از خانه بیرون زد جای خاصی را برای رفتن در نظر نداشت . فقط بعد از دو سکس کاملا متفاوتی که با چنگیز و ناصر این پدرو پسر داشت و سنگینی احساس مغبون واقع شدن در زمینه ازدواج و حداقل در میدان سکس بر روی قلبش، آن دچار چنان بحران روحی شده بود که فضای خانه را غیر قابل تحمل می دید. وقایع شب قبل مرتبا از خاطرش می گذشت . نمی دانست آیا کار اشتباهی کرده است یا اسیر رویدادهایی شده که سرنوشت برایش رقم زده است . بعد از حدود نیم ساعتی که خیابانها را بی هدف گز می کرد ناگهان متوجه شد چیزی با مغازه چنگیز فاصله ندارد. چنگیز سه چهار خیابان پایین تر از منزل آنها مغازه لوکس فروشی داشت. یکهو دلش خواست خود را در آغوش وی رها کند و بگرید. درنگ نکرد .و یکراست به آنجا رفت. چنگیز که در حال صحبت با یک مشتری بود از دیدن مهین جا خورد . هرگز فکر نمی کرد مهین به این زودی مایل باشد او را ببیند . مهین سلا م کرد . جواب سلام را شنید . چنگیز مشتری را دست به سر کرد و وقتی با مهین تنها شد با نگرانی سئوال کرد : چی شده مهین اتفاقی افتاده؟ و در این حال او را به سمت قسمت عقب مغازه که جای خصوصیتری بود هدایت کرد.
- نه بابا. ناصر از سر کار اومد خونه و الآن هم خوابیده . راستش من احساس گناه می کنم . دلم براش می سوزه . فکر میکنم بهش خیانت کردم . اینو گفت و هق هق کنان خود را در آغوش چنگیز انداخت. چنگیز این پیش بینی را می کرد که تا مدتها مهین دچار سر در گمی و احساس گناه شود برا ی همین در برنامه ریزیش در استفاده دراز مدت از او و بدست گرفتن مهار کامل او نقشه ای طولانی داشت . ولی هرگز فکر نمی کرد که فردای همانشب خود مهین به دیدنش بیاید وخود را در آغوش وی رها کند.چنگیز این شکارچی بزرگ کس همانگونه که مهین را در آغوش داشت لبخندی موذیانه بر لبانش نقش بست.این پیر پر تجربه می دانست کجای کار پسر و عروسش اشکال دارد و لذا با زیرکی همانطور که مهین را به خود می فشرد گفت: مهین عزیزم من دیگر تصمیم داشتم که ترا نبینم تا آخر عمرم. آخه احساس می کنم ترا دوست دارم نه دوست داشتن پدری به دخترش . بلکه دوست داشتن مردی
به زنی زیبا چون تو.من عاشق تو هستم . ولی می دانم که این رابطه امکان پذیر نیست و لذا شاید بهتر باشد که دیگرهم را نبینیم. مهین از شنیدن این سخنان هم دچار وحشت شده بود و هم ته وجودش احساس رضایت می کرد. خود از آغوش چنگیر بیرون کشید
به چشمان او نگریست و در حالی که اشک از چشمانش جاری بود گفت منهم شمارا دوست دارم اما نمی خام زندگیم از هم بپاشه. و دوباره خود را در آغوش او انداخت.



 مهین در عمق وجودش می دانست که چقدر از سکس با چنگیز لذت برده است . و کیر کلفت و سر حال او چقدر به دهان کس ملتهب و نیازمند ش مزه کرده است. و این تنها عشق نیست که او میطلبد بلکه کیر است ولذت، هماغوشی گرم و پر حرارت است که فقط به زیر مهمیز کیر چنگیز تجربه اش کرد. و با ز نیاز به آن است که او را سراسیمه بدین جا کشانده است.چنگیز که هرگز این شکار را چنین سهل الوصول نمی دانست مهین را بیشتر به خود فشرد . ابتدا پیشانی و سپس گونه ها و دست آخر لبها و ابتدا پد روار و سپس عاشق وار . مهین تسلیم تسلیم بود لبهای چنگیز بر روی لبهای مهین مشغول شد لب بالا را می مکید و مهین جون گویان با زبانش همه گوشه کنار دهان مهین را می کاوید . مهین از خود بیخود شده بود . نفسش به شماره در آمده بود عطش جنسی ونیاز به لذت در او شعله می کشید.. سفتی و کلفتی کیر چنگیز را از روی لباس به خوبی حس می کرد . چنگیز همانطور که لب و دهان مهین را کاملا مالاخود کرده بود با دستهایش از روی مانتو و شلوار مهین به نوازش کس او مشغول بود . مهین دیگر به رعشه افتاده بود .


- بابا جون.............
چنگیز لبهای مهین را رها کرد و درحالی که مشغول باز کردن دکمه های مانتوی اوبود گفت: عزیز دلم ما میتونیم برای همیشه با هم باشیم . هیچ کس هم به روابط ما شک نمی کنه . توهم ناصرو داری هم منو. زندگیت هم هیچ از هم نمی پاشه.من پدر شوهری هستم که عروسم را خیلی دوست دارم و مرتب به دیدنش میرم . و این کاملا طبیعیه. ما می تونیم خیلی بیشتر با هم باشیم بدون اینکه زندگی تو و ناصر به هم بریزه پس خود تو دیگه ناراحت نکن.و وقتی لبخند رضایت را بر لبان مهین دید بی پرواتر به سراغ پستانهای سفید و تشنه مهین رفت . ابتدا به آرامی با نوک سر انگشانش هاله تیره آنرا مالیدن گرفت و سپس با زبانش به لیسیدن نوک آنها مشغول شد . مهین لذت می برد و اگر ملاحظه مکان نبود با صدای بلند آخ و اوخ راه می انداخت. چنگیز دستش را از زیر شلوار او به کسش رسانده بود . کس او خیس شده بود و به راحتی انگشت چنگیز در آن فرو می رفت.در همین کش و قوس بودند که صدای یک مشتری که چنگیز را صدا میزد آنها را به خود آورد. سراسیمه از هم جدا شدند . چنگیز برای راه انداختن مشتری از اتاق ته مغازه خارج شد . مهین تنها ماند . به سخنان چنگیز فکر می کرد و کاملا قضیه را برای خودش توجیه شده میدید. با دستمال کاغذی آب کس خود را خشک کرد. مانتویش را مرتب کرد و وقتی چنگیز برگشت گفت:
-بابا من دیگه باید برم . ناصر ممکنه بیدار بشه. راستی این هم سی دیتون .ناصر اونو دید منم گفتم از مریم دختر همسایه گرفتم.
-باشه عزیزم برو من شب میام خونتون تا ناصرو هم ببینم . تازه اینطوری همه چیز طبیعی جلوه می کنه .
-خدافظ
-خدافظ باباجون



مهین در برگشت فکر می کرد وقتی امشب ناصر سر کار بره بابا می مونه؟ آیا باز هم؟. ته کسش مور موری حس می کرد. دربرگشت کمی هم خرید کرد تا توجیحی برای خروجش از منزل داشته باشه. . دم آپارتمان باز هم با محسن روبرو شد . و محسن که اینکاره بود ته چشمهای مهین شهوت تازه بیدار شده ای را حس کرد . و با خودش گفت : بالاخره یه روز این مهین خانم را میکنم.
با انکه ساعت از 12 گذشته بود ناصر هنوز در خواب بود. مهین لباسش را عوض کرد دامن چسبان و کوتاه ی پوشید . وه که این رانهای سفید و موزون هوس هر نرینه موجودی را می جنباند!
موزیک ملایمی گذاشت تا آرام آرام ناصر رااز خواب بیدار کند و مشغول آشپری شد. بطور ناخود آگاه میخواست با محبت بیشتر به ناصر کمی از بار خیانت به او را سبکتر کند. کار ش در آشپزخانه که تمام شد پیش ناصر رفت . و به آرامی شروع به نوازش او کرد . ناصر مِنگنه ای کرد و آرام چشمهایش را باز نمود .
- ساعت چنده ؟




- یک گذشته . دیگه باید بلند شی ناها ر تا نیم ساعت دیگه آماده می شه.
- باشه اول باید برم حموم.....................
ساعت 8 بود که چنگیز زنگ خانه را بصدا در آورد. ناصر دررا باز کرد
سلام بابا چه عجب مدتی میشه که به ما سر نزدی؟
-سلام باباجان از اینجا رد می شدم گفتم بیام یه سری بهتون بزنم . دلم براتون تنگ شده بود . مهین کجاست؟
مهین سراسیمه از آشپزخانه بیرون اومد و گفت: سلام بابا . مامان اینا چطورن؟ به موقع اومدین شام حاضره. .. در حینی که مشغول خوردن شام بودند مهین همه فکرش به این بود که یه وقت ناصر چیزی از روابط آنها نفهمه؟ وقتی به ناصر نگاه کرد که کاملا معمولی و مثل همیشه داره با باباش حرف می زنه خیالش راحت شد. ناصر چایش را همخورد ووقتی برای رفتن به سر کار آماده میشد به چنگیز گفت : بابا من باید برم دیرم می شه اگه مامان ناراحت نمی شه شب اینجا بخواب مهین هم از تنهایی در میاد، خیال مهین کامل راحت شد که ناصر چقدر از مرحله پرته و هیچ وقت تا زمانی که مواظب رفتارشون باشن کوچکترین شکی به اونها نمی کنه.




ناصر خداحافظی کرد وبلند شد که برود . چنگیزگفت: میخوای برسونمت. - نه بابا سرویس میاد سر کوچه.. چنگیر ومهین تا مدتی ساکت دور میز نشسته بودند . و به هم نگاه می کردند . مهین دوباره گرمی مطبوعی را پشت گردنش حس می کرد . بلند شد و خود را مشغول شستن ظرفها کرد . چنگیر به تجربه و زیرکی دریافته بود که مهین به مشروب بسیار حساس است و شرم ذاتی او را با مشروب می تواند کاملا خنثی کند . برای همین به قصد آوردن بطری مشروب از خانه بیرون رفت و کفت : من الآن برمی گردم. . ماشینش جلوی آپارتمان پارک بود . وقتی پاکت حاوی بطری به دست داشت وارد خونه می شد محسن پسر همسایه انو دید و نگاه مشکوکی بهش انداخت. و رد شد.مهین هنوز مشغول شستن ظرفها بود . چنگیر دو تا گیلاس پیدا کرد و هر دو رو از مشزوب پر کرد . چنگیز پشت مهین ایستاد . برروی زانوها نشست و از پشت زانوهای او شروع به نوازش با زبان کرد . وه که این پاها چه با شکوه و رویایی بود . قوس ساق پاهایش را با دستها می مالید که انها هم در جای خود پر شکوه و کیر راست کن بودن . آرام آرام به سمت بالا طی طریق کرد تا به بر آمدگی کون مهین رسید زبانش بر روی قوس کون او تشنه قدم می زد به سمت وسط تا چاک کونش . چنگیز کاملا حشری شده بود دیگر چیز ی حالیش نبود . شورت مهین را پایین کشید . مهین پاهایش رل یکی یکی بالا آورد تا شورتش کاملا خارج شد.چنگیر بی مهابا زبان بر روی سوراخ کون مهین می مالید.





مهین بوضوح حشری تر شده بود . صدای آه و اوهش به آرامی بلند شده بود دستهایش را از پشت بر رو ی سر چنگیز گداشته بود و موهایش را نوازش می کرد . دستهای چنگیز به محدوده کس مهین رسیده بود . وه که این کس چقدر زود آبش راه می افتاد . چنگیز زبانش را از بالای سورا خ کون مهین تا به روی سوراخ کونش و سپس پایین تر تا دهانه پر آب کسش می کشید و این کاررا بطور بر عکس دو باره و سه باره و چند باره انجام می داد. . مهین احساس می کرد سوراخ کونش شل شده . د رپیچ و تاب بود . خودش حلقه های بلوزش را به پایین هل داد . پستانهای سفید و سفتش با آن نوکهای بیرون زده اش را از اسارت کرست آزاد کرد و با ز مالش آنها .. چنگیز با زبانش راهی به داخل سوراخ کون او یافته بود . می دانست بعضی زنها سوراخ کونشان از هر جای دیگر حساس تر است و از کون دادن بسیار برایشان لذت بخشتر است تا کوس د ادن و از این راه زودتر به ارگاسم می رسند. و حال با واکنشی که مهین با هر با ر فرو کردن زبان در کون او نشان میداد حدس می زد مهین از اینگونه زنها باشد . زبان چنگیز همچنان با سوراخ کون مهین مشغول بود و از جلو سه انگشت خود را با هم در کس او فرو کرده بودو با گوشت لخم کس او بازی می کرد. مهین دیگر از خود بیخود شده بود توان ایستادن دیگر نداشت . سوراخ کونش را از چنگال بیرحم زبان چنگیز بیرون کشید احساس غریب و تازه ای از این بازی زبان و کون به او دست داده بود . کونش بیشتر از کوسش تشنه کیر شده بود جلو ی چنگیز به زانو افتاد . با صدایی به ناله شبیه تر که نحوه گفتنش کیر چنگیز را به آتش می کشید گفت:آه ه ه ه ه ه ه بابا کشتی منو . دیوونم کردی .چی کار داری با من میکنی؟!......




-مهین جون عزیزم تو زیباترین و خوش کونترین زنی هستی که من در همه عمرم اونو کردم. با شنیدن این حرفها هوس مهین شعله ور تر می شد. نشست و پستانهایش را جلوی دهان چنگیز گرفت
-بخورشون بابا پستونامو بخور نوکشون بخور. . و خودش دست بکار کیر چنگیز شد چون د راین حالت نمی تونست شلوار چنگیز رادر بیاره . با لوندی چنگیز رو روی زمین خواباند دکمه های پیر هنش رو یکی یکی باز کرد . کمر بند شلوارش رو هم باز کرد زیپ اونرو پایین کشید و بیقرار کیر چنگیز رو از توی شورتش بیرون کشید . اول چند بار با دستهاش اونو نوازش کرد و سپس با اشتیاق روی اون خم شد . و با نوک زبانش نوک کیر چنگیز را به لیسیدن گرفت .
چنگیز مهین را به حالت 69 روی خودش هدایت کرد وهمانطور که مهین زبان و دهان خود را از شهد کیرا و سیراب می کرد او هم کون و کس خوری را از سر گرفت. صدای ناله هر دو در هم پیچیده شده بود. اکنون دیگر مهین بی پروا تا می توانست کیر چنگیز را درون دهان خود فرد می کرد و در می آورد . چنگیز هم به مرحله دو انگشت درو ن کون رسیده بود بی آنکه مهین کوچکترین شکایتی از درد داشته باشد . تمامی کس او یکجا درون دهانش جا گرفته بود و چنگیز حریصانه کس او را می مکید . وای که این کار چقدر برای مهین لذت بخش بود . مهین بلند شد . بی توجه به گیلاسهای از مشروب پر شده تا می توانست از بطری سرکشید . دهان و گلویش همانند کسش داغ شد به روی چنگیز افتاد و چنگیز از پشت با دستهایش لومبر های او را می فشرد و می مالید لبها بر روی لبها و حریصانه زبان هم را می ممکیدند.. مهین یکباره بلند شد . جرعه ای دیگر از مشروب خورد . گیلاسی هم به دست چنگیز داد و گفت : فدای کیر کلفتت بابا بریم تو اتاق خواب . دلم می خاد منو رو تخت بکنی . و کیر چنگیز رو به دست گرفت و او را به سمت اتاق خواب کشید.. چنگیزگیلاس مشروبش را لاجرعه سر کشید و دستی به پستون و دستی به کون مهین به دنبال او روانه اتاق خواب شد ..................



مهین خودش رو به روی تخت پرت کرد . چنگیز به روی او افتاد پاهایش را بالا آورد . مهین تصور کرد همانند دفعه قبل می خواهد او را بکند . ولی چنگیز این کار را نکرد به سمت کس او خم شد و دوباره کس خور یرا شروع کرد . وه که این کار چقدر به هر دو لذت می داد. مهین به پیچ و تاب افتاده بود کس داغش یکسر دردهان چنگیز بود چنگیز لبهای کس اورا می مکید و رها می کرد . پوست روی چوچول را با دو انگشت کنار زد و چوچولش را مکید. با این کار نفس در سینه مهین حبس شد . فریاد زد و گفت : وایییییییییییییییییییییییییییییی بابا کسمو کندی ، لباشو پاره کردی چی کار میکنی کشتی منو . کیر می خوام بابا تو چقدر پر طاقتی . من.و بکن دیگه . یالا زود باش. اما چنگیز قصد کون مهین را داشت .میدانست اگر مهین لذت کون دهی را دریابد او را رها نخواهد کرد . این بود که آرام آرام کسخوری ا متمایل به کون خوری شد و دوباره به سمت کون مهین یورش برد.سوراخ کون مهین دیگر مقاومتی نداشت و زبان چنگیز به را حتی با آن بازی می کرد و به داخلش دعوت می شد .




-آخ خ خ خ خ بابا جون کونم شل شده کیر می خواد انگشتتو بکن توش .. چنگیز با دست کس او را حسابی مالید و سپس با انگشت آغشته به آب کس او سوراخ کونش را به نوازش گرفت و کم کم ابتدا یک انگشت و سپس دو تایی و در آخر با دوانگشت هر دودست تا می توانست و سوراخ او را با ز وگشاد کرد. ومهین در این حین مرتب ناله شهوت می کشید کمی درد داشت و لی بیشترلذت می برد . چنگیز که کون مهین را آماده میدید. اورا دمر خواباند . کونش را بالا آورد وکیر خود را در برابر این دو لومبر برجسته و سوراخی که کیر می طلبید قرار داد. سر کیرش را بدر سوراخ کون مهین می مالید و با دستهایش از زیر پستانهای او را می فشرد . مهین که دیگر حسابی بیطاقت شده بود دستهایش را عقب آورد و چنگیز را به سمت کونش کشید . چنگیز این خبره کون کنی میدانست که در این کار عجله جایی ندارد.به آرامی کیرش را به سوراخ کون مهین چسباند و کمی فشار داد . سوراخ کون مهین بی هیچ مقاومتی باز شد . و سر کیر را در خود جا داد. اما کیر چنگیز از کلفتی چیزی کم نداشت . چنگیز در همین محدوده به بازی کردن پرداخت . و به در هر بار تو بردن کیرش مقدار بیشتری از آن را به جلو هل می داد.. مهین کمی احساس درد می کرد ولی شدیدا لذت می برد . همچین احساسی تاکنون به او دست نداده بود و او داشت یک رویداد تازه جنسی را تجربه می کرد.دیگر تقریبا تمامی کیر چنگیز درون کس او جا گرفته بود .آخ و اوخ مهین مجال هیچ حرفی به چنگیز نمیداد .
-آخ خ خ بابا کونم پاره شد خوشم میاد کونمو بکن پارش کن ........................




با هر فرو رفتن کیر چنگیز به کون مهین او احساس می کرد تمام روده هایش بالا می آید . چنگیز بی وقفه بر روی کون مهین تلمبه می زد . احساس کرد کمی خشک شده کیرش را خارج کرد که مهین گفت نعععع کیرتو در نیار بکن توش کیر می خام بکن منو. چنگیز کیرش را برای مرطوب شدن به چشمه کس مهین مالید و تا ته به درون کس او کرد . آه . اوه مهین بلند شد
-وای یی یییییییییییییییییییی. بابا دیونم کردی . یالا تموش کن . کیرتو بکن توش. چنگیز که داشت تو کس مهین تلمبه می زد گفت: خوب توشه دیگه جنده من.
-نه نه بکن تو کونم کونم کیر می خواد. چنگیز کیرش را از تو کس مهین خارج کرد و دوباره تا ته بسهولت تو کون مهین کرد . مهین دستی به پستانش و با دست دیگر چوچول کسش را می مالید. کم کم احساس کرد که دارد می آید. دوبار ه همان حالت شروع شد. اما این بار عمقی تر شدیدتر . انگار که عضلات شکم و کمر و حتی پاها نیر در این ارگاسم سهیم بودند .
-بابا .......بابا.............بابا....تندتر ...تندتر....دارم میشم . همینجوری دوباره ..............آخخخخخخخخخخخخ. و شروع شد. حمله یک احساس عجیب و وصف نشدنی از عمق درون سپس انقباضات متواتر سرشار از لذت.و احساس فوران مایعی از رحم به کس. و بعد از چند ثانیه رخوت وسستی............... مهین راحت شد همانطور که قمبل کرده بر روی تخت قرار داشت به آرامی دمر دراز کشید . چنگیز هم به دنبال او و بر روی او همچنان که کیرش درون کون اوجای داشت افتاد .




-بابا بابا میسوزه درش بیار . تو کونم می سوزه . خواهش می کنم درش بیار . اما چنگیز همچنان پر شهوت بر روی او خیمه زده بود . بعد از این ارگاسم کون مهین شلی خود را از دست داده بود و چنگیز احساس می کرد حلقه ای محکم بدور کیرش فشار می آورد کمی کیرش را بیرون کشید . فریاد مهین بلند شد: آخ خ .. بابا دردم اومد درش بیار بابا. –چشم عزیزم الآن درش می ارم خودتو شل کن. چنگیز به آهستگی کیرش را از کون مهین خارج کرد و متوجه شد به رگه هایی از خون آغشته شده است . با خود گفت . بر روی کون او که آکبند بود و تا به حال با سفتی کیری آشنا نشده بود زیاده روی کردم. با دستمال سوراخ کون مهین و کیر خود را تمیز کرد . مهین هنوز از سوزش کونش شکایت داشت . – بابا چکارم کردی چرا کونم می سوزه .- چیزی نیست بابا کمی زخم شده خوب می شه پمادی چیزی ندارین بمالم به کونت؟


بدون آنکه منتظر جواب بشه رفت سمت یخچال و یه پماد سوختگی پیدا کرد آورد و به آرامی در سوراخ کون مهین که اینک کاملا بسته و نفوذ ناپذیر می نمود مالید. مهین آرام گرفت و داشت خوابش می برد .. چنگیز پرسید: حالا بهتری عزیزم؟
-آره دیگه نمیسوزه .. چنگیز ارضا نشده بود گفت : مهین جون من آبم نیومده می خام بکنم تو کست.
-هر کاری میخای بکن فقط به کونم دست نزن.
چنگیز مهین را یک پهلو کرد . پای بالائیش را به درون شکم خم کرد و خودش سوار پای زیری شد کیرش را با دست بدرون کس مهین هدایت کرد و بشدت تلمبه زد . منظره نیمه بیهوش مهین و کس تپل و خیس از آبش ، نوسان شدید پستانها با هر ضربه زدن کیر چنگیز به ته کس او کافی بود تا خیلی سریع آب چنگیز بیاید . مثل دفعه قبل همه را درون کس مهین خالی کرد .او از این کار و ریختن آب توی کس لذت می برد . چند لحظه بعد او هم همچون جنازه ای کنار مهین دراز کشید و به خواب رفت...................



.........................................

 ادامه دارد